Friday, March 30, 2007

روسپی

بوی شاش می‌دادی. بوی شاش و الکل. دست‌هایت می‌لرزید و زبانت بند آمده بود. از موهایت آب می‌چکید و پیراهن خیست به تنت چسبیده بود. باران و شاید‌هم اشک آرایش صورتت را به هم ریخته بود. به زحمت فهماندی که سیگار می خواهی.

نشاندمت گوشه تخت. یک سیگار برایت آتش زدم. پتو را به روی شانه‌هایت کشیدم و یک حوله خشک به دستت دادم. بدون یک کلمه حرف به نوک سیگاری که چیزی نمانده بود از دست های لرزانت سقوط کند، خیره بودی.

لعنت به تو. دلم می‌خواست فریاد بزنم دیگر چه شده ؟ دیگر چه غلطی کرده‌ای ؟ کدام گوری بودی‌ ؟ از چه کسی فرار می کردی ؟ چگونه خودت را به اینجا رساندی ؟
ولی می‌دانستم جوابی نخواهم شنید.

رفتم یک نوشیدنی گرم برایت دست و پا کنم و شاید یک دست لباس خشک. وقتی برگشتم نبودی. رفته بودی. مثل همیشه غیب شده بودی. نصف پول های کیفم را هم با خودت غیب کرده بودی. پاکت سیگار را هم. فقط یک یادداشت مانده بود. مثل همیشه گوشه دیوار و با همان رنگ بنفش لعنتی که باران از چشم‌هایت به گونه هایت کشانده بود. : پس می‌دهم.

بوی شاش و الکل. آخرین چیزی که من را به یاد تو می اندازد. آخرین یادگاری تو برای من. و البته رنگ بنفش سیر و گاهی هم صدای باران تند.
این باران لعنتی انگار سه سال است می‌بارد و تو باز نمی‌گردی.

Labels:

-|- posted by Arman @ Friday, March 30, 2007    
 

Wednesday, March 21, 2007

از همین روزن گشوده به دود

انگار باید هر سال این شعر را اینجا بنویسم.
پارسال هم همین موقع ها اینجا گذاشتمش.
فریدون مشیری نیست بنده خدا که چند بیت دیگری بگوید، ما برای عید چیزکی داشته باشیم.
هین ولی عالیست.

با همین دیدگان اشک آلود،
از همین روزن گشوده به دود،
به پرستو ، به گل ، به سبزه درود
به شکوفه ، به صبحدم ، به نسیم،
به بهاری که می رسد از راه،
چند روز دگر به ساز و سرود

شاید ای خستگان وحشت دشت،
شاید ای ماندگان ظلمت شب
،
در بهاری که می رسد از راه،
گل خورشید آرزوهامان،
سر زد از لای ابرهای حسود

شاید اکنون کبوتران امید،
بال در بال آمدند فرود...

پیشِ پای سحر بیفشان گل
سر راه صبا بسوزان عود
به پرستو، به گل، به سبزه درود

Labels:

-|- posted by Arman @ Wednesday, March 21, 2007    
 

Wednesday, March 14, 2007

چهره آبی عشق

زبان از گفتنش باز می ماند. شنیدنش ناممکن است. لمس ناشدنیست. اما واقعیت دارد.
واقعیت را برایت گفتم. زبانم سوخت. اما به گفتار آمیختمش. در کلمه گنجاندمش. واژه هایم سرشار بودند. اما به زبان که رسیدند شرمشان آمد. می گریختند. جاری نمی شدند.
به سختی در کنار هم قرارشان دادم.
دوستت دارم.
کوچکش کردم. واقعیت را در مقیاس کلمه کوچک کردم. واژه ها گنجایش نداشتند. مفهوم هنوز ناگفته مانده. واقعیت عمیق دوست داشتن در کلام نمی گنجد.

**

مفهومی که از احساس ساتع شده را در مقابل سد سنگین عقل قرار نده. بگذار جاری باشد. دست کم اگر با احساسی مشابه از آن پذیرایی نکردی، راهش را نبند. آزاری برایت نخواهد داشت. راه رودخانه را اگر سد کنی به زور راه می گشاید. بگذار جاری باشد. اگر از آب چشمه ننوشیدی، خاک بر آن مپاش. بگذار جار باشد.

**

ساده است که دروغ گویم پنداری. ساده است که با ناباوری بنگری. ساده است که انکار کنی. اما بی شک نمی دانی که اولینی. بعد از ربع قرن.

Labels:

-|- posted by Arman @ Wednesday, March 14, 2007    
 

Thursday, March 01, 2007

چند زمزمه دلتنگی

1
به او گفتم؛
برای من چه آورده ای؟
گفت؛
تنهایی، اندکی باران و غربت بسیار.

2
هنوز چشم به راهم

هرگز نیامد

حتا برای وداع

حالا،

من ماندم و این همه انتظار!

3
تنهایم گذاشتی

در کوچه بن بست.

بعد از تو

پر از ترانه های غمگین شدم و دلتنگی نسیم.

4
من، زمین بودم

چشمان تو، ماه.

این همه فاصله برای لحظه دیدار؟!

5
وقتی تو را دیدم؛

پرنده، جدایی شد

باد، بوی تنهایی

خیال، اندوهی خیس

و تو، ابدیت زمزمه ای دلتنگ.

6
روزی که مردم

به یادم شعری بخوان

پر از هق هق باران

بی قراری کبوتر.

و خاطره ای از نخستین دیدار.

این شش سروده فرامز ویسی را اخیرا محسن فرجی روی وبلاگش گذاشته.من هم همانجا خواندمشان. اشکم را که جاری کرد تصمیم گرفتم این جا هم باشند. دست کم اگر محسن وبلاگش راتعطیل کرد، جای دیگری باشد که بخوانمشان. به ترکیب و عنوانی که محسن برای این سروده ها برگزیده هم دست نمی زنم تا سرقتم کامل شود.

روزی که مردم
به یادم شعری بخوان

Labels:

-|- posted by Arman @ Thursday, March 01, 2007    
 
 

About Me

Arman Eslambolchi
Journalist & Photographer

e-mail - contact

 

شب گردی ها

(آرشیو)

Previous Post
Archives
 

 

Links