Friday, February 29, 2008

آنی‌هال

یه جوک قدیمی هست. دو تا پیرزن در یه منطقه کوهستانی بودن. یکی‌شون می‌گه: «غذای اینجا واقعا وحشتناکه»؛ و اون یکی می‌گه: «آره، ولی همونشن به آدم کم می‌دن».

-خوب، طرز فکر من در مورد زندگی دقیقا همین‌طوره؛ پر از تنهایی و نکبت و زجر کشیدن و ناراحتیه.
تازه خیلی هم زود به آخر می‌رسه!


می‌دونین، یاد اون جوک قدیمی افتادم؛ همون که یه یارو می‌ره پیش یه روان‌پزشک و می‌گه: «دکتر، برادر من دیوونست، اون فکر می‌کنه مرغه!»
بعدش دکتر می‌گه: «خوب چرا نمی‌فرستیش تیمارستان؟»
اون‌وقت مرده می‌گه: «می‌خواستم بفرستمش، ولی تخم‌مرغ‌هاشو لازم دارم.»

-خوب، گمونم این خیلی شبیه طرز فکر فعلی من راجع به روابط زن و مرده. می‌دونین این روابط کاملا غیر منطقیه. دیوونه‌وار و مسخرست. ولی گمونم هممون به این روابط ادامه می‌دیم، چون به تخم‌مرغ‌هاش احتیاج داریم.

وودی آلن

Labels: ,

-|- posted by Arman @ Friday, February 29, 2008  
 

Saturday, February 09, 2008

منحنی مرگ

یک شاعر در ۲۱ سالگی می‌میرد. یک انقلابی یا یک ستاره راک در ۲۴ سالگی. اما بعد از گذشتن از آن سن، فکر می‌کنی همه چیز رو به راه است. فکر می‌کنی توانسته‌ای از «منحنی مرگ انسان» بگذری و از تونل بیرون بیایی. حالا در یک بزرگراه ۶ بانده مستقیم به سوی مقصد در سفر هستی. چه بخواهی باشی، چه نخواهی. موهایت را کوتاه می‌کنی؛ هر روز صبح صورتت را اصلاح می‌کنی. دیگر یک شاعر نیستی، یا یک انقلابی و یا یک ستاره راک. در باجه‌های تلفن از مستی بیهوش نمی‌شوی و یا صدای «دورز» را ساعت چهار صبح بلند نمی‌کنی. در عوض، از شرکت دوستت بیمه عمر می‌خری، در بار هتل‌ها می‌نوشی و صورت حساب‌های دندان پزشکی را برای خدمات درمانی نگه می‌داری.

"قسمتی از داستان «فاجعه در معدن نیویورک» اثر هاروکی موراکامی ترجمه بزرگمهر شرف‌الدین"

Labels: ,

-|- posted by Arman @ Saturday, February 09, 2008  
 
 

About Me

Arman Eslambolchi
Journalist & Photographer

e-mail - contact

 

شب گردی ها

(آرشیو)

Previous Post
Archives
 

 

Links