|
Monday, September 25, 2006 |
|
خواهشمند باش |
این متن را مدت هاست به روی برد کنار آسانسور خانه ما نصب کرده اند.
توجه
ساکنین محترم مجتمع ... خواهشمند است آسانسور ها باری نیست از بردن اثاثیه منزل، اجاق گاز، ماشین لباسشویی، میز صندلی و غیره جدآ خودداری کنید. در غیر این صورت آسانسور خاموش خواهد شد. با تشکر هیات اجرایی
دلم می خواست زیر کاغذ برایشان می نوشتم : خواهشمند است شما خیلی بی سوادید.از هرگونه اظهار نظر،نطق،سخنرانی،نصب نوشته،ابراز وجود و غیره خودداری کنید.در غیر این صورت آسانسور رو ولش کن، مخ مخاطب خاموش خواهد شد.
تنظیم کننده محترم این نوشته علاوه بر بی سوادی فطری، احتمالآ مدتی پشت وانت می نشسته. اثاثیه منزل، اجاق گاز، ماشین لباسشویی، میز، صندلی، آهن آلات،آهن ضایعات،لوله بخاری،دمپایی پاره، خریدارییییم. Labels: انگولک |
|
-|-
posted by Arman @ Monday, September 25, 2006 |
|
|
|
| |
|
Wednesday, September 20, 2006 |
|
نقض حقوق بشر ملکوتی |
خدا صراحتا حقوق بشر جهانی را نقض می کند.
ماده 13 از اعلامیه جهانی حقوق بشر : هر کس حق دارد که محل اقامت خود را انتخاب نماید.
من یادم نمیاد هنگام تولد، محل اقامتم رو انتخاب کرده باشم. Labels: انگولک |
|
-|-
posted by Arman @ Wednesday, September 20, 2006 |
|
|
|
| |
|
Monday, September 18, 2006 |
|
نامه به بانویی که هرگز نخواهد مرد |
در سفر بودم.روی کوه.موبایلم صدایی کرد.پیام کوتاهی از مصطفا بود.اوریانا فالاچی درگذشت.این خبر ناراحت کننده ای نبود.فالاچی سرطان داشت.دیر یا زود یک همچین خبری می رسید. مه همه اطراف را گرفته بود.هوا سرد بود.شماره مصطفا را گرفتم. -کی مرد ؟ -دیشب -همون سرطان ؟ -آره سرطان داشت -می دونم
فالاچی اسطوره بود.نماد بود.نماد برگزیدن تند ترین کلمات برای بیان حقیقت.کلماتی که پوست شنونده را بسوزاند و تا اعماق وجودش رخنه کند.حقیقت را باید همین گونه فریاد زد.اوریانا مثل پاناگولیس برای بیان حقیقت تفنگ نمی خواست.او سلاح کشنده تری داشت. این روزها مطلبی را که می خواستم در ستایش او بنویسم با خودم مرور می کردم.فایده ای نداشت.از اوریانا باید همانند خودش نوشت.تند و سوزنده.آن وفت هیچ یک از نشریات بزدل مطلب من را منتشر نمی کرد.اوریانا این آخر ها تند تر شده بود.سخت به ریشه چیزی زده بود که اینجا می پرستندش.از خیر نوشتن درباره او گذشتم.فقط همینی که اینجاست را خطاب به خودش می نویسم.همین چند خط را.آن هم جسارتا. نامه به بانویی که هرگز نخواهد مرد
تو مردی.بالاخره مردی.چه کسی فکرش را می کرد ؟ وقتی در ویتنام میان هشتاد سرباز خشن در یک هواپیما سی-130 به اردوگاه نظامی داکتو می رفتی، وقتی در میان آتش و خمپاره ویتنامی ها خودت را به تپه 1383 رساندی یا وقتی هلیکوپتر خراب شد و نتوانتسی به خه سان بروی، چه کسی خیال می کرد 40 سال بعد در بیمارستانی در فلورانس و بر اثر سرطان خواهی مرد ؟ در حالی که هشت دهه زیسته ای .. مکزیک یادت هست؟ میدان سه فرهنگ و عمارت چی هوآهوآ ؟ وقتی برخلاف آن دو خبرنگار ترسوی آلمانی کنار نکشیده بودی و درست در میان دانشجویان محاصره شده توسط نظامیان به حرفه ات مشغول بودی ؟ خوب آن آلمانی ها حق داشتند، چون پلیس تو را با دانشجوهای معترض اشتباه گرفت.لابد آن بزدل ها پیش خودشان می گفتند، ولش کن، خودش را به کشتن می دهد.داشت همین طور هم می شد.کمتر کسی از آن کشتار وحشیانه بیرون آمد.اما انگار تو باید می ماندی. آن سربازی که سه گلوله به سمت تو شلیک کرد، آیا می دانست که تو ماجرای او را کتاب خواهی کرد ؟ یادت هست، موزه باورش نمی شد زنده مانده ای .. -میس اوریانا ! شما زنده اید میس اوریانا ؟
یادم نیست پاناگولیس می خواست آکروپولیس را منفجر کند و یا جای دیگری را، ولی خوب به یاد دارم که تو تنها همدستش بودی.پاناگولیس را کشتند، ولی تو باقی ماندی تا ماجرای او را در تمام تاریخ زنده نگه داری.سرهنگ های یونان کجا باور می کردند که تو سالها بعد بر اثر سرطان خواهی مرد؟ شاید کمی نا امید شدند که تو هم در اتوموبیل نبودی تا یک جا کلکتان را بکنند.شاید با خود گفتند بماند برای یک وقت دیگر. وقتی در دادگاه نتوانستی ثابت کنی که پاناگولیس کشته شده همه شان نفس راحتی کشیدند، آنها نمی دانستند که تو بعدها در کتابت به همه دنیا ثابت خواهی کرد که پاناگولیس به قتل رسیده.به همه خواهی فهماند که او یک شورشی مزاحم نبود.او «یک مرد» بود.یک قهرمان.
رهبران قدرتمند جهان فکر نمی کردند مصاحبه با یک زن ایتالیایی خیلی برایشان مشکل باشد.خوب همه را فریب می دادی. اما فقط خدا می داند بعد از سوال دوم و سوم، چه قدر آرزو داشتند مصاحبه تمام شود. یادت هست، پادشاه ایران در مقابل تو خودش را نماینده خدا خواند. معلوم نیست که خود محمدرضا پهلوی از چرندیاتی که گفته بود پشیمان شد و یا اطرافیانش به او فهماندند که نباید در دامی که تو پهن کرده بودی می افتاد.ولی حتمآ به یاد داری که ساواک هتل را زیر و رو کرد تا کاغذ های تو را پیدا کند.تو متن اصلی مصاحبه را به در بردی.احمق های ساواک، هنوز تو را نشناخته بودند. بعد از انتشار مصاحبه، حتمآ پادشاه ایران آرزو می کرد تو از آن آدم هایی بودی که می شد با یک دستور، حتی جنازه ات هم دیگر پیدا نشود.او فکرش را هم نمی کرد که او از سلطنت و حتی از زندگی ساقط می شود و تو می مانی تا سالها بعد در آرامش با زندگی وداع کنی.
میس اوریانا! تو بالاخره مردی.چند شب پیش،سرطان تو را شکست داد.چیزی از درون خودت.نه گلوله های امریکایی و نه خمپاره های ویت کنگی.نه جنگ اسراییل و نه جنگ ویتنام.نه در دره خه سان و نه در تیر باران مکزیک.تو در زادگاهت مردی.همان گونه که همه می میرند.چیزی مثل سرطان تو را کشت یا هر چیز دیگر.اما هرچه بود از درون خودت بود.مگر تو نبودی که به فرانسوآ می گفتی : «زندگی یک نوع محکومیت به مرگ است و درست به خاطر همین محکومیت به مرگ است که باید آن را طی کنیم، بدون ترس از اینکه تردید کنیم یا فکر کنیم که ممکن است آن را از دست بدهیم.» یا مگر تو نبودی که برای کودکت نوشتی : «زندگی نه به تو احتیاج داره، نه به من.تو مردی. منم شاید بمیرم. ولی مهم نیست. چون زندگی نمی میره!» درسته میس اوریانا.مردن برایت مهم نبود.برای همین هم دیر مردی.ولی زندگی ادامه داره و رد پر رنگ تو هم برای همیشه توش ثبت شده.برای همیشه میس اوریانا. Labels: زمزمه های دلتنگی, شبانه |
|
-|-
posted by Arman @ Monday, September 18, 2006 |
|
|
|
| |
|
Wednesday, September 13, 2006 |
|
حسود هرگز نیاسود |
هفته قبل همه گذاشتند رفتند مسافرت، من از حسودی ترکیدم.حالا این هفته به صورت خود جوش می رم، هیچ کسم نمی برم. فقط هرجا زنگ زدم گفتن جای خالی نداریم، درسته که تنهایی مسافرت کردن خیلی مزه می ده، ولی من اصلآ دوست ندارم توی پارک بخوابم! اونم تنهایی و توی شهر غریب. کاش می شد مثل زوربای یونایی توی هر شهر برای گذروندن شب یک [...] پیدا کرد. لا اله الی الله ! یا اینکه کاش می شد یه دونه از این کاروان ها چسبوند به ته ماشین، زد به کوه و صحرا. ولی هیچ کدوم نمی شه.باید رفت آویزون هتل ها شد که آقا جون مادرت اگه اتاق خالی داری دریغ نکن. Labels: شبانه |
|
-|-
posted by Arman @ Wednesday, September 13, 2006 |
|
|
|
| |
|
Monday, September 11, 2006 |
|
آداب ایرانی 22 و 23 |
یک ایرانی در همه اموری که به او مربوط نیست، صاحب نظر، کارشناس و خبره است، اما در همه کارهایی که به او مربوط است گند می زند.
یک ایرانی اگر در ایران زندگی کند معمولآ قصد خروج از کشور را دارد و اگر در خارج از ایران زندگی کند، در آرزوی بازگشت می سوزد.
Labels: آداب ایرانی |
|
-|-
posted by Arman @ Monday, September 11, 2006 |
|
|
|
| |
|
Friday, September 08, 2006 |
|
گربه زاهد نماز کرد |
خاتمی جون.بابایی، این آنگلوساکسون ها نمی دونن تو فقط حرف های خوشگل بلدی. باز ما یه هشت سالی تحملت کردیم، می دونیم حرفات تهش به هیج جا بند نیست؛ ولی این مو بور ها نمی دونن، بنده خداها دهنشون از تعجب وا مونده. فکر کردن فرجی اتفاق افتاده تو مواضع ایران. با شعار اصلاحات سیاسی و جامعه مدنی و مردم سالاری و این چیزا، ما رو گول زدی، حالا این بنده خداها رو هم با شعار همزیستی اسراییل و فلسطین و عدم خروج نظامیان آمریکایی از عراق و مذاکره با آمریکا و صلح و بشریت و این چیزا گول بزن. ولی دیگه زیادی تند نرو.یه وقت میان بهت پیشنهاد می دن رییس جمهور آمریکا بشی، اون وقت اوضاع خراب می شه ها.اونجا دیگه حرف بزنی، پاش وای نسی، جیم ثانیه استیضاح شدی رفته. پارلمانشون مثل مجلس شیشم ما نیست که هرچی بگی دربست قبول کنن. یا نمی تونی بری ژنو خالی ببندی که فقط 200 تا سایت غیر اخلاقی فیلتر شدن، روزنامه ها امونتو می برن. از اون بدتر، سر انتخابات دور دوم باید حساب پس بدی، گریه و اشک و این چیزا دردی رو درمون نمی کنه. اینه که برگرد ایران، گفت و گوی تمدن هاتو بکن، ولی ممکنه تو فرودگاه ایران ازت انگشت نگاری بکنن، اینجا دیگه نمی تونی ناز کنی که تن به این چیزا نمیدی ، مگر اینکه بخوای تمام عمرتو وقف کلیسای جامع واشنگتن بکنی. Labels: انگولک, ساز مخالف |
|
-|-
posted by Arman @ Friday, September 08, 2006 |
|
|
|
| |
|
Wednesday, September 06, 2006 |
|
شازده نرو |
مثل اینکه این شازده واقعا دارد استعفا می دهد.اعتراف می کنم شیفته این سیاستمدار مکار بریتانیایی بودم و هستم.با آن قدرت سخنوری شکسپیر وار و آن لهجه بریتیش و آن لباس پوشیدن جنتلمن گونه اش. مثل دختر های هفده ساله هر تکه کاغذی که عکس این گل پسر رویش هست را می خوانم و اخبار مربوط به او را دنبال می کنم. گور بابای سیاست، من فقط قیافه نجیب زاده تونی بلر را دوست می دارم.از آن جرج دبلیوی لمپن بی ریخت گاو چران که بهتر است. Labels: شبانه |
|
-|-
posted by Arman @ Wednesday, September 06, 2006 |
|
|
|
| |
|
|
|
نفتی نشین |
سی و دو میلیون تومان پول زوری است که سازمان آب و فاضلاب از ساکنان خانه زپرتی ما طلب کرده و تهدید کرده اند که در صورت عدم پرداخت، انشعاب آب را می بندند.(مثل یزید!) فکر کنم قرار است به زودی از شیر آب خانه مان نفت بیاید. یعنی سی و دو میلیون از ما پول می گیرند که فاضلاب ما را ببرند و جایش نفت پس بدهند. جل الخالق Labels: ساز مخالف |
|
-|-
posted by Arman @ Wednesday, September 06, 2006 |
|
|
|
| |
|
Tuesday, September 05, 2006 |
|
- |
شب با دو بال نقره فام خود از راه رسید و مرا با خود برد به عمیق ترین آرزو ها به میهمانی سکوت و تاریکی به صرف شراب جادویی مهتاب
افسوس که آن زرد سیمای گندیده به زودی سر خواهد رسید سفر تمام شده دوست من من را به بسترم بازگردان هنگام خواب است اگر آن انوار رنگ برگشته خورشید مجالی دهند Labels: زمزمه های دلتنگی |
|
-|-
posted by Arman @ Tuesday, September 05, 2006 |
|
|
|
| |
|
Saturday, September 02, 2006 |
|
نفس های آقای جیم |
آقای جیم داشت سخنرانی می کرد که ناگهان نفس کشیدن یادش رفت.او از حضار معذرت خواهی کرد و از سن پایین آمد.آقای جیم هرچه کرد نفس کشیدن یادش نیامد.دیگر نمی توانست به حالت عادی نفس بکشد.به محض اینکه به کاری مشغول می شد، یادش می رفت نفس بکشد و حالت خفگی به او دست می داد. آقای جیم مجبور شد یک جا بنشیند و تمام حواسش را بگذارد روی نفس کشیدن.او تا آخر عمرش فقط نشست و نفس کشید.البته آن اواخر بر اثر تمرین یاد گرفته بود کمی غذا بخورد و اندکی راه برود.اما باید حواسش را جمع می کرد که نفس کشیدن را فراموش نکند. آقای جیم در هفتاد و سه سالگی بر اثر سکته قلبی مرد. Labels: شبانه |
|
-|-
posted by Arman @ Saturday, September 02, 2006 |
|
|
|
| |
|
About Me |
Arman Eslambolchi
Journalist & Photographer
e-mail - contact
|
|
شب گردی ها |
|
(آرشیو)
|
| Previous Post |
|
| Archives |
|
|
| |
|
|
| Links |
|
|
| |
|
|
|