یه جوک قدیمی هست. دو تا پیرزن در یه منطقه کوهستانی بودن. یکیشون میگه: «غذای اینجا واقعا وحشتناکه»؛ و اون یکی میگه: «آره، ولی همونشن به آدم کم میدن».
-خوب، طرز فکر من در مورد زندگی دقیقا همینطوره؛ پر از تنهایی و نکبت و زجر کشیدن و ناراحتیه. تازه خیلی هم زود به آخر میرسه! میدونین، یاد اون جوک قدیمی افتادم؛ همون که یه یارو میره پیش یه روانپزشک و میگه: «دکتر، برادر من دیوونست، اون فکر میکنه مرغه!» بعدش دکتر میگه: «خوب چرا نمیفرستیش تیمارستان؟» اونوقت مرده میگه: «میخواستم بفرستمش، ولی تخممرغهاشو لازم دارم.»
-خوب، گمونم این خیلی شبیه طرز فکر فعلی من راجع به روابط زن و مرده. میدونین این روابط کاملا غیر منطقیه. دیوونهوار و مسخرست. ولی گمونم هممون به این روابط ادامه میدیم، چون به تخممرغهاش احتیاج داریم. وودی آلن Labels: زمزمه های دلتنگی, شبانه |