پرده اول و آخر
صحنه کاملا تاریک است و تنها سایه های سیاهی دیده می شوند که بر گرد سخن گویی تجمع کرده اند.سخن گو بر روی سکوی رفیعی ایستاده و سایه ها به شکل اغراق آمیزی بزرگ هستند و پر تعداد.سایه ها به غیر از تکان های شدید و عصبی در اعضای خود، حرکت دیگری نمی کنند.سخن گو با صدای گوش خراشی فریاد می زند و سایه ها با صدای آرام تر، اصوات تشنج آمیزی را منتشر می کنند.صدای آنها به صدای انسان نمی ماند.
سخن گو : -اشیای باستانی ایرانی را حراج کردند.های میهن پرستان ! بشتابید ! سوژه جدید برای جنجال.های کوس و کرنای بنوازید.های امضا جمع کنید.های اعتراض کنید.های بمب گوگلی بسازید.های وبلاگ نویسان متحد شوید. این اشیا متعلق به تخت جمشید بود. (اصوات پراکنده حضار به شکل تمسخر آمیزی متحد شده و به صورت ناله و ضجه در می آیند.سایه ها طوری رفتار می کنند که انگار مشغول کوبیدن به سر و کول خودشان هستند.) -این اشیا صدها سال قدمت داشت. -این اشیا میلیون ها دلار قیمت داشت. -این اشیا میراث کوروش و داریوش بود. سایه های خشمگین با شنیدن این جمله منفجر می شوند.گروه گروه به اطراف صحنه هجوم می برند و همه اجزای صحنه و پرده نمایش را ریز ریز کرده و به زمین می ریزند.آنگاه آرامش به رفتار آنها باز می گردد.اندکی بی حرکت می ایستند، سپس سایه ها ناگهان کوچک و کوچک می شوند.سایه های کوچک در حالی که اصوات ضعیفی را تولید می کنند، متفرق می شوند.سخن گو از صحنه پایین می آید.تماشاگر متوجه می شود که سخن گو به شکل اغراق آمیزی بزرگ هیکل به نظر می آمد.او اندکی روی سکویی که بسیار برایش بزرگ است می نشیند.سپس از صحنه خارج می شود. *** این را به عنوان کامنت برای دوست نازنینی نوشتم که در وبلاگش به فکر چاره جویی برای بازپس گرفتن الواح گلی تخت جمشید بود. (با اندکی ویرایش) : ما خودمان کمر به قتل همه آثار باستانی امان بسته ایم.تپه های باستانی پاسارگاد،نقش جهان،چهار باغ،بیستون، همه و همه در معرض تهدید جدی اند.همه مکان های تاریخی را به امان خدا، زیر آفتاب و باران رها کرده ایم. همین تخت جمشید که این الواح متعلق به آن جاست، سال به سال ویران تر می شود. این همه از آثار ملی ایران در موزه های اروپایی، همه روزه در معرض دید توریست های خوشگل و مو بور قرار دارند. دست ما از همه شان کوتاه است. آنها به صراحت این آثار را دزدیده اند. نمی دانم چرا باز تا نامی از آمریکا و یهود و اسراییل آمد باز کک به تنبانمان افتاد. چرا ما درباره سد سیوند و برج جهان نما و متروی چهارباغ و کارخانه پتروشیمی بیستون، لال شده ایم و ناگهان از بی وفایی ینگه دنیایی ها به ناله در آمده ایم ؟ *** چند بیت از هادی خرسندی.کمی بی ربط اما شیرین: (خلاصه شده.کاملش اینجاست)
بر سر من خورده دوش – کتیبه داریوش خواب نه ؛ کابوس بود – شاد از اینم که زود – زخم سرم خورده جوش کتیبه داریوش – پی سی تاریخی است مونیتورش مرمری – فونت در آن میخی است – بدون کیبورد و موش گفت (حقیقت غزال – دروغ مانند گرگ هرکه نگیرد ازین – کتیبه درس بزرگ – خودش بود از وحوش) داد از آن ماکتی – جانب کاخش برند گفت که (بانوی من – میکند آن را پسند – سه حرف زیباست توش)
خواب چه خوابی عجب – مثل شوک نیمه شب تونل تاریخ را – رفتم و رفتم عقب – العجب از خواب دوش!
گفت به شاه آتوسا - (سرور من پادشا اینهمه دیر آمدی – بوده مقامت کجا ؟ا – شاه شهان داریوش؟) گفت به او شوهرش، پادشه کشورش بوده به (میدان جنگ – با دو سه سرلشکرش) – ( کارن و سارد و انوش) شد ملکه در غضب – گفت که (این وقت شب؟ تو جلسه داشتی؟ - فکر کنی ای جلب – نیست مرا عقل و هوش؟)
(جان تو دارم خبر – از طرفی معتبر با صنمی بوده ای – گیسوی او تا کمر – مانده به تاج تو "مو" ش)
اخم کنان پادشا – گفت دروغم کجا؟ جان عزیز خودت – جان خشایارشا – ارواح خاک منوش) گفت به او آتوسا - ( سرور من پادشا بر سخن حاکمان – خبط بود اعتنا - گفته به گوشم سروش)
(گرچه ترا در دروغ – هست فراوان نبوغ جان خشایاشا – نیست ولی آب و دوغ – به گندکاری نکوش)
(کتببه تازه را – به خانه آورده ای اگرچه متنی قشنگ – نقش بر آن کرده ای – نیاز دارد رتوش)
(قحطی و دشمن اگر – نیست شوند و هلاک نمی شود کشور از – دروغ حکام پاک – تایپ کن این نکته روش)
(خواهی اگر ملتی – بی کژی و کاستی از خودت آغاز کن – درستی و راستی – وگرنه بنشین خموش)
همسر شاه بزرگ - نق زد و بی تاب گشت کتیبه با امر او – به کوچه پرتاب گشت – کتیبه داریوش)
کتیبه آمد فرود – بر سر من بی هوا بنده ز میدان ارک – بود در آن کوچه ها – عازم میدان شوش)
بر سر من خورده دوش – کتیبه داریوش .... Labels: انگولک |