|
Wednesday, May 07, 2008 |
|
خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند |
عبدالقادر بغدادی عزیز از لطفی که به من کردی سپاسگزارم. نمیدانم چگونه باید از تو تشکر کنم. کاری که تو در حق من کردی کمتر از بخشیدن یک زندگی دوباره نیست. در واقع تو ایثار کردی و این از خود گذشتگی تو، من را بیشتر مدیونت میکند. اگر میدانستم کجایی، شخصا به دیدار تو میآمدم و از تو میخواستم خود را تا این حد به دردسر نیاندازی. شاید خودم از پس معرکه بر میآمدم. اما حالا که همه چیز تمام شده، کاری جز تشکر از دست من ساخته نیست. عبدالقادر جان گاهی فکر میکنم اگر تو نبودی من چه حال و روزی داشتم. بلافاصله فکر میکنم با این همه دردسر که برای کمک به من تحمل کردی، روزگار خودت چگونه است. شاید تو هم نیاز به کمک پیدا کرده باشی. با این فکر آشفته میشوم. اما بعید نیست کسی هم به کمک تو شتافته باشد. امیدوارم لطف تو در حق من بیجواب نماند و کسی هم از تو دستگیری کند. متاسفم که در این مورد، کمکی از من ساخته نیست. راستی به پاس لطف بینظیرت، عکست را همیشه روی طاقچه نگه میدارم. Labels: زمزمه های دلتنگی |
-|-
posted by Arman @ Wednesday, May 07, 2008  |
|
|
|
| |
|
Friday, February 29, 2008 |
|
آنیهال |
یه جوک قدیمی هست. دو تا پیرزن در یه منطقه کوهستانی بودن. یکیشون میگه: «غذای اینجا واقعا وحشتناکه»؛ و اون یکی میگه: «آره، ولی همونشن به آدم کم میدن».
-خوب، طرز فکر من در مورد زندگی دقیقا همینطوره؛ پر از تنهایی و نکبت و زجر کشیدن و ناراحتیه. تازه خیلی هم زود به آخر میرسه! میدونین، یاد اون جوک قدیمی افتادم؛ همون که یه یارو میره پیش یه روانپزشک و میگه: «دکتر، برادر من دیوونست، اون فکر میکنه مرغه!» بعدش دکتر میگه: «خوب چرا نمیفرستیش تیمارستان؟» اونوقت مرده میگه: «میخواستم بفرستمش، ولی تخممرغهاشو لازم دارم.»
-خوب، گمونم این خیلی شبیه طرز فکر فعلی من راجع به روابط زن و مرده. میدونین این روابط کاملا غیر منطقیه. دیوونهوار و مسخرست. ولی گمونم هممون به این روابط ادامه میدیم، چون به تخممرغهاش احتیاج داریم. وودی آلن Labels: زمزمه های دلتنگی, شبانه |
-|-
posted by Arman @ Friday, February 29, 2008  |
|
|
|
| |
|
Saturday, February 09, 2008 |
|
منحنی مرگ |
یک شاعر در ۲۱ سالگی میمیرد. یک انقلابی یا یک ستاره راک در ۲۴ سالگی. اما بعد از گذشتن از آن سن، فکر میکنی همه چیز رو به راه است. فکر میکنی توانستهای از «منحنی مرگ انسان» بگذری و از تونل بیرون بیایی. حالا در یک بزرگراه ۶ بانده مستقیم به سوی مقصد در سفر هستی. چه بخواهی باشی، چه نخواهی. موهایت را کوتاه میکنی؛ هر روز صبح صورتت را اصلاح میکنی. دیگر یک شاعر نیستی، یا یک انقلابی و یا یک ستاره راک. در باجههای تلفن از مستی بیهوش نمیشوی و یا صدای «دورز» را ساعت چهار صبح بلند نمیکنی. در عوض، از شرکت دوستت بیمه عمر میخری، در بار هتلها مینوشی و صورت حسابهای دندان پزشکی را برای خدمات درمانی نگه میداری.
"قسمتی از داستان «فاجعه در معدن نیویورک» اثر هاروکی موراکامی ترجمه بزرگمهر شرفالدین" Labels: زمزمه های دلتنگی, شبانه |
-|-
posted by Arman @ Saturday, February 09, 2008  |
|
|
|
| |
|
Wednesday, November 07, 2007 |
|
ز واو (زو) |
ویرم گرفته امشب، شعری ز «واو» بگویم از روی قایق خویش، در مدح ناو بگویم
ویرم گرفه انگار، سر بخورم تو احساس با این دل شکسته، از عشق و «لاو» بگویم
ویرم گرفته امشب، سر بزارم به صحرا به جد و آباد خویش، فحشی ز گاو بگویم
قافیه جور نمیشه، شاعری زور نمیشه برای فکر بی ذوق، از کند و کاو بگویم Labels: زمزمه های دلتنگی, شبانه |
-|-
posted by Arman @ Wednesday, November 07, 2007  |
|
|
|
| |
|
Tuesday, October 30, 2007 |
|
سفر ایستگاه |
قطار میرود تو میروی
تمام ایستگاه میرود و من چقدر سادهام كه سالهای سال در انتظار تو كنار این قطار رفته ایستادهام و همچنان به نردههای ایستگاه رفته تكیه دادهام! هیچوقت چندان با سرودههای قیصر ارتباط برقرار نکردهام. اما نمیدانم چرا خبر مرگش ماتمی عجیب به جانم انداخت. Labels: زمزمه های دلتنگی |
-|-
posted by Arman @ Tuesday, October 30, 2007  |
|
|
|
| |
|
Sunday, October 07, 2007 |
|
تاملات نابههنگام |
دخترها مثل اسب وحشی میمونن. اول باید رامشون کنی تا بهت سواری بدن. ولی وقتی یکی رامشون کنه، اونوقت دیگه به همه سواری میدن.
کاش عمر رو هم میشد مثل درجه مایکرو-ویو کم و زیاد کرد.
دخترها مثل غذای توی مایکرو-ویو اگه زیادی گرم بشن آب میندازن.
کاش اسبها رو هم میشد مثل دخترها رام کرد.
اسبها مثل مایکرو-ویو اگه زیادی باهاشون ور بری، رم میکنن.
مایکرو-ویو مثل دخترها یه چیز تجملاتیه.
عمر مثل اسب وحشی میمونه. اول باید رامش کنی تا بهت سواری بده. ولی اگه به جای تو یکی دیگه عمرتو رام کنه، فقط به همون سواری میده. Labels: زمزمه های دلتنگی, شبانه |
-|-
posted by Arman @ Sunday, October 07, 2007  |
|
|
|
| |
|
Thursday, May 31, 2007 |
|
تو را هم شکستهام |
پیکر تراش پیرم و با تیشهی خیال یک شب تو را ز مرمر شعر آفریدهام تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم ناز هزار چشم سیه را خریدهام
بر قامتت که وسوسهی شستشو در اوست پاشیدهام شراب کف آلود ماه را تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم دزدیدهام ز چشم حسودان، نگاه را
تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم دست از سر نیاز به هر سو گشودهام از هر زنی، تراش تنی وام کردهام از هر قدی، کرشمهی رقصی ربودهام
اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد در پیش پای خویش به خاکم فکندهای مست از می غروری و دور از غم منی گویی دل از کسی که تو را ساخت، کندهای
هشدار! زانکه در پس این پردهی نیاز آن بت تراش بلهوس چشم بستهام یک شب که خشم عشق تو دیوانهام کند بینند سایهها که تو را هم شکستهام
بتتراش- نادر نادرپور- آذر 1336 Labels: زمزمه های دلتنگی |
-|-
posted by Arman @ Thursday, May 31, 2007  |
|
|
|
| |
|
Friday, March 30, 2007 |
|
روسپی |
بوی شاش میدادی. بوی شاش و الکل. دستهایت میلرزید و زبانت بند آمده بود. از موهایت آب میچکید و پیراهن خیست به تنت چسبیده بود. باران و شایدهم اشک آرایش صورتت را به هم ریخته بود. به زحمت فهماندی که سیگار می خواهی.
نشاندمت گوشه تخت. یک سیگار برایت آتش زدم. پتو را به روی شانههایت کشیدم و یک حوله خشک به دستت دادم. بدون یک کلمه حرف به نوک سیگاری که چیزی نمانده بود از دست های لرزانت سقوط کند، خیره بودی.
لعنت به تو. دلم میخواست فریاد بزنم دیگر چه شده ؟ دیگر چه غلطی کردهای ؟ کدام گوری بودی ؟ از چه کسی فرار می کردی ؟ چگونه خودت را به اینجا رساندی ؟ ولی میدانستم جوابی نخواهم شنید.
رفتم یک نوشیدنی گرم برایت دست و پا کنم و شاید یک دست لباس خشک. وقتی برگشتم نبودی. رفته بودی. مثل همیشه غیب شده بودی. نصف پول های کیفم را هم با خودت غیب کرده بودی. پاکت سیگار را هم. فقط یک یادداشت مانده بود. مثل همیشه گوشه دیوار و با همان رنگ بنفش لعنتی که باران از چشمهایت به گونه هایت کشانده بود. : پس میدهم.
بوی شاش و الکل. آخرین چیزی که من را به یاد تو می اندازد. آخرین یادگاری تو برای من. و البته رنگ بنفش سیر و گاهی هم صدای باران تند. این باران لعنتی انگار سه سال است میبارد و تو باز نمیگردی. Labels: زمزمه های دلتنگی |
-|-
posted by Arman @ Friday, March 30, 2007  |
|
|
|
| |
|
Wednesday, March 14, 2007 |
|
چهره آبی عشق |
زبان از گفتنش باز می ماند. شنیدنش ناممکن است. لمس ناشدنیست. اما واقعیت دارد. واقعیت را برایت گفتم. زبانم سوخت. اما به گفتار آمیختمش. در کلمه گنجاندمش. واژه هایم سرشار بودند. اما به زبان که رسیدند شرمشان آمد. می گریختند. جاری نمی شدند. به سختی در کنار هم قرارشان دادم. دوستت دارم. کوچکش کردم. واقعیت را در مقیاس کلمه کوچک کردم. واژه ها گنجایش نداشتند. مفهوم هنوز ناگفته مانده. واقعیت عمیق دوست داشتن در کلام نمی گنجد.
**
مفهومی که از احساس ساتع شده را در مقابل سد سنگین عقل قرار نده. بگذار جاری باشد. دست کم اگر با احساسی مشابه از آن پذیرایی نکردی، راهش را نبند. آزاری برایت نخواهد داشت. راه رودخانه را اگر سد کنی به زور راه می گشاید. بگذار جاری باشد. اگر از آب چشمه ننوشیدی، خاک بر آن مپاش. بگذار جار باشد.
**
ساده است که دروغ گویم پنداری. ساده است که با ناباوری بنگری. ساده است که انکار کنی. اما بی شک نمی دانی که اولینی. بعد از ربع قرن. Labels: زمزمه های دلتنگی |
-|-
posted by Arman @ Wednesday, March 14, 2007  |
|
|
|
| |
|
Thursday, March 01, 2007 |
|
چند زمزمه دلتنگی |
1 به او گفتم؛ برای من چه آورده ای؟ گفت؛ تنهایی، اندکی باران و غربت بسیار. 2 هنوز چشم به راهم هرگز نیامد حتا برای وداع حالا، من ماندم و این همه انتظار! 3 تنهایم گذاشتی در کوچه بن بست. بعد از تو پر از ترانه های غمگین شدم و دلتنگی نسیم. 4 من، زمین بودم چشمان تو، ماه. این همه فاصله برای لحظه دیدار؟! 5 وقتی تو را دیدم؛ پرنده، جدایی شد باد، بوی تنهایی خیال، اندوهی خیس و تو، ابدیت زمزمه ای دلتنگ. 6 روزی که مردم به یادم شعری بخوان پر از هق هق باران بی قراری کبوتر. و خاطره ای از نخستین دیدار.
این شش سروده فرامز ویسی را اخیرا محسن فرجی روی وبلاگش گذاشته.من هم همانجا خواندمشان. اشکم را که جاری کرد تصمیم گرفتم این جا هم باشند. دست کم اگر محسن وبلاگش راتعطیل کرد، جای دیگری باشد که بخوانمشان. به ترکیب و عنوانی که محسن برای این سروده ها برگزیده هم دست نمی زنم تا سرقتم کامل شود. روزی که مردم به یادم شعری بخوان Labels: زمزمه های دلتنگی |
-|-
posted by Arman @ Thursday, March 01, 2007  |
|
|
|
| |
|
Monday, January 08, 2007 |
|
نازلی ستاره بود |
سوغات نازلی رسید.با پیک نامور و نامدارش.خوشحال شدم.نازلی! خودت سخن بگو.مرغ سکوت جوجه مرگی ..... اینجا می نویسم تا مراتب نامردی ات برای آیندگان عیان شده باشد! تو خائن کمونیست برای من بی ناموسی فرستاد ؟
شوهرتم از دستت شاکیه ! نازلی ، ناز وبلاگت . سخن بگو. Labels: زمزمه های دلتنگی |
-|-
posted by Arman @ Monday, January 08, 2007  |
|
|
|
| |
|
Saturday, November 11, 2006 |
|
در تمام شب چراغی نیست |
شبانه ای باقی نمانده دیگر جز شب نشینی در تاریکی و سکوت، با طعم تلخ سیگار و وحشت روزهای نیامده سایه سنگین مرگ و تصویر گنگ گذشته پشته ای از نیمه کاره ها و فشاری بر روی سینه که نمی دانم از کجا می آید شعر و شور و شبانه ای باقی نمانده آخر Labels: زمزمه های دلتنگی, شبانه |
-|-
posted by Arman @ Saturday, November 11, 2006  |
|
|
|
| |
|
Thursday, October 12, 2006 |
|
گور بابای هرچی روشن فکری |
گور بابای هرچی روشن فکری.برو دو تا چایی تو لیوان یه بار مصرف با سه تا حبه قند بگیر بشنیم کنار کوچه با هم بخوریم.اولش راجع به اگزیستینسیالیستم و رابطه ای که با لنگ و پاچه دخترای کوچه داره صحبت می کنیم.بعد که خسته شدیم و حوصلمون سر رفت، سر اینکه حبه قند سومی مال کی باشه دعوا می کنیم.بعد دعوامون می کشه به اینکه مارکسیسم خودش یه جور مذهب محسوب می شه یا نه.بعد تو واسه تموم کردن دعوا خیلی محکم می گی که "مذهب هیج جوری در کنار سوسیالیسم قرار نمی گیره".بعدش یادمون میافته که سس ساندویچ دیشبی فاسد بوده و هردوتامون تا صبح دل درد داشتیم.اولش کلی می خندیم و سعی می کنیم نشون بدیم حال اون یکی بدتر بوده، ولی وقتی یادمون میافته که تا صبح حتی یک نخ سیگار هم نتونستیم بکشیم، بغضمون می گیره.بعد یه مدت سکوت می کنیم و به در سیاه خونه روبرویی خیره می شیم.تو دو تا سیگار در میاری و هردو رو خودت آتیش می زنی، بعد یکی شو می دی به من.صد بار بهت گفتم از سیگار دهنی بدم میاد ولی نمی فهمی. یه سمند میاد رد می شه و حسابی آب می پاشه بهمون.وقتی می فهمی رانندش زن بوده فحش هاتو غلیظ تر می کنی.یهو در میای که فمینیسم باید دنبال حذف اهمیت جنسیت از مسایل غیر جنسی باشه.مثل حذف اهمیت نژاد که هدف سیاه پوستا بود.بعد دوباره شروع می کنی لیچار بار کردن.نمی فهمم داری به فمینیسم فحش می دی یا به راننده سمند. من می گم بازم چایی می خوام.تو میری یکی دیگه بگیری ولی دست خالی بر می گردی.عوضش از جیبت آدامس نعنایی تعارف می کنی.می گم بشین.می گی شلوارم خیس می شه.می گم احمق تا حالا یک ساعته همین جا نشسته بودی.می گی آخه چایی رو نمی شد سرپا خورد. یهو سر و کله او دختره که سگ داره پیدا می شه. ترجیح می دی بشینی تا رد شدنش از جلومون رو کاملآ تماشا کرده باشی.بهت می گم شلوارت خیس نشه.می گی احمق یک ساعته همین جا نشسته بودم.بهت می گم سوفسطایی کثیف.دختره راشو عوض می کنه و می ره تو اون یکی کوچه.اول می گی بیا بریم دنبالش.ژان پل سارتر هم گاهی دنبال دخترا راه میافتاد.بعد سرتو نا امیدانه میندازی پایین.می گی ما نباید دنباله روی بورژوازی باشیم. هوا تاریک می شه.یه خمیازه طولانی با دهن کاملآ باز می کشی.دستاتو بالای سرت کش و قوس می دی.می گی بیا بریم یه جای کثیف غذا بخوریم.فوقش دل درد می گیریم.بهتر، نمی تونیم سیگار بکشیم.گور بابای هرچی روشن فکری. Labels: زمزمه های دلتنگی |
-|-
posted by Arman @ Thursday, October 12, 2006  |
|
|
|
| |
|
Monday, October 09, 2006 |
|
کاغذ بازی |
گاهی گذارم به دفتر روزنامه هایی می افتند که نه کسی آنها را می بیند و نه کسی می خواند.از اینکه همه سخت مشغول کارند تعجب می کنم.همه به شدت مشغولند.مشغول انتشار کاغذی که سرنوشتش زباله دان است.آنها فقط برای کاغذ کار می کنند. بهتر است بگویم همه ما فقط برای کاغذ کار می کنیم.دو جور کاغذ.کاغذ اولی که برای رضایت دبیر و سردبیر و مدیرمسوول منتشر می شود و کاغذ دومی که آخر ماه از همان مراجع دریافت می کنیم.
اسمش را گذاشته ام روزنامه نگاری کاغذی ! این کارها که ما می کنیم، کاغذ بازیست.چیز بیشتری نیست.
من یکی هیچ وقت نتوانسته ام با رضایت برای کاغذ کار کنم.البته اگر احیانآ واژه روزنامه نگار به من هم تعلق بگیرد. هیچ وقت هنگام تنظیم نوشته ای، نمی توانم تصور خواننده را از خودم دور کنم.دلم می گیرد از نوشتن در جریده ای که نصیب سبزی فروش ها می شود.بغض می کنم از انبوه نشریات تلنبار شده روی دکه، در ساعت 12 شب. کاغذ های سبز و آبی آخر ماه هم نمی تواند برایم انگیزه بیهوده سیاه کردن کاغذ های سفید شود.
اخیرآ با کسی آشنا شده ام که فرق روزنامه را از «جام جم» نمی داند.از نظر او روزنامه یعنی «جام جم».اسم همان «جام جم» را هم احتمالآ فقط در تلویزیون شنیده است. ماجرایش این است که این شازده (که متاسفانه در مقام شاگرد، حسابی کارم گیر آموزشش شده) شغلم را پرسید.گفتم : روزنامه نگار. از چهره اش فهمیدم اصلآ چیزی درک نکرده؛ حرفم را اصلاح کردم و گفتم : خبرنگار. به سرعت پرسید : کدوم کانال!!.کمی بعد فهمیدم از روزنامه فقط «جام جم» را می شناسد.شیطان به ما رحم کند!
حالا تصور کنید زندگی حرفه ای کسی مثل من را در جامعه ای که چنین شهروندانی دارد! آخ بمیرم برای احساسات نازک خودم.داشتم می ترکیدم.خوب شد اینجا حد اقل به تعداد انگشتان دست خواننده دارد. Labels: زمزمه های دلتنگی |
-|-
posted by Arman @ Monday, October 09, 2006  |
|
|
|
| |
|
Monday, September 18, 2006 |
|
نامه به بانویی که هرگز نخواهد مرد |
در سفر بودم.روی کوه.موبایلم صدایی کرد.پیام کوتاهی از مصطفا بود.اوریانا فالاچی درگذشت.این خبر ناراحت کننده ای نبود.فالاچی سرطان داشت.دیر یا زود یک همچین خبری می رسید. مه همه اطراف را گرفته بود.هوا سرد بود.شماره مصطفا را گرفتم. -کی مرد ؟ -دیشب -همون سرطان ؟ -آره سرطان داشت -می دونم
فالاچی اسطوره بود.نماد بود.نماد برگزیدن تند ترین کلمات برای بیان حقیقت.کلماتی که پوست شنونده را بسوزاند و تا اعماق وجودش رخنه کند.حقیقت را باید همین گونه فریاد زد.اوریانا مثل پاناگولیس برای بیان حقیقت تفنگ نمی خواست.او سلاح کشنده تری داشت. این روزها مطلبی را که می خواستم در ستایش او بنویسم با خودم مرور می کردم.فایده ای نداشت.از اوریانا باید همانند خودش نوشت.تند و سوزنده.آن وفت هیچ یک از نشریات بزدل مطلب من را منتشر نمی کرد.اوریانا این آخر ها تند تر شده بود.سخت به ریشه چیزی زده بود که اینجا می پرستندش.از خیر نوشتن درباره او گذشتم.فقط همینی که اینجاست را خطاب به خودش می نویسم.همین چند خط را.آن هم جسارتا. نامه به بانویی که هرگز نخواهد مرد
تو مردی.بالاخره مردی.چه کسی فکرش را می کرد ؟ وقتی در ویتنام میان هشتاد سرباز خشن در یک هواپیما سی-130 به اردوگاه نظامی داکتو می رفتی، وقتی در میان آتش و خمپاره ویتنامی ها خودت را به تپه 1383 رساندی یا وقتی هلیکوپتر خراب شد و نتوانتسی به خه سان بروی، چه کسی خیال می کرد 40 سال بعد در بیمارستانی در فلورانس و بر اثر سرطان خواهی مرد ؟ در حالی که هشت دهه زیسته ای .. مکزیک یادت هست؟ میدان سه فرهنگ و عمارت چی هوآهوآ ؟ وقتی برخلاف آن دو خبرنگار ترسوی آلمانی کنار نکشیده بودی و درست در میان دانشجویان محاصره شده توسط نظامیان به حرفه ات مشغول بودی ؟ خوب آن آلمانی ها حق داشتند، چون پلیس تو را با دانشجوهای معترض اشتباه گرفت.لابد آن بزدل ها پیش خودشان می گفتند، ولش کن، خودش را به کشتن می دهد.داشت همین طور هم می شد.کمتر کسی از آن کشتار وحشیانه بیرون آمد.اما انگار تو باید می ماندی. آن سربازی که سه گلوله به سمت تو شلیک کرد، آیا می دانست که تو ماجرای او را کتاب خواهی کرد ؟ یادت هست، موزه باورش نمی شد زنده مانده ای .. -میس اوریانا ! شما زنده اید میس اوریانا ؟
یادم نیست پاناگولیس می خواست آکروپولیس را منفجر کند و یا جای دیگری را، ولی خوب به یاد دارم که تو تنها همدستش بودی.پاناگولیس را کشتند، ولی تو باقی ماندی تا ماجرای او را در تمام تاریخ زنده نگه داری.سرهنگ های یونان کجا باور می کردند که تو سالها بعد بر اثر سرطان خواهی مرد؟ شاید کمی نا امید شدند که تو هم در اتوموبیل نبودی تا یک جا کلکتان را بکنند.شاید با خود گفتند بماند برای یک وقت دیگر. وقتی در دادگاه نتوانستی ثابت کنی که پاناگولیس کشته شده همه شان نفس راحتی کشیدند، آنها نمی دانستند که تو بعدها در کتابت به همه دنیا ثابت خواهی کرد که پاناگولیس به قتل رسیده.به همه خواهی فهماند که او یک شورشی مزاحم نبود.او «یک مرد» بود.یک قهرمان.
رهبران قدرتمند جهان فکر نمی کردند مصاحبه با یک زن ایتالیایی خیلی برایشان مشکل باشد.خوب همه را فریب می دادی. اما فقط خدا می داند بعد از سوال دوم و سوم، چه قدر آرزو داشتند مصاحبه تمام شود. یادت هست، پادشاه ایران در مقابل تو خودش را نماینده خدا خواند. معلوم نیست که خود محمدرضا پهلوی از چرندیاتی که گفته بود پشیمان شد و یا اطرافیانش به او فهماندند که نباید در دامی که تو پهن کرده بودی می افتاد.ولی حتمآ به یاد داری که ساواک هتل را زیر و رو کرد تا کاغذ های تو را پیدا کند.تو متن اصلی مصاحبه را به در بردی.احمق های ساواک، هنوز تو را نشناخته بودند. بعد از انتشار مصاحبه، حتمآ پادشاه ایران آرزو می کرد تو از آن آدم هایی بودی که می شد با یک دستور، حتی جنازه ات هم دیگر پیدا نشود.او فکرش را هم نمی کرد که او از سلطنت و حتی از زندگی ساقط می شود و تو می مانی تا سالها بعد در آرامش با زندگی وداع کنی.
میس اوریانا! تو بالاخره مردی.چند شب پیش،سرطان تو را شکست داد.چیزی از درون خودت.نه گلوله های امریکایی و نه خمپاره های ویت کنگی.نه جنگ اسراییل و نه جنگ ویتنام.نه در دره خه سان و نه در تیر باران مکزیک.تو در زادگاهت مردی.همان گونه که همه می میرند.چیزی مثل سرطان تو را کشت یا هر چیز دیگر.اما هرچه بود از درون خودت بود.مگر تو نبودی که به فرانسوآ می گفتی : «زندگی یک نوع محکومیت به مرگ است و درست به خاطر همین محکومیت به مرگ است که باید آن را طی کنیم، بدون ترس از اینکه تردید کنیم یا فکر کنیم که ممکن است آن را از دست بدهیم.» یا مگر تو نبودی که برای کودکت نوشتی : «زندگی نه به تو احتیاج داره، نه به من.تو مردی. منم شاید بمیرم. ولی مهم نیست. چون زندگی نمی میره!» درسته میس اوریانا.مردن برایت مهم نبود.برای همین هم دیر مردی.ولی زندگی ادامه داره و رد پر رنگ تو هم برای همیشه توش ثبت شده.برای همیشه میس اوریانا. Labels: زمزمه های دلتنگی, شبانه |
-|-
posted by Arman @ Monday, September 18, 2006  |
|
|
|
| |
|
Tuesday, September 05, 2006 |
|
- |
شب با دو بال نقره فام خود از راه رسید و مرا با خود برد به عمیق ترین آرزو ها به میهمانی سکوت و تاریکی به صرف شراب جادویی مهتاب
افسوس که آن زرد سیمای گندیده به زودی سر خواهد رسید سفر تمام شده دوست من من را به بسترم بازگردان هنگام خواب است اگر آن انوار رنگ برگشته خورشید مجالی دهند Labels: زمزمه های دلتنگی |
-|-
posted by Arman @ Tuesday, September 05, 2006  |
|
|
|
| |
|
Thursday, August 10, 2006 |
|
برای زنان چشم سبز لبنان |
Big man, pig man, ha ha, charade you are You well heeled big wheel, ha ha, charade you are And when your hand is on your heart You're nearly a good laugh Almost a joker - Pink Floyd - Pigs (Three Different Ones) -
مرد گنده، خوک مرد، چه موجود مضحکی هستی با آن سم و دم و دک و پوزت، چه قدر مسخره ای و وقتی دستت را روی قلبت می گذاری، خنده داری یک دلقک تمام عیاری مثل یک لطیفه گو خوک ها – پینک فلوید – ترجمه : م.آزاد Labels: زمزمه های دلتنگی |
-|-
posted by Arman @ Thursday, August 10, 2006  |
|
|
|
| |
|
Sunday, July 23, 2006 |
|
بامداد همیشه |
نه خیر، نمی آیم! شما هم نروید.بامداد نمرده است.این مزار را قبول ندارم.این بامداد را غروبی نیست. به مناسبت سالروز مرگ جسمانی طلیعه آفتاب، هیچ مراسمی را به رسمیت نمی شناسم؛ تا روزی که آفتاب دیگر طلوع نکند. همه شمایی که می روید امام زاده طاهر کرج، فریب خورده اید.بامداد آنجا نیست.به دروغ می گویند که شاملو مرده. بامداد مارا هرگز غروبی نیست.
«ــ اینک چراغ معجزه مَردُم! تشخیص ِ نیمشب را از فجر در چشمهای کوردلیتان سویی به جای اگر ماندهست آنقدر، تا از کیسهتان نرفته تماشا کنید خوب در آسمان ِ شب پرواز ِ آفتاب را ! با گوشهای ناشنواییتان این طُرفه بشنوید: در نیمپردهی شب آواز ِ آفتاب را!»
الف بامداد Labels: زمزمه های دلتنگی, ساز مخالف |
-|-
posted by Arman @ Sunday, July 23, 2006  |
|
|
|
| |
|
Monday, July 17, 2006 |
|
بامدادم آخر |
همه چیزم شبانه بوده، بیمارستان رفتنم هم شبانه است.آخر کدام {...} ای این موقع شب می رود بیمارستان ؟ آن طبیبی که گفتم یک نامه داده گفته برو آنجا خودت را معرفی کن. منظورش دقیقآ این بود که خودت را تحویل بده وگر نه خودم تحویلت می دهم.پس من هم دارم می روم خودم را معرفی کنم.امیدوارم مثل بقیه جاها که آدم باید برود خودش را معرفی کند، اعتراف و این جور چیزها در کار نباشد. نمی دانم چه قدر اون تو نگه ام دارند.و در واقع نمی دانم بعد از آنجا کجا بفرستندم. شاید زیادی خودم را لوس کرده ام و یکی، دو روز دیگه برگردم به همینجایی که هستم. خلاصه ما رفتیم داداش.ما رو داشته باش. در بيمارستانی که بسترِ من در آن به جزيرهيی در بیکرانهگی میماند گيج و حيرتزده به هر سويی چشممیگردانم: اين بيمارستان از آنِ خنازيريان نيست. سلاطونيان و زنانِ پرستارش لازم و ملزومِ عشرتی بینشاط اند. جذاميان آزادانه میخرامند، با پلکهایِ نيمجويده و دو قلب در کيسهیِ فتق و چرکابهيی از شاش و خاکشی در رگ با جاروهایِ پر بر سرنيزهها به گردگيرییِ ويرانه راهروها با احساسِ سهمگينِ حضورِ سايهيیِ هيولا که فرمانِ سکوت میدهد محورِ خوابگاههايیست با حلقههایِ آهن در ديوارهایِ سنگ و تازيانه و شمشير بر ديوار
اسهاليان شرم را در باغچههایِ پُرگُل بهقنارهمیکشند و قلبِ عافيت در اتاقِ عمل میتپد در تشتکِ خلاب و پنبه ميانِ خرناسهیِ کفتارها زيرِ ميزِ جراح اينجا قلبِ سالم را زالو تجويزمیکنند تا سرخوش و شاد همچون قنارییِ مستی به شيرينترين ترانهیِ جانات نغمهسردهی تا آستانِ مرگ که میدانی امنيت بلالِ شيردانهيیست که در قفس به نصيب میرسد، تا استوارِ پاسدارخانه برگِ امان در کفات نهد و قوتییِ مسکّنها را در جيبِ روپوشات: ــيکی صبح يکی شب، با عشق!
اکنون شبِ خسته از پناهِ شمشادها میگذرد و در آشپزخانه هماکنون دستيارِ جراح برایِ صبحانهیِ سرپزشک شاعری گردنکش را عريانمیکند (کسی را اعتراضی هست؟) و در نعشکشی که به گورستان میرود مردهگانِ رسمی هنوز تقلايیدارند ونبضها و زبانها را هنوز از تبِ خشم کوبِش و آتشی هست
عريان بر ميزِ عمل چاربندم اما بايد نعرهيی برکشم: شرفِ کيهانام آخر
هابيلام من و در کدوکاسهیِ جمجمهام چاشتِ سرپزشک را نوالهيی هست.
به غريوی تلخ نواله را به کاماش زهرِ افعی خواهمکرد، بامدادم آخر طليعهیِ آفتابام.
الف بامداد Labels: زمزمه های دلتنگی, شبانه |
-|-
posted by Arman @ Monday, July 17, 2006  |
|
|
|
| |
|
Sunday, July 16, 2006 |
|
درد عاشق نشود به، به مداوای حکیم |
برخیز و بیا بتا برای دل ما حل کن به جمال خویشتن مشکل ما یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم زان پیش که کوزه ها کنند از گل ما هیچ چیز نیست.یک نمی دانم چی چی کوچک در مغز بنده پیدا کرده اند.احتمالآ دود سیگار را به جای اینکه پایین بدهم، بالا داده ام، رفته آنجا غده ساخته. این دستگاه های پزشکی هم خیلی جاسوس های خوبی هستند.تا ته مخت را می بینند.حالا نمی دانم افکار را هم می خوانند یا نه.ولی یحتمل هنوز به این تکنولوژی نرسیده اند.اگر رسیده بودند به جای بیمارستان من را می فرستادند زندان.اما حالا که نتوانسته اند بخوانند از لجشان می فرستند بیمارستان. کلی هم تاکید می کنند که نترس.چیزی نیست.طفلکی ها نمی دانند من از بیرون بیمارستان بیشتر می ترسم. حالا دارم می روم ببینم آن یکی طبیب چه می گوید.شاید این یکی بگوید بیمارستان و این جور سوسول بازی ها نمی خواهد، یک راست ببرید بهشت زهرا.
نتیجه گیری حرفه ای : اگر پزشکی به رویت لبخند زد و گفت عزیزم اصلآ نگران نباش، بیماریت کاملآ قابل درمان است؛ اشهد خود را بخوان. (توضیح : کی دیده اید که مثلآ سرما خورده باشید و پزشک بگوید عزیزم اصلآ نگران نباش، کاملآ قابل درمان است ؟ در این گونه موارد معمولآ می گوید وای وای، خیلی وضعت ناجور است.) چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ پیمانه که پر شود چه بغداد و چه بلخ می نوش که بعد از من و تو ماه بسی از سلخ به غره آید و از غره به سلخ Labels: زمزمه های دلتنگی, شبانه |
-|-
posted by Arman @ Sunday, July 16, 2006  |
|
|
|
| |
|
Tuesday, May 16, 2006 |
|
ساقی ار باده از این دست به جام اندازد ... |
شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم ، عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است حافظ چه طرفه شاخ نباتست کلک تو ، کش میوه دلپذیر تر از شهد و شکر است
این هم شیراز و وضع بی مثالش.چه بگویم از این دیار که پیشتر نگفته باشند ؟ تنها باید یک تشک | | | |