عبدالقادر بغدادی عزیز از لطفی که به من کردی سپاسگزارم. نمیدانم چگونه باید از تو تشکر کنم. کاری که تو در حق من کردی کمتر از بخشیدن یک زندگی دوباره نیست. در واقع تو ایثار کردی و این از خود گذشتگی تو، من را بیشتر مدیونت میکند. اگر میدانستم کجایی، شخصا به دیدار تو میآمدم و از تو میخواستم خود را تا این حد به دردسر نیاندازی. شاید خودم از پس معرکه بر میآمدم. اما حالا که همه چیز تمام شده، کاری جز تشکر از دست من ساخته نیست. عبدالقادر جان گاهی فکر میکنم اگر تو نبودی من چه حال و روزی داشتم. بلافاصله فکر میکنم با این همه دردسر که برای کمک به من تحمل کردی، روزگار خودت چگونه است. شاید تو هم نیاز به کمک پیدا کرده باشی. با این فکر آشفته میشوم. اما بعید نیست کسی هم به کمک تو شتافته باشد. امیدوارم لطف تو در حق من بیجواب نماند و کسی هم از تو دستگیری کند. متاسفم که در این مورد، کمکی از من ساخته نیست. راستی به پاس لطف بینظیرت، عکست را همیشه روی طاقچه نگه میدارم. Labels: زمزمه های دلتنگی |