|
Friday, October 28, 2005 |
|
فرهنگ شصت دلاری |
بهمن ماه سال گذشته بود که برای اولین بار چغازنبیل را دیدم. هیبت بی نظیر و شگفت انگیزش را هنوز به خوبی به خاطر دارم. به خوبی به یاد دارم ، بعد از اینکه چشمم به بنایش افتاد، ربع ساعت با دهان باز ، خیره می نگریستمش و البته چقدر شکیبایی کردم تا در مقابل مردمیانی از سرو کولش بالا می رفتند و عکس می گرفتند بی تفاوت بمانم. گویا آمده بودند توچال ، پیک نیک ! با پای پیاده ساعتها در اطرف بنای اسرار آمیزش چرخ زدم و عکس گرفتم. عکسهایی که تمامش را در حادثه ای از دست دادم و تنها همین چند قطعه برایم باقی مانده است. اما امروز مکاشفات نفت 60 دلاری باعث تخریبش می شود. هرچند مراقبت چندانی هم از آن نمی شد. هر کس می توانست برود و داخل معبد یکی از دیرپا ترین بناهای خشتی جهان و بنشیند کتلت و آش رشته بخورد! و چه بسیار کودکانی که بر روی خشت هایش سرسره بازی می کردند و مسابقه می دادند. سازمان میراث فرهنگی فقط لطف کرده بود، تابلویی نصب کرده بود که اگر قضاوت را به من می سپردند می گفتم این تابلو ، باستانی تر است. 
برای دیدن عکس ها در سایز اصلی کلیک کنید.
اصل خبر - ایرانیان ردپاي ديناميت ها در 500 متري چغازنبيل – مهدی نور علیشاهی چغازنبیل در خطر – نیک آهنگ کوثر گالری عکس – آژانس عکس میراث |
|
-|-
posted by Arman @ Friday, October 28, 2005 |
|
|
|
| |
|
Thursday, October 27, 2005 |
|
لام تا کام |
آقای کاف و آقای لام همسایه بودند. یک روز آقای کاف با خانم میم ازدواج کرد و هیچ کس نمی داند چرا بعد از ازدواج رابطه اش با آقای لام به هم خورد. او همیشه جلوی بچه هایش، آقای لام را بدترین و خبیث ترین موجود جهان معرفی می کرد و اعتقاد داشت آقای لام موجود خطرناکی است که همیشه همسرش را کتک می زند و بچه هایش را آزار می دهد. او هر وقت که می توانست چمنزن آقای لام را خراب می کرد یا گاهی از بچه هایش می خواست بروند و ماشین آقای لام را پنجر کنند. همیشه وقتی آقای لام خانه نبود ، می رفت و شیشه های منزل او را می شکست و البته همیشه تهدید می کرد که روزی خانه ی آقای لام را آتش خواهد زد. خصومت آقای کاف نسبت به آقای لام ادامه داشت تا بالاخره یک شب آقای لام ، آقای کاف را به ضرب دو گلوله کشت. |
|
-|-
posted by Arman @ Thursday, October 27, 2005 |
|
|
|
| |
|
Monday, October 24, 2005 |
|
آنفولانزا مارکتینگ |
این همه آنفولانزای هرمی در جامعه هست ( یا به قول خودشان آنفولانزای بی پایان ) آن وقت ما نگران آنفولانزای مرغی شده ایم. نه خیر ، دست بردار هم نیستند . بیماری اش عمیق و مزمن است. دولت ما هم که فقط بلد است ممنوع کند . گلد کوئست ممنوع . ورود نشنال جئوگرافی ممنوع . دفتر الجزیره تعطیل . بیماری را باید درمان کرد نه بایکوت.
البته این بندگان بی کار خدا هم گناهی ندارند. در آمد هم کسب می کنند. از دزدی که بهتر است . مثل تکدی گری است . آویزان می شوند تا پول بگیرند بعد آویزان شدن را هم یادت می دهند تا تو هم پول در بیاوری. در ضمن کلی تاکید می کنند که آویزانیسم بسیار خوب است و هر که آوایزان تر ، پولش بیشتر. بعد می شوی یک آدم آویزان (یا به قول خودشان موفق). این وسط هنگ کنگ و دوبی و کوفت و زهر مار هم پول دار می شوند و می نشینند هار هار به ریش نداشته ملت و داشته دولت ما می خندند. البته به لطف آویزان دوستی دیرینه ایرانیان، سیستم های آویزان کننده داخلی هم مثل [...] [...]. داشتم روزنامه ای را ورق می زدم یک جا تیتر زده بود "گلد کوئیست ممنوع شد" کمی پایین تر خبر داده بود که "دولت با آنفولانزای مرغ مقابله می کند." به نظرم آمد این دو چقدر به هم شبیه هستند. دولت دارد با هردو مبارزه می کند. هر دو هم زیاد شده اند . هر دو هم باعث تب می شوند. البته کدام تب است که به لرز ننشیند ؟ |
|
-|-
posted by Arman @ Monday, October 24, 2005 |
|
|
|
| |
|
Friday, October 21, 2005 |
|
نسکافه فوری |
این ها تئاترنیستند ، خانم ها و آقایان کارگردان. آنچه در سالن های تئاتری ما اتفاق می افتد بیشتر به نسکافه فوری شباهت دارد تا به تئاتر. یک لیوان آب جوش ، یک پاکت کوچک نسکافه فوری ، دو قاشق شکر . می شود تئاتر ! دیدن دو نمایش در دو سالن در دو شب پیاپی ، اعصابم را به شکلی به هم ریخت که فکر می کنم چند هفته ای با تئاتر قهر کنم. "قضیه تراخیس" در مولوی و "ایکارو" در سالن چهارسو. این ها فقط تمرین بودند . یک کارگردان خوب می توانست از دل چنین تمرینی یک تئاتر کامل بیرون بیاورد. اما نمی دانم به چه علت و کدامین انگیزه ، به شکلی روی صحنه آمده بودند که مخاطب خیال می کرد دارد یک نمایش نیمه کاره را در هنگام تمرین ، تماشا می کند. بازیگر باید خاک صحنه نوش جان کند. طراح صحنه باید هزاربار همه چیز را خراب کند و دوباره بسازد . کارگردان باید به مگسی که کنار صحنه می نشیند نیز اشراف پیدا کند، نه اینکه با چند هفته تمرین که تمامش به خنده و شوخی سپری می شود ، نمایش را برای یک ماه اجرای عمومی به صحنه بیاورد. گیلانی ها با برنج کال و دارچین و گردو ، معجون کمیاب و خوشمزه ای درست می کنند که "جکول" نام دارد. "جکول" را باید آن قدر بجوی تا عصاری شیرین برنج زیر دندان احساس شود. عقیده دارم تئاتر هم بی شباهت به جکول نیست، باید آنقدر تمرین و تکرار شود تا صحنه را به اوج هنر ببرد و مخاطب با چشمانی شگفت زده از آنچه دیده است ، سالن را ترک کند. این ها فقط نسکافه فوری هستند ، خانم ها و آقایان کارگردان.
(جسارت نبود ، اظهار نظری شخصی بود کمی تند و صریح آلن جان) عکس : میلاد پیامی (+)
|
|
-|-
posted by Arman @ Friday, October 21, 2005 |
|
|
|
| |
|
Monday, October 17, 2005 |
|
مغولستان خارجی |
کتاب "تهوع" مثل یک مارلبرو قرمز بلند است. سنگین است و آدم را حسابی گیج می کند. بی پدر تمام هم نمی شود. ولی من هوس یک کنت لایت کرده ام. سراغ ندارید ؟ تازه صبح شده . من اولین بار است که اینجا را به روز می کنم. منظورم این است که تا حالا همیشه به شب کرده بودم . همین دیشب دو بار به شب کردمش . اما الان تازه صبح شده و من دارم به روز می کنم. صبح ها اتفاقات عجیب زیاد می افتد. |
|
-|-
posted by Arman @ Monday, October 17, 2005 |
|
|
|
| |
|
Friday, October 14, 2005 |
|
بنگر |
آقای دکتر بسیارشیک پوش بود و با موهای جو گندمی و پیپی که همیشه گوشه لبش داشت ، قند در دل خانم ها آب می کرد. کت سرمه ای رنگی پوشیده بود و هنگامی که برای رانندگی دستش را به روی فرمان ماشین می گذاشت معلوم شد که ساعتش به شکل چشم نوازی با کراواتش همرنگ است. آقای دکتر با متانت و وقار خاصی رانندگی کرد تا به محل کارش رسید. هرگاه می خواست چیزی بخواند عینک بیضی شکل ظریفی را به چشم می زد ، برای همین عینکش را از جیب بقل کتش خارج کرد تا نوشته ای که روی در آسانسور محل کارش چسبانده بودند را بخواند. مجبور بود اندکی خم شود تا بتواند آن کاغذ را بهتر ببیند ، آخر می دانید ، قدش از حد انسانهای عادی کمی بلند تر بود. هیچ کس نفهمید روی آن کاغذ چه چیزی نوشته بود ، اما همه می دانند که آقای دکتر دیگر هیچ وقت به آن ساختمان برنگشت و سه روز بعد اول زنش را با تپانچه کشت و سپس خودش را در پلکان آپارتمانش حلق آویز کرد. دو هفته بعد از این ماجرا ، ماشینی ، پسر بچه ای که در خیابان روبرویی محل کار آقای دکتر بازی می کرد را زیر گرفت. |
|
-|-
posted by Arman @ Friday, October 14, 2005 |
|
|
|
| |
|
Tuesday, October 11, 2005 |
|
زمستان بی پاییز |
صدای گریه ای از درون کمد چوبی دیوار اتاقم می شنوم. لباس های پاییزی هستند که می گریند. هرروز که در کمد را باز می کنم با اشتیاق به دستانم خیره می شوند. من ابتدا نا امیدانه از پنجره به آسمان نگاهی می اندازم تا مثل هرروز انوار گرم خورشید چشمانم را آزار دهد. سپس به ناچار پیراهنی با آستین کوتاه را بیرون می آورم. پیراهن به من اخم می کند و چتر پیر از آن ته کمد آه می کشد.
با بستن در کمد دوباره صدای گریه بلند می شود. تا فردا باید گریه لباس های پاییزی را تحمل کنم. دیروز یکی شان با بغض می گفت امسال نوبت به ما نمی رسد ، یک راست زمستان می شود. |
|
-|-
posted by Arman @ Tuesday, October 11, 2005 |
|
|
|
| |
|
Sunday, October 09, 2005 |
|
در گلستانه |
شهر یعنی سیمان و من را آیا از این چهارچوبان سیمانی رهایی نیست هرگز ؟ و تا به کی تبعیدی این جذام آلوده هیچستان باید بود ؟ شهر سیمانی دود ها ودیوها شهر چرک آلود آلونک هایی که به هرسو روی گردان شوی ، جز به آجر و فلز سرونوشتی نخواهی یافت. جز به سرب و سیمان. جز به مرگ و طاعون.
دشتی کو که تا بیکرانه هایش بدوی و تمام نشود ؟ |
|
-|-
posted by Arman @ Sunday, October 09, 2005 |
|
|
|
| |
|
Friday, October 07, 2005 |
|
بازگشت لمپن ها |
| نارنجی خوب ، هیچ نخواهد شد. فقط دوباره بچه های دبستانی در کوچه و خیابان به همدیگر فحش های صدا و سیمایی می دهند. راننده های تاکسی هم حرف اول تمام افعال فارسی را حذف و یک واو اضافه وَ کنند. کتک کاری و قلدر بازی می شود ارزش ، بی احترامی و توهین هم می شود نکته ی طنز آلود و خنده دار. پیشتر هم جامعه چنین هجوم های تب آلود لمپن گرایی را سپری کرده است. هیچ نمی شود ، هیچ. فقط یک درجه با فرهنگ تر می شویم. و آن یک درجه هم در مقابل سیر صعودی فرهنگمان ، ناچیز است. |
|
-|-
posted by Arman @ Friday, October 07, 2005 |
|
|
|
| |
|
Wednesday, October 05, 2005 |
|
مشنگ ها نخوانند |
من دارم می روم هری پاتر را شروع کنم . برایم آرزوی موفقیت کنید ! این چند روز کمی گرفتارم ، می خواستم صبر کنم و سر فرصت به سراغش بروم. اما من تا همین الان صبر کرده ام ! نسخه های اینترنتی را نخوانده ام. ترجمه های ناشناخته را نخوانده ام. بدتر از همه کلی خویشتن داری کردم که جلد اول ترجمه شده توسط ویدا اسلامیه را هم نخوانده ام تا دومینش هم منتشر شود. می دانستم ساعاتی پس از آغاز جلد اول ، تمام می شود و من می مانم و خماری و آن وقت باید سراغ نسخه هایی بروم که دوستشان ندارم. امروز جلد دوم از ششمین سری مجموعه هری پاتر با ترجمه ویدا اسلامیه ، توسط کتابسرای تندیس منتشر شد و الان هردو جلد روی تخت من دارند چشمک می زنند. یک فیلمی بود به اسم جومانجی ، یادتان هست ؟ تا بازی را آغاز می کردی اتفاق عجیبی می افتاد ... الان من نسبت به باز کردن کتاب هری پاتر و شاهزاده دو رگه همین احساس را دارم. پرت خواهم شد به دنیای جادو. همیشه به نوشته ها و فیلم های تخیلی علاقه داشتم. هرچند تا دوسال پیش نیز در مقابل هری پاتر مقاومت کردم ، اما لعنت به دوست بد.(راستی کتابهایم را پس بده رفیق ناباب و نایاب) این هم (+) گفت و گوی سی ثانیه ای من با ویدا اسلامه (پل ارتباطی فارسی زبانان با دنیای جادویی هری پاتر . شاید بتوان به او لقب رمزتاز داد) . |
|
-|-
posted by Arman @ Wednesday, October 05, 2005 |
|
|
|
| |
|
Tuesday, October 04, 2005 |
|
گزارش سقوط برگ |
ماه گذشته خبری در رسانه های بین المللی (بین المللی شاید واژه درستی نباشد بهتر است بگویم انگلیسی زبان) درج شد (+) مبنی بر اینکه "اگوست ویلسن" "August Wilson" (نمایشنامه نویس آمریکایی) به بیماری سرطان مبتلا شده و بیش از پنج ماه زنده نخواهد ماند . همچنین پس از آن اعلام شد که سالن تئاتر ویرجینای برادوی به نام اگوست ویلسن تغییر نام خواهد یافت.(+) من این خبر را ترجمه کردم و دادم برای انتشار (+). خبرگزاری ایلنا نیز خبر را به طور مختصر (و البته بدون نقص) منعکس کرد (+). به همین مناسبت ایران تئاتر گفت گویی از خبرنگار آسوشیتد پرس را ترجمه کرد(+) و تیتر زد " با آگوست ویلسن نمایشنامه نویس مشهور آمریكایى به بهانه درگذشتش" ! من مانده بودم که شاید اشتباه از من بوده و ویلسن واقآ مرده است. پس از آن متن این گفت و گو در رزنامه شرق نیز چاپ شد (+) ، با همان تیتر. و من هرچه به منابع و خبرگزاری هایی همچون وب سایت برادوی ، رجوع کردم ، خبری مبنی بر مرگ ویلسن نیافتم ! اما دو روز پیش ویلسن (رسمآ !) درگذشت (+). خواستم بگویم ای کاش کمی بیشتر به محتوای مطالبمان دقت می کردیم. "آگوست ویلسن" در ایران چندان شناخته شده نیست و تا جایی که من می دانم اثری از او ترجمه نشده است ( اگر شده لطفآ من را هم خبر کنید) ، اما این که کسی متوجه موضوع نمی شود نباید باعث شود تیتر بزنیم فلانی مرد ! هرچند خبرنگار سایت ایران تئاتر به حتم در ترجمه دچار اشتباه شده است ، و روزنامه شرق را نیز به اشتباه انداخته ، اما فکر نمی کنم این گونه اشتباهات برای حرفه ای ترین سایت ها و روزنامه های سرزمینی به نام ایران مناسب باشد. خود تبلیغی : خبر درگذشت شاعر خیال پرداز آمریکایی را می توانید اینجا بخوانید (فارسی ِ فارسی ِ فارسی).(+) |
|
-|-
posted by Arman @ Tuesday, October 04, 2005 |
|
|
|
| |
|
About Me |
Arman Eslambolchi
Journalist & Photographer
e-mail - contact
|
|
شب گردی ها |
|
(آرشیو)
|
| Previous Post |
|
| Archives |
|
|
| |
|
|
| Links |
|
|
| |
|
|
|