Tuesday, October 31, 2006

عینک

با این عینک جدید، وقتی سرم را پایین می گیرم، می توانم بالا را به خوبی ببینم، ولی سرم را که بالا می گیرم، نمی توانم پایین را ببینم.

Labels:

-|- posted by Arman @ Tuesday, October 31, 2006    
 

Monday, October 30, 2006

-

من از آن دسته ام که در هنگام امتحان آیین نامه رانندگی، بدون جواب غلط قبول می شوند و هنگام آزمون عملی به خاطر مسایلی از قبیل استفاده از راهنما که در همان امتحان پیشین به درستی اش اذعان کرده بودند، مردود!

Labels:

-|- posted by Arman @ Monday, October 30, 2006    
 

Wednesday, October 25, 2006

خروس زری

روباهه دمش درازه
حیله چی و حقه بازه
تا چش به هم بذاری
می بینی که سر نداری
کله پا شدی تو زندون
نه دل داری نه سنگ دون

خروس زری – احمد شاملو

Labels:

-|- posted by Arman @ Wednesday, October 25, 2006    
 

Monday, October 23, 2006

روزگار بازی

سه شنبه
پای گربه روی دم موش است.موش تقلا می کند برای فرار.از دهان گربه آب می چکد، اما ظاهرا فقط قصد بازی دارد.


موش : پاتو از روی دمبم وردار.
گربه : باشه، ولی دمبت رو کوتاه کن که شبیه اون یکی موشه که خوردم نباشی، چون اون خیلی خوشمزه بود، اگه شبیه اون باشی می خورمت.
موش : باشه.

چهار شبنه
دوباره موش به چنگ گربه افتاده است.این بار گربه عصبانی تر است.موش ناز و کرشمه می آید تا بلکه دل گربه نرم شود.


گربه : نه نشد، تو نباید زیاد به لونه من نزدیک می شدی. تو مجوزشو نداری!
موش : اصلا من از این محل می رم.
گربه (با فریاد) : خوب برو.

شنبه
موش یک بقچه به همراه دارد و دست چند بچه موش را گرفته است.او با چشم گریان بازگشته است.

موش : ببین، من نمی رم، ولی به لونت نزدیک نمی شم.
گربه : هوم.

یک شنبه
موش یک تکه پنیر کوچک به دست دارد.از فاصله دور با گربه صحبت می کند.


موش : خوبه الان ؟ به ظرف شیر تو هم دست نمی زنم تازه. دمبم رو هم کوتاه کردم که زیاد شبیه اون موش قبلی نشم.
(گربه لبخند می زند.موش معنای دقیق لبخند او را نمی فهمد.)

دو شنبه
پنجه و دهان گربه خونی است.یک دم کوتاه شده و چند استخوان روی زمین افتاده.صدای گریه بچه موش ها از دور شنیده می شود.

Labels:

-|- posted by Arman @ Monday, October 23, 2006    
 

Friday, October 20, 2006

-

حتی با جفت شیش هم دیگه به زندگی نمی رسم.فقط اگه شانس بیارم مارس نشم.

Labels:

-|- posted by Arman @ Friday, October 20, 2006    
 

Monday, October 16, 2006

کی شعر تر انگیز خاطر که حزین باشد ؟

به ابرها بگو نبارند
برای چشم هایم بدآموزی دارد

Labels:

-|- posted by Arman @ Monday, October 16, 2006    
 

Thursday, October 12, 2006

گور بابای هرچی روشن فکری


گور بابای هرچی روشن فکری.برو دو تا چایی تو لیوان یه بار مصرف با سه تا حبه قند بگیر بشنیم کنار کوچه با هم بخوریم.اولش راجع به اگزیستینسیالیستم و رابطه ای که با لنگ و پاچه دخترای کوچه داره صحبت می کنیم.بعد که خسته شدیم و حوصلمون سر رفت، سر اینکه حبه قند سومی مال کی باشه دعوا می کنیم.بعد دعوامون می کشه به اینکه مارکسیسم خودش یه جور مذهب محسوب می شه یا نه.بعد تو واسه تموم کردن دعوا خیلی محکم می گی که "مذهب هیج جوری در کنار سوسیالیسم قرار نمی گیره".بعدش یادمون میافته که سس ساندویچ دیشبی فاسد بوده و هردوتامون تا صبح دل درد داشتیم.اولش کلی می خندیم و سعی می کنیم نشون بدیم حال اون یکی بدتر بوده، ولی وقتی یادمون میافته که تا صبح حتی یک نخ سیگار هم نتونستیم بکشیم، بغضمون می گیره.بعد یه مدت سکوت می کنیم و به در سیاه خونه روبرویی خیره می شیم.تو دو تا سیگار در میاری و هردو رو خودت آتیش می زنی، بعد یکی شو می دی به من.صد بار بهت گفتم از سیگار دهنی بدم میاد ولی نمی فهمی.
یه سمند میاد رد می شه و حسابی آب می پاشه بهمون.وقتی می فهمی رانندش زن بوده فحش هاتو غلیظ تر می کنی.یهو در میای که فمینیسم باید دنبال حذف اهمیت جنسیت از مسایل غیر جنسی باشه.مثل حذف اهمیت نژاد که هدف سیاه پوستا بود.بعد دوباره شروع می کنی لیچار بار کردن.نمی فهمم داری به فمینیسم فحش می دی یا به راننده سمند.

من می گم بازم چایی می خوام.تو میری یکی دیگه بگیری ولی دست خالی بر می گردی.عوضش از جیبت آدامس نعنایی تعارف می کنی.می گم بشین.می گی شلوارم خیس می شه.می گم احمق تا حالا یک ساعته همین جا نشسته بودی.می گی آخه چایی رو نمی شد سرپا خورد.

یهو سر و کله او دختره که سگ داره پیدا می شه. ترجیح می دی بشینی تا رد شدنش از جلومون رو کاملآ تماشا کرده باشی.بهت می گم شلوارت خیس نشه.می گی احمق یک ساعته همین جا نشسته بودم.بهت می گم سوفسطایی کثیف.دختره راشو عوض می کنه و می ره تو اون یکی کوچه.اول می گی بیا بریم دنبالش.ژان پل سارتر هم گاهی دنبال دخترا راه میافتاد.بعد سرتو نا امیدانه میندازی پایین.می گی ما نباید دنباله روی بورژوازی باشیم.

هوا تاریک می شه.یه خمیازه طولانی با دهن کاملآ باز می کشی.دستاتو بالای سرت کش و قوس می دی.می گی بیا بریم یه جای کثیف غذا بخوریم.فوقش دل درد می گیریم.بهتر، نمی تونیم سیگار بکشیم.گور بابای هرچی روشن فکری.

Labels:

-|- posted by Arman @ Thursday, October 12, 2006    
 

Monday, October 09, 2006

کاغذ بازی

گاهی گذارم به دفتر روزنامه هایی می افتند که نه کسی آنها را می بیند و نه کسی می خواند.از اینکه همه سخت مشغول کارند تعجب می کنم.همه به شدت مشغولند.مشغول انتشار کاغذی که سرنوشتش زباله دان است.آنها فقط برای کاغذ کار می کنند.
بهتر است بگویم همه ما فقط برای کاغذ کار می کنیم.دو جور کاغذ.کاغذ اولی که برای رضایت دبیر و سردبیر و مدیرمسوول منتشر می شود و کاغذ دومی که آخر ماه از همان مراجع دریافت می کنیم.

اسمش را گذاشته ام روزنامه نگاری کاغذی ! این کارها که ما می کنیم، کاغذ بازیست.چیز بیشتری نیست.

من یکی هیچ وقت نتوانسته ام با رضایت برای کاغذ کار کنم.البته اگر احیانآ واژه روزنامه نگار به من هم تعلق بگیرد.
هیچ وقت هنگام تنظیم نوشته ای، نمی توانم تصور خواننده را از خودم دور کنم.دلم می گیرد از نوشتن در جریده ای که نصیب سبزی فروش ها می شود.بغض می کنم از انبوه نشریات تلنبار شده روی دکه، در ساعت 12 شب.
کاغذ های سبز و آبی آخر ماه هم نمی تواند برایم انگیزه بیهوده سیاه کردن کاغذ های سفید شود.

اخیرآ با کسی آشنا شده ام که فرق روزنامه را از «جام جم» نمی داند.از نظر او روزنامه یعنی «جام جم».اسم همان «جام جم» را هم احتمالآ فقط در تلویزیون شنیده است.
ماجرایش این است که این شازده (که متاسفانه در مقام شاگرد، حسابی کارم گیر آموزشش شده) شغلم را پرسید.گفتم : روزنامه نگار. از چهره اش فهمیدم اصلآ چیزی درک نکرده؛ حرفم را اصلاح کردم و گفتم : خبرنگار. به سرعت پرسید : کدوم کانال!!.کمی بعد فهمیدم از روزنامه فقط «جام جم» را می شناسد.شیطان به ما رحم کند!

حالا تصور کنید زندگی حرفه ای کسی مثل من را در جامعه ای که چنین شهروندانی دارد!
آخ بمیرم برای احساسات نازک خودم.داشتم می ترکیدم.خوب شد اینجا حد اقل به تعداد انگشتان دست خواننده دارد.

Labels:

-|- posted by Arman @ Monday, October 09, 2006    
 

Friday, October 06, 2006

افاضات تیخ ماهی

درباره تئاتر ماه در آب، اینها را نوشته بودم.
حضرت تیغ ماهی پاسخ این گونه داد :

«نه این جوری که نویسنده این جا نوشته نیمچه شاهکار ، ولی تئاتر قابل ملاحظه ای بود. نیمچه شاهکار اشکالاتش توی ذوق نمی زند. موسیقی ، خاموشی های بیش از حد که مثل آنتراکت می شد. از زور حرف زدن تماشاچی ها و چی و چی خیلی دورش کرد از شاهکار ، اما گفت و گو ندارد که یعقوبی نویسنده بسیار قابلی ست . اگر نظریاتش را درباره ازدواج را این جوری پرتاب نمی کرد توی صورت آدم، این همه رک و راه و بی راه خیلی خیلی زیباتر هم می شد. همین .»

ترسیدم اگر اینجا منتشر نکنم، فردا وقت نهار یک تیخ ماهی کوچک توی گلویم گیر کند.درسته که من تیخ ماهی های کوچک را خیلی دوست دارم، ولی نه وقتی که توی گلو گیر می کنند.
در واقع هوینجوی دلم خواست اینها را منتشر کنم.چهار دیواری، اختیاری.

هفت روز قبل از تولدت هم که با آن موسیوی نیویورک رفته یکی است، مبارک.

Labels:

-|- posted by Arman @ Friday, October 06, 2006    
 

Thursday, October 05, 2006

دراز باد یاد تو

آخرین نوشته عمران صلاحی در آخرین شماره از روزنامه آسیا :

" کوتاه و دراز

از مولفی پرسیدند: «چرا اثرت را کوتاه می کنی ؟»
گفت : «برای اینکه درازش نکنند»

رباعی :
«هشدار که با درفش نازت نکنند
تولید گر برق سه فازت نکنند
اوضاع جهان دیمی و هرکی هرکیست
کوتاه بیا که درازت نکنند»"

دوشنبه 12 دی ماه 1384 – عصر همان روز، «آسیا» توقیف (دراز) شد.

لینک آخرین ستون صلاحی (ستون کمال تعجب) در آخرین شماره از آسیا (به صورت
pdf) و چه افتخاری که در آن آخرین روز نوشته من در کنار نوشته او منتشر شد.

مرتبط :
عمران صلاحی چهره در خاک کشید – پندار
عمران صلاحی مرد.... – همین یک جمله از محسن فرجی
نام : عمران ، نام خانوادگی : صلاحی – سبا پاکدل
آخرین حضور صلاحی در کافه تیتر - به همت محسن فرجی
زاینده رود یاد تو را زنده می کند – نازلی
بزرگداشت صلاحی با خنده، نه با اشک – رضا ساکی
روایت «تادانه» - و انبوهی لینک مرتبط
درباره صلاحی از زبان خودش – انجمن شاعران ایران
سوته دلان یکی یکی تموم شدند – لیلی نیکو نظر
سفری داریم در آب های آینه – سارا محمدی
باور – غلاف تمام فلزی

Labels: ,

-|- posted by Arman @ Thursday, October 05, 2006    
 

Tuesday, October 03, 2006

نیما، گوگل و شیطان

من : نیما چرا رَنک (google page rank) شبانه ها، شب ها چهار می شه، صبح ها سه ؟
نیما : معلومه خوب! چون شبانه ها دات کامی !

این نیما هم تو حاضر جوابی دست شیطون رو بسته.(شاید هم دستش رو نبسته، ولی مجبورش کرده هر روز برای پندار مطلب بنویسه)
چند وقته رَنک شبانه ها شب ها چهار می شه، صبح ها سه.گفتم خوب این بشر یه عمر این کاره بوده.اصلآ مشاور رنکینگ گوگل محسوب می شه.ازش بپرسم، حتمآ می دونه. جواب دندان شکن رو هم که مشاهده کردین.
حالا اگه جواب واقعی رو کسی می دونه، برای خودش نگه داره.چون ما که اهل این سوسول بازی ها نیستم.
(اصلآ تابلو نبود که می خوام اعلام کنم رَنک شبانه ها دوباره چهار شده!)

Labels:

-|- posted by Arman @ Tuesday, October 03, 2006    
 

Sunday, October 01, 2006

چرند بینی

چرند سازی
بله خانم ها و آقایان
چرند سازی
این درد جان سوز (و ... سوز) سینمای ماست.
حاتمی کیا
آن یکی می آید فیلمنامه ای ساده لوحانه را می کند «به نام پدر» و سعی دارد به زور پرویز پرستویی و گلشیفته فراهانی و مهتاب نصیرپور و کامبیز دیرباز و شمسی خانم و مامانش اینا، جیب من و شما را خالی کند.نگاه کنید دعای حضرت حاتمی کیا را :
" خدایا «به نام پدر» را تماشایی کن.
خدایا ما را شرمنده تماشاگران «به نام پدر» مکن.
خدایا «به نام پدر» را درسبد اقتصادی خانواده ایرانی جای بده.
خدایا «به نام پدر» را برای جوانان نوجویمان قابل بفرما.(شکر همان خدایی که به درگاهش نیاز آوردی که ما «نوجو» نیستیم.فقط حیف آن مرغی که از سَبَد پرید!) "

این یکی هم می آید از در عشق و عاشقی یک ماجرای بی سر و ته را به هم می رساند و «باغ فردوس» می سازد و می خواهد با لعاب رضا کیانیان و لادن مستوفی و آزیتا حاجیان و اَره و اوره شمسی کوره، خزعبلات خود را فیلم بنامد.

حالا این ها فیلم های «غیر عامه پسند» ما هستند.شیطان برسد به داد «عامه پسند» ها.
این بازیگری برای سینمای ما دردسر شده.کاش این چهار تا بازیگر هنرمند را نداشتیم تا این آقایان اندکی به مخیله نداشته شان فشار می آورند، بلکه فیلمنامه دندان گیری، کارگردانی دهن پر کنی، چیزی، رو می کردند.
حیف آن رضا کیانیان.حیف آن مهتاب نصیر پور.

صادقانه بگویم بعد از دیدن این دو فیلم (یا حضرت فیلم مارا ببخش)، نیمی از ارزش بازی کیانیان در تئاتر «حرفه ای ها» و یا بازی مهتاب نصیر پور در تئاتر «آواز قوی آنتوان چخوف» یا بازی مهرداد ضیایی در تئاتر «مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین»، در ذهنم خوار شد.اگر بازیگر بودم، کنج خانه از گشنگی می مردم، ولی چنین فیلم هایی را قبول نمی کردم.(البته من آدم دروغ گویی هستم.)


عکس:
دوربین دات نت

Labels:

-|- posted by Arman @ Sunday, October 01, 2006    
 
 

About Me

Arman Eslambolchi
Journalist & Photographer

e-mail - contact

 

شب گردی ها

(آرشیو)

Previous Post
Archives
 

 

Links