Thursday, July 27, 2006

آداب ایرانی 17

کاسه در ایران، معمولآ از آش داغ تر است.مخصوصآ اگر آش، لبنانی باشد.
فلافل لبنانی هم در ایران طرفداران زیاد دارد.مخصوصآ در حوالی میدان انقلاب.

Labels:

-|- posted by Arman @ Thursday, July 27, 2006    
 

Wednesday, July 26, 2006

خوابم و بیدار

هیچ وقت ماه در خواب من نمی آید و من را با خود هیچ کجا نخواهد برد.
پاهای خودم هم یارای تا سر کوچه رفتن را به زور دارد.

Labels:

-|- posted by Arman @ Wednesday, July 26, 2006    
 

Sunday, July 23, 2006

بامداد همیشه



نه خیر، نمی آیم! شما هم نروید.بامداد نمرده است.این مزار را قبول ندارم.این بامداد را غروبی نیست. به مناسبت سالروز مرگ جسمانی طلیعه آفتاب، هیچ مراسمی را به رسمیت نمی شناسم؛ تا روزی که آفتاب دیگر طلوع نکند.
همه شمایی که می روید امام زاده طاهر کرج، فریب خورده اید.بامداد آنجا نیست.به دروغ می گویند که شاملو مرده.
بامداد مارا هرگز غروبی نیست.

«ــ اینک
چراغ معجزه
مَردُم!
تشخیص ِ نیم‌شب را از فجر
در چشم‌های کوردلی‌تان
سویی به جای اگر
مانده‌ست آن‌قدر،
تا

از
کیسه‌تان نرفته تماشا کنید خوب
در آسمان ِ شب
پرواز ِ آفتاب را !

با گوش‌های ناشنوایی‌تان
این طُرفه بشنوید:
در نیم‌پرده‌ی شب
آواز ِ آفتاب را!»

الف بامداد

Labels: ,

-|- posted by Arman @ Sunday, July 23, 2006    
 

Saturday, July 22, 2006

ما اینیم

شبانه ها، 7 اردیبهشت 85، آداب ایرانی پنج : ایرانی هایی که کفش های گران قیمت به پا دارند و گوشی تلفن همراهشان نصف قیمت یک تاکسی است بر سر 25 تومان کرایه، قابلیت بریدن سر همدیگر را هم دارند.

روزنامه اعتماد "نه چندان" ملی، امروز (31 تیر 85) : قتل بر سر کرایه تاکسی : جوانی که معتقد بود راننده تاکسی نرخی بالاتر از حد معمول را از او طلب کرده است، راننده را با چاقو به قتل رساند.

Labels: ,

-|- posted by Arman @ Saturday, July 22, 2006    
 

Friday, July 21, 2006

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب

فعلآ که اینجام.یک کیلو قرص به دستم دادند گفتند برو.یکی صبح،یکی شب،یکی قبل از خواب،یکی هر وقت حالت بد شد،یکی هر وفت مردی.
هزار جور آزمایش هم روی این نیمچه بدن نحیف من قرار است انجام شود تا اطبا بفهمند کرم از کجاست.(طبعآ از خود درخت)
یک نقطه زائد درون مخ بی خاصیت من دیده اند.هرچه می گویم کلش زائد است قبول نمی کنند.می گویند باید ببینیم این لکه سفید رنگ چیست.اسکنر ندارم و الا این دوست سفید کوچولو را به شما هم نشان می دادم.بیچاره دارد اون تو زندگی اش را می کند.
می گویند شاید طبیعی باشد (این می شود همان که گفتم.یعنی کل مغز زائد است، این لکه هم روش) و می گویند شاید هم طبیعی نباشد که باید دارو ببندیم به شکمت بلکه مثل قبل شدی. (من نمی دانستم شکم و مغز در این حد با همدیگر رابطه های آنچنانی دارند)
در بدترین حالت نیز انگار چند سالی می توانم ول بگردم.البته اگر از تصادف و سقوط هواپیما و زلزله و جنگ و خودکشی و قتل و {...} و بیماری های دیگر جان سالم به در ببرم.
در بیمارستان نگه ام نداشتند.گفتند برو خانه فعلآ.مال بد بیخ ریش صاحبش.
تنها مشکل این است که این دارو های عزیز، زندگی شبانه من را دچار مشکل می کنند.
اصلآ فکر می کنم مشکلشان با همین شبانه ها بود.می خواستند هرطور شده من را خواب کنند.حالا برای رو کم کنی هم که شده شاید بروم وبلاگ روزانه ها راه اندازی کنم.

به هر حال می خور که زمانه دشمنی غدار است ....

Labels:

-|- posted by Arman @ Friday, July 21, 2006    
 

Monday, July 17, 2006

بامدادم آخر

همه چیزم شبانه بوده، بیمارستان رفتنم هم شبانه است.آخر کدام {...} ای این موقع شب می رود بیمارستان ؟
آن طبیبی که گفتم یک نامه داده گفته برو آنجا خودت را معرفی کن. منظورش دقیقآ این بود که خودت را تحویل بده وگر نه خودم تحویلت می دهم.پس من هم دارم می روم خودم را معرفی کنم.امیدوارم مثل بقیه جاها که آدم باید برود خودش را معرفی کند، اعتراف و این جور چیزها در کار نباشد.
نمی دانم چه قدر اون تو نگه ام دارند.و در واقع نمی دانم بعد از آنجا کجا بفرستندم.
شاید زیادی خودم را لوس کرده ام و یکی، دو روز دیگه برگردم به همینجایی که هستم.
خلاصه ما رفتیم داداش.ما رو داشته باش.


در بيمارستانی که بسترِ من در آن به جزيره‌يی در بی‌کرانه‌گی می‌ماند
گيج و حيرت‌زده به هر سويی چشم‌می‌گردانم:

اين بيمارستان از آنِ خنازيريان نيست.
سلاطونيان و زنانِ پرستارش لازم و ملزومِ عشرتی بی‌نشاط ‌اند.
جذاميان آزادانه می‌خرامند، با پلک‌هایِ نيم‌جويده

و دو قلب در کيسه‌یِ فتق
و چرکابه‌يی از شاش و خاکشی در رگ
با جاروهایِ پر بر سرنيزه‌ها
به گردگيری‌یِ ويرانه

راهروها با احساسِ سهم‌گينِ حضورِ سايه‌يیِ هيولا که فرمانِ سکوت می‌دهد
محورِ خواب‌گاه‌هايی‌ست با حلقه‌هایِ آهن در ديوارهایِ سنگ
و تازيانه و شمشير بر ديوار

اسهاليان
شرم را در باغچه‌هایِ پُرگُل به‌قناره‌می‌کشند
و قلبِ عافيت در اتاقِ عمل می‌تپد
در تشتکِ خلاب و پنبه
ميانِ خرناسه‌یِ کفتارها زيرِ ميزِ جراح

اين‌جا قلبِ سالم را زالو تجويزمی‌کنند
تا سرخوش و شاد هم‌چون قناری‌یِ مستی
به شيرين‌ترين ترانه‌یِ جان‌ات نغمه‌سردهی تا آستانِ مرگ

که می‌دانی
امنيت
بلالِ شيردانه‌يی‌ست

که در قفس به نصيب می‌رسد،
تا استوارِ پاسدارخانه برگِ امان در کف‌ات نهد
و قوتی‌یِ مسکّن‌ها را در جيبِ روپوش‌ات:

ــيکی صبح يکی شب، با عشق!

اکنون شبِ خسته از پناهِ شمشادها می‌گذرد
و در آشپزخانه
هم‌اکنون
دستيارِ جراح
برایِ صبحانه‌یِ سرپزشک
شاعری گردن‌کش را عريان‌می‌کند

(کسی را اعتراضی هست؟)
و در نعش‌کشی که به گورستان می‌رود
مرده‌گانِ رسمی هنوز تقلايی‌دارند
ونبض‌ها و زبان‌ها را هنوز
از تبِ خشم کوبِش و آتشی هست

عريان بر ميزِ عمل چاربندم
اما بايد نعره‌يی برکشم:
شرفِ کيهان‌ام آخر

هابيل‌ام من
و در کدوکاسه‌یِ جمجمه‌ام
چاشتِ سرپزشک را نواله‌يی هست.

به غريوی تلخ
نواله را به کام‌اش زهرِ افعی خواهم‌کرد،

بامدادم آخر
طليعه‌یِ آفتاب‌ام.

الف بامداد

Labels: ,

-|- posted by Arman @ Monday, July 17, 2006    
 

Sunday, July 16, 2006

درد عاشق نشود به، به مداوای حکیم

برخیز و بیا بتا برای دل ما
حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم
زان پیش که کوزه ها کنند از گل ما

هیچ چیز نیست.یک نمی دانم چی چی کوچک در مغز بنده پیدا کرده اند.احتمالآ دود سیگار را به جای اینکه پایین بدهم، بالا داده ام، رفته آنجا غده ساخته.
این دستگاه های پزشکی هم خیلی جاسوس های خوبی هستند.تا ته مخت را می بینند.حالا نمی دانم افکار را هم می خوانند یا نه.ولی یحتمل هنوز به این تکنولوژی نرسیده اند.اگر رسیده بودند به جای بیمارستان من را می فرستادند زندان.اما حالا که نتوانسته اند بخوانند از لجشان می فرستند بیمارستان.
کلی هم تاکید می کنند که نترس.چیزی نیست.طفلکی ها نمی دانند من از بیرون بیمارستان بیشتر می ترسم.
حالا دارم می روم ببینم آن یکی طبیب چه می گوید.شاید این یکی بگوید بیمارستان و این جور سوسول بازی ها نمی خواهد، یک راست ببرید بهشت زهرا.

نتیجه گیری حرفه ای : اگر پزشکی به رویت لبخند زد و گفت عزیزم اصلآ نگران نباش، بیماریت کاملآ قابل درمان است؛ اشهد خود را بخوان.
(توضیح : کی دیده اید که مثلآ سرما خورده باشید و پزشک بگوید عزیزم اصلآ نگران نباش، کاملآ قابل درمان است ؟ در این گونه موارد معمولآ می گوید وای وای، خیلی وضعت ناجور است.)

چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ
پیمانه که پر شود چه بغداد و چه بلخ
می نوش که بعد از من و تو ماه بسی
از سلخ به غره آید و از غره به سلخ

Labels: ,

-|- posted by Arman @ Sunday, July 16, 2006    
 

Saturday, July 15, 2006

Imagine

به نظر من باید برای یک ماه جای اسراییلی ها را با فلسطینی ها عوض کنند.
اسراییلی ها زیر موشک و گلوله زندگی کنند و حرف زور بشنوند و فلسطینی ها از ترس اینکه اتوبوس کودکشان منفجر شود خواب راحت نداشته باشند.
آن وقت شاید همه چیز حل شد.

Labels:

-|- posted by Arman @ Saturday, July 15, 2006    
 

Thursday, July 13, 2006

زیدان بالاخره سخن گفت

برادران محترم، دست نگه دارید.هیچ کس زیدان را «تروریست» خطاب نکرده و مسئله مورد مناقشه ابدآ «مسلمان» بودن او نیست.
زین الدین زیدان، چهارشنبه شب، در یک مصاحبه تلویزیونی راز حرکت عجیب خود را افشا کرد.
"او در مورد مادر و خواهرم کلمات رکیکی را به کار برد."
این تنها توضیحی است که زیدان در رابطه با حمله خود به بازیکن ایتالیا، ارائه داده است.هیچ حرفی هم از نژاد پرستی و یا توهین به عقاید نیست.
"تو آن کلمات را می شنوی و سعی می کنی توجه نکنی.این همان کاری است که من تلاش داشتم انجام دهم؛ برای اینکه این بازی خداحافظی من بود؛ اما تو این کلمات را برای بار دوم و سوم نیز می شنوی ...."

- « اصل خبر »

اگر جایزه غیرت طلایی هم در جام جهانی وجود داشت، مسلما به زیدان تقدیم می شد!
آخر اخوی، یک سر به ایران بزن، همین کلماتی که تو را بر آشفته است، مثل نقل و نبات بین بازیکنان و حتی مربیان ایرانی استفاده می شود. تازه ایرانی ها ادعای غیرتشان هم گوش فلک را کر می کند. آن وقت تو که در ناف اروپا بزرگ شده ای، برگشتی و با سر کوبیدی به اشکم آن جوانک بد بخت ؟ آن هم در فینال جام جهانی و در مقابل چشم میلیون ها بیننده ؟
آخر کمی ایرانی باش. دو تا فحش آب دار هم به آن چه شنیدی اضافه می کردی و پاسش می دادی به حریف. تو که خوب بلد بودی پاس بدهی.حالا این بار به بازیکن حریف پاس می دادی.
نه، تو یکی هیچ وقت بازیکن خوبی برای لیگ برتر ایران نیستی.اگر خیال کردی روزی به عنوان بازیکن یا مربی می توانی به ایران بیایی، شرمنده.ما از این آدم هایی که حرف را با کتک جواب می دهند زیاد داریم.قربانت، همان جا که هستی بمان.

Labels: ,

-|- posted by Arman @ Thursday, July 13, 2006    
 

Wednesday, July 12, 2006

آداب ایرانی - زیدانی

این خبر را بخوانید : علاء الدین بروجردی، رئیس کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس شورای اسلامی، با ارسال نامه ‌ای به زیدان از آنچه وی "دفاع به هنگام از حیثیت انسانی و اسلامی خویش در برابر توهین ظالمانه و تهمت به نا حق یکی از اعضای تیم رقیب" نامیده، ابراز خرسندی و احترام و سپاس کرده است.
آقای بروجردی واکنش زیدان در برابر ماتراتزی را
"منطقی و بسیار قابل توجه" دانسته و تاکید کرده است که "یک مسلمان نه تنها تروریست نیست بلکه شعار اصلی او که اسلام است به معنی صلح است."
جناب بروجردی، حالا زیدان با این کارش نمادی از صلح را نشان داده یا بیشتر به کسانی که اسلام را مترادف تروریسم می دانند، کمک کرده است ؟

البته حالا اینکه آن بازیکن ایتالیا واقعآ از واژه «تروریست» استفاده کرده یا نه، هنوز جای سوال است.اما اگر می خواهید بگوید اسلام با ترویسم ارتباطی ندارد، نه تنها باید از ستایش زیدان دست بردارید، بلکه باید او را به خاطر این رفتار ناشایست، سرزنش کنید.
اگر هم این قدر قضیه مهم است، کنفرانسی در ایران ترتیب دهید و آن بازیکن ایتالیا و همه همفکرانش را دعوت کنید و به آنها تفهیم کنید که اسلام یعنی صلح.

در ایران بعضی ها که متعادل ترند می گویند باید ببینیم بازیکن ایتالیا به زیدان دقیقآ چه گفته تا بتوانیم نظر بدهیم.
اما هیچ واژه ای و هیچ توهینی نمی تواند رفتار زیدان را توجیه کند.او دقیقآ در راستای هدف رقیب رفتار کرده است.
در ضمن اینکه او را «تروریست» خطاب کرده باشند، بیشتر باعث می شود تا مسلمانان از زیدان انتظار رفتار معقول داشته باشند، اما گویا بعضی بدشان نمی آید که زیدان همان جا نصف بازیکنان ایتالیا را ترور می کرد تا ثابت کند که اسلام با تروریسم مخالف است.

ماتراتزی با قبول توهین به زیدان: من او را تروریست ننامیدم – آخرین یافته های متخصصان لب خوانی، ایسنا (ماتراتزی : وی در ادامه افزود: «من اسمی از مادر زیدان نبردم، چرا كه برای من مادر جایگاه بالایی دارد.»)
زیدان، سوژه ‌ای تازه برای محافظه کاران ایران – احمد زید آبادی
رییس كمیسیون امنیت ملی مجلس:اقدام «زیدان» دفاع از حیثیت اسلامی بود – ایرنا
فيفا درباره اخراج زيدان و مسايل حاشيه ای آن تحقيق می کند – بی بی سی، بدون فیلتر

یک روز پس از تحریر : آخر این بحث ها به من چه ؟ من سر پیازم یا تهش ؟

Labels:

-|- posted by Arman @ Wednesday, July 12, 2006    
 

Monday, July 10, 2006

ایتالیا ایتالیا

بالاخره ایتالیا جام را برد.
انصافآ تیم قدرتمندی بود، اما در این بازی آخری خوش شانسی آورد.فرانسه بهتر بازی کرد؛ ولی خوب پنالتی است و کورس شانس!

فقط این وسط می ماند «زین الدین زیدان».به قول فردوسی پور، بازیکن دوست داشتنی و مسلمان تیم فرانسه.
در بازی خداحافظی خود، عجب خاظره شیرینی به یادگار گذاشت....
این قدر این عادل خان از زیدان تعریف کرد تا بازیکن مسلمان و دوست داشتنی تیم فرانسه هم هم دست گل به آب داد.
چه می کنه این چشم شور فردوسی پور ...
من اینجا فردوسی پور را به عنوان منحوس ترین چهره جام جهانی، انتخاب می کنم.
(اگر این بشر یاد می گرفت جای اعلام رنگ شرت فلان بازیکن در رقابت های چهل سال پیش، بازی را گزارش می کرد، شاید در این انتخابم تجدید نظر می کردم.)

یک تبریک آب دار وبلاگی هم برای همه هواداران تیم ایتالیا.(از جمله دختران زیر 16 سال و بچه خفن های جردن شمالی)

Labels:

-|- posted by Arman @ Monday, July 10, 2006    
 

Saturday, July 08, 2006

بر سر من خورده دوش، کتیبه داریوش

پرده اول و آخر

صحنه کاملا تاریک است و تنها سایه های سیاهی دیده می شوند که بر گرد سخن گویی تجمع کرده اند.سخن گو بر روی سکوی رفیعی ایستاده و سایه ها به شکل اغراق آمیزی بزرگ هستند و پر تعداد.سایه ها به غیر از تکان های شدید و عصبی در اعضای خود، حرکت دیگری نمی کنند.سخن گو با صدای گوش خراشی فریاد می زند و سایه ها با صدای آرام تر، اصوات تشنج آمیزی را منتشر می کنند.صدای آنها به صدای انسان نمی ماند.

سخن گو :

-اشیای باستانی ایرانی را حراج کردند.های میهن پرستان ! بشتابید ! سوژه جدید برای جنجال.های کوس و کرنای بنوازید.های امضا جمع کنید.های اعتراض کنید.های بمب گوگلی بسازید.های وبلاگ نویسان متحد شوید.
این اشیا متعلق به تخت جمشید بود.
(اصوات پراکنده حضار به شکل تمسخر آمیزی متحد شده و به صورت ناله و ضجه در می آیند.سایه ها طوری رفتار می کنند که انگار مشغول کوبیدن به سر و کول خودشان هستند.)
-این اشیا صدها سال قدمت داشت.
-این اشیا میلیون ها دلار قیمت داشت.
-این اشیا میراث کوروش و داریوش بود.

سایه های خشمگین با شنیدن این جمله منفجر می شوند.گروه گروه به اطراف صحنه هجوم می برند و همه اجزای صحنه و پرده نمایش را ریز ریز کرده و به زمین می ریزند.آنگاه آرامش به رفتار آنها باز می گردد.اندکی بی حرکت می ایستند، سپس سایه ها ناگهان کوچک و کوچک می شوند.سایه های کوچک در حالی که اصوات ضعیفی را تولید می کنند، متفرق می شوند.سخن گو از صحنه پایین می آید.تماشاگر متوجه می شود که سخن گو به شکل اغراق آمیزی بزرگ هیکل به نظر می آمد.او اندکی روی سکویی که بسیار برایش بزرگ است می نشیند.سپس از صحنه خارج می شود.

***
این را به عنوان کامنت برای دوست نازنینی نوشتم که در وبلاگش به فکر چاره جویی برای بازپس گرفتن الواح گلی تخت جمشید بود. (با اندکی ویرایش) : ما خودمان کمر به قتل همه آثار باستانی امان بسته ایم.تپه های باستانی پاسارگاد،نقش جهان،چهار باغ،بیستون، همه و همه در معرض تهدید جدی اند.همه مکان های تاریخی را به امان خدا، زیر آفتاب و باران رها کرده ایم.
همین تخت جمشید که این الواح متعلق به آن جاست، سال به سال ویران تر می شود.
این همه از آثار ملی ایران در موزه های اروپایی، همه روزه در معرض دید توریست های خوشگل و مو بور قرار دارند.
دست ما از همه شان کوتاه است.
آنها به صراحت این آثار را دزدیده اند.
نمی دانم چرا باز تا نامی از آمریکا و یهود و اسراییل آمد باز کک به تنبانمان افتاد.
چرا ما درباره سد سیوند و برج جهان نما و متروی چهارباغ و کارخانه پتروشیمی بیستون، لال شده ایم و ناگهان از بی وفایی ینگه دنیایی ها به ناله در آمده ایم ؟

***

چند بیت از هادی خرسندی.کمی بی ربط اما شیرین:
(خلاصه شده.کاملش اینجاست)

بر سر من خورده دوش – کتیبه داریوش
خواب نه ؛ کابوس بود – شاد از اینم که زود – زخم سرم خورده جوش

کتیبه داریوش – پی سی تاریخی است
مونیتورش مرمری – فونت در آن میخی است – بدون کیبورد و موش

گفت (حقیقت غزال – دروغ مانند گرگ
هرکه نگیرد ازین – کتیبه درس بزرگ – خودش بود از وحوش)

داد از آن ماکتی – جانب کاخش برند
گفت که (بانوی من – میکند آن را پسند – سه حرف زیباست توش)

خواب چه خوابی عجب – مثل شوک نیمه شب
تونل تاریخ را – رفتم و رفتم عقب – العجب از خواب دوش!

گفت به شاه آتوسا - (سرور من پادشا
اینهمه دیر آمدی – بوده مقامت کجا ؟ا – شاه شهان داریوش؟)

گفت به او شوهرش، پادشه کشورش
بوده به (میدان جنگ – با دو سه سرلشکرش) – ( کارن و سارد و انوش)

شد ملکه در غضب – گفت که (این وقت شب؟
تو جلسه داشتی؟ - فکر کنی ای جلب – نیست مرا عقل و هوش؟)


(جان تو دارم خبر – از طرفی معتبر
با صنمی بوده ای – گیسوی او تا کمر – مانده به تاج تو "مو" ش)

اخم کنان پادشا – گفت دروغم کجا؟
جان عزیز خودت – جان خشایارشا – ارواح خاک منوش)

گفت به او آتوسا - ( سرور من پادشا
بر سخن حاکمان – خبط بود اعتنا - گفته به گوشم سروش)


(گرچه ترا در دروغ – هست فراوان نبوغ
جان خشایاشا – نیست ولی آب و دوغ – به گندکاری نکوش)


(کتببه تازه را – به خانه آورده ای
اگرچه متنی قشنگ – نقش بر آن کرده ای – نیاز دارد رتوش)

(قحطی و دشمن اگر – نیست شوند و هلاک
نمی شود کشور از – دروغ حکام پاک – تایپ کن این نکته روش)


(خواهی اگر ملتی – بی کژی و کاستی
از خودت آغاز کن – درستی و راستی – وگرنه بنشین خموش)

همسر شاه بزرگ - نق زد و بی تاب گشت
کتیبه با امر او – به کوچه پرتاب گشت – کتیبه داریوش)

کتیبه آمد فرود – بر سر من بی هوا
بنده ز میدان ارک – بود در آن کوچه ها – عازم میدان شوش)

بر سر من خورده دوش – کتیبه داریوش ....

Labels:

-|- posted by Arman @ Saturday, July 08, 2006    
 

Thursday, July 06, 2006

موسیقی آب گرم

این تنها کتابی است که از چالرز بوکفسکی در ایران ترجمه و منتشر شده .یعنی بهتر است بگویم تنها همین داستان های او را می شد در ایران منتشر کرد.البته همین یک کتاب هم الان در بازار نایاب است و پی گیری های من برای اینکه بدانم آیا تجدید چاپ می شود یا خیر، بی نتیجه مانده است.با سیاست های جدید حوزه کتاب بعید است که این اتفاق شدنی باشد.
اکثر شخصیت های داستانی این بشر، همانند خودش ظهرها از خواب بیدار می شوند، دایم الخمر هستند و به پایین تنه خانم ها بسیار علاقه دارند.شرط بندی می کنند و هیچ شبی را بدون زن نمی گذرانند.بسیاری از آنها بازهم همانند خودش، شاعر هایی هستند که در سن بالا و به طور اتفاقی معروف شده اند.

در داستان هایش
بیش از هر لغتی، کلمه «آب جو» تکرار شده است.طنز بسیار ظریفی دارد و زبان نیش دارش را همواه به سمت نویسنده ها و شاعر های پول پرست، مرد هایی که برای پیشرفت از زن های پول دار استفاده می کنند و زن هایی که از فمینیسم، فقط ادعایش را یاد گرفته اند، نشانه می رود.
شاید به خاطر همین چیزهاست که یک صبح تا ظهر را تلف کردم تا شعر ها و داستانهایش را روی اینترنت پیدا کنم.لینک هم نمی دهم چون نه حوصله دارم دوباره لینک ها را پیدا کنم و نه کسی حوصله می کند رویش کلیک کند.
من که با همین زبان دست و پا شکسته ام، بدجور شیفته این بوکفسکی شده ام.
همین.گفتم بدانید، یک وقت افتادم مردم، بگویید شیفته بوکفسکی بود.

Labels:

-|- posted by Arman @ Thursday, July 06, 2006    
 

Tuesday, July 04, 2006

اگهی های غیر بازرگانی

"اگر می‌خواهید دنیا به ساز شما برقصد، از نخستین دقایق سه‌شنبه 13 تیرماه 1385 می‌توانید استفاده از mypendar را با فالی از حافظ آغاز كنید كه به وقت حافظیه شیراز، بر روی صفحه اینترنتی شما نقش می‌بندد.
نخستین پرتال شخصی اینترنتی در ایران راه‌اندازی شد. كاربران مجموعه سایت‌های پندار، می‌توانند با مراجعه به این وب سایت تازه، به رایگان، از امكانات متعدد و در حال افزایش این پرتال شخصی استفاده كنند."«ادامه خبر»

زود بروید عضو شوید.همین حالا.تند، زود، سریع.

Labels:

-|- posted by Arman @ Tuesday, July 04, 2006    
 

Monday, July 03, 2006

مرغ یا تخم مرغ

از وبلاگ سابقم، (با ویرایش) :

آیا نژاد و اصالت انسانهای آغازین باعث شکل گیری تمدن شده یا این تمدنه که باعث شکل گیری نژاد خاصی شده ؟
***
یک مشکل دیگه اینه که آیا اول تمدن به وجود اومده بعد حس ناسیونالیستی یا اول حس ناسیونالیستی و قومیت دوستی بوده و بعدتر همین حس باعث به وجود اومدن تمدن شده ؟(یا یکی از علت های رسیدن به تمدن بوده)

**
مهم تر از این دو تا این که
تمدن در کنار آب بنا شده یا در کنار آب به وجود اومده؟

یعنی انسانهای برتر شرایط محیطی مناسب رو برای بنای تمدن انتخاب کردن یا شرایط محیطی (بدون اینکه اگاهانه انتخاب شده باشه) باعث شده به تمدن برسن ؟
اگه بشه به این سوال ها پاسخ قطعی داد تکلیف درست یا نادرست بودن نژاد پرستی مشخص می شه.

Labels:

-|- posted by Arman @ Monday, July 03, 2006    
 

Saturday, July 01, 2006

چند عکس از حاشیه مسابقه آلمان و آرژانتین

(1) – با یک عکس عاشقانه آلمانی مسابقه را شروع می کنیم !
(1)،(2)،(3) - این آلمانی ها شاید تا صد سال دیگر خوشگل شدند.
(1)،(2)،(3)،(4) – آرژانتینی ها هم که خوشگل بودند.
(1) - سپ بلاتر (رییس فیفا) در حال بوسیدن همسر بکن بایر و نگاه جالب بایر.
(1)،(2)،(3) - روابط عاشقانه بلاتر و مرکل.
(1)،(2)،(3)،(4) – آشتی دو دشمن بزرگ برای قهرمانی آلمان.
(1)،(2)،(3)،(4)،(5) – یوشکا فیشر (وزیر امور خارجه سابق و رییس حزب سبز های آلمان) به همراه همسر ایرانیش، مینو براتی.
(1) – استادیوم دیدنی شهر برلین.
(1) - و بازی تمام شد.

Labels:

-|- posted by Arman @ Saturday, July 01, 2006    
 
 

About Me

Arman Eslambolchi
Journalist & Photographer

e-mail - contact

 

شب گردی ها

(آرشیو)

Previous Post
Archives
 

 

Links