|
Wednesday, August 31, 2005 |
|
بدرود |
برای زیستن دو قلب لازم است قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست اش بدارند قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد قلبی که بگوید، قلبی که جواب گوید قلبی برای من ، قلبی برای انسانی که من می خواهم تا انسان را در کنارِ خود حس کند بدرود ... الف بامداد
|
|
-|-
posted by Arman @ Wednesday, August 31, 2005 |
|
|
|
| |
|
Monday, August 29, 2005 |
|
این تحریمی های خائن |
تقسیم بندی جدید را شنیده اید ؟ قرار است یا اصلاح طلب باشیم یا تحریمی. ضد انقلاب و برانداز و طاغوتی و غیره دیگر از مد افتاده اند ، الان تحریمی مد شده است. نوع بینش این نوپایان عرصه سیاست (که البته با تیپای آبداری از حکومت اخراج شدند) ، مانند بینش مجاهدین خلق شده است. فردا شهدای اصلاحات و شورای ملی اصلاح طلبی هم پیدا می کنیم.مسعود و مریم هم که داریم.رجوی هم می خواست رییس جمهور شود. البته یک مقدار هسته اش از معین بیشتر بود.کولایی هم که هم پای مریم حرفهای قشنگ بلد است. سرود یاردبستانی می شود سرود ملی ، اصفهانی هم می شود مرضیه ، می رود نازنین معین می خواند. یک نفر این طفلکان را بیدار کند. ببخشید اینجا قرار نبود وارد گنداب سیاست شود خواستم کمی بخنیدم به ریش اصلاح شده دوستانمان ، زیرا من خودم چند وقتی است ریشم را تحریم کرده ام. |
|
-|-
posted by Arman @ Monday, August 29, 2005 |
|
|
|
| |
|
Sunday, August 28, 2005 |
|
آرام اخوی |
مجید مجیدی هنرمند است.او می تواند از هیچ ، برایتان فیلم بسازد.به شکلی که بنشینید و دو ساعت به پرده خیره شوید. آنگلوساکسون ها میلیاردها خرج می کنند تا از فیلم نامه ای چرند ، فیلم دیدنی ای بسازند.مثلن تمام داستان فیلم یک کوسه است که افتاده دنبال چند تا آدم.اما آنها آنقدر تلاش می کنند تا این ماجرای تکراری را بتوانید دو ساعت با کمال میل تحمل کنید. اما مجیدی با یک هزارم امکانات ، همان نتیجه را می گیرد.فقط کافیست دست مزد پرویز پرستویی و فیلم بردار و صدابردارش را پرداخت کند.تمام شهر را هم پر کند از بیلبورد. یک نفر با خدا عهد هایی می بندد ، خدا به او بینایی اش را باز می گرداند ، او از زن نامحرمی خوشش می آید ، خدا بینایی اش را می گیرد ، او پشیمان می شود ، خدا بینایی اش را پس می دهد. اما مشکل اینجاست که آن بنده ی خدا ابدن دست از پا خطا نکرد.فقط یک بار به ملاقات دختر مورد علاقه اش رفت که سرش به سنگ خورد چون جوان رعنایی میزبان دخترک بود.حالا اگر کار دیگری هم می کرد باز اشکالی نداشت.به خدا در دین و مذهب و کتاب هم حتی توصیه شده است.خدای مجید مجیدی عجب سخت گیر است ، بنده ی بدبخت از هشت سالگی کور بوده ، تمام بلوغ و جوانی اش را در تاریکی سپری کرده.حالا حتی حق ندارد به ملاقات یک خانم زیبا برود.لا الله الی الله. فکر کنم اگر کاراکتر فیلم کمی پارا از گلیم فراتر گذاشته بود ، مجیدی او را در فیلم می کشت.یا بلایی چیزی سرش می آورد.مثلن کلاغ می آمد با منقار چشم هایش (که تازه بینا شده) را در می آورد.مجیدی جان ، یواش برادر. |
|
-|-
posted by Arman @ Sunday, August 28, 2005 |
|
|
|
| |
|
Wednesday, August 24, 2005 |
|
می خور که چنین فسانه ها کوته نیست |
دقیقن چه دلیلی می تونه وجود داشته باشه که همه ی شما من رو سر کار نگذاشته باشین ؟ از کجا می تونم مطمئن باشم که این یک بازی نیست و همه ی شما بازیگر های ماهر ؟ چطور باید قبول کنم که شما هم مثل من از حقیقت بی خبرید ؟ من که از ماهیت شما خبری ندارم.من فقط از وقتی اومدم اینجا ، شماها هم بودین و سعی کردین نشون بدین کاملن مثل منین. ولی من بهتون شک دارم ، شماها باید یک چیز دیگری باشین چون من هیچ چیز ازتون نمی دونم.حتی یک لحظه هم نتونستم جای هیچ کدوم شما باشم و غیر از اظهاراتتون دلیل دیگه ای برای اینکه شما هم با کسی که منو به اینجا فرستاده هم دست باشین وجود نداره. به همه ی چیزهایی که از تاریخ و جفرافی و ریاضی هم به من یاد دادین ، مشکوکم.من هرگز نمی تونم مطمئن باشم چیزهایی که شما گفتین حقیقت داشته باشه. من به این شک داشتن خودم هم مشکوکم. |
|
-|-
posted by Arman @ Wednesday, August 24, 2005 |
|
|
|
| |
|
Monday, August 22, 2005 |
|
هنر خوار شد ، جادویی ارجمند |
 اگر روزی خواستید من را شکنجه دهید ، دست پایم را ببندید و مجبورم کنید سریال های طنز (بلا نسبت طنز) شبکه سه را نگاه کنم.به نظر من اگر دوربین را بردارید و از دیوار فیلم بگیرید ، دیدنی تر خواهد بود ، این همه آدم را هم علاف نکرده اید.یادم می آید چند سال قبل ، سریال های طنزی ساخته شد که نوعی ساختار شکنی داشت.این که تعدادی جوان در تلویزیون ، شبهه نمایشی کمدی اجرا می کردند ، در فضای آن روز جالب بود.این سریال ها خیلی سریع از حالت تله تئاتر ، به سریال های کمدی خانوادگی تبدیل شد.شاید این روش هم در ابتدا جذاب بود. اما نمی دانم چرا چند سال است هرگاه گذار من به تلویزیون می افتد ، چند قیافه تکراری ، دیالوگ های کپک زده ای را در قالب کاراکتر های پوسیده و همیشگی ، ادا می کنند. نمی دانم کسی هم لذت می برد یا خیر ، اما همان چند دقیقه ی اجباری ای که این خزعبلات را تماشا می کنم ، احساس سمباده کشیدن به روی اعصابم ، حداقل مشکلی است که برایم پیش می آید.
- کاریکاتور را از این سایت کش رفته ام.
|
|
-|-
posted by Arman @ Monday, August 22, 2005 |
|
|
|
| |
|
Sunday, August 21, 2005 |
|
گوشه پرت نیمکت |
دو سال و نیم پیش در دفتری این خاطره را ثبت کرده ام ، تاریخ دقیقی ندارد. "است ، بود ، شد ، گشت ، گردید" ، افعال ربطی هستند . افعال ربطی در زبان فارسی به استثنای "است" می توانند در هر کجای جمله قرار بگیرند.این ویژگی مخصوص زبان فارسی بوده و در زبان های دیگر وجود ندارد. رندی* پرسید : استاد پس برای همین است که ما ایرانی ها همه چیز را به هم ربط می دهیم ؟ استاد شکیبا و حاضرجواب ، پاسخ داد : برای همین است که ما ایرانی ها حرف بی ربط زیاد می زنیم. البته رند نیمکت نشین کم نیاورد : پس استاد کلاس را به یک زبان دیگر برگزار کنید.
* رند مذکور ریش ندارد پی نوشت : این یادداشت ها را باید بسوزانم ، باعث تنبلی در نوشتن می شوند. |
|
-|-
posted by Arman @ Sunday, August 21, 2005 |
|
|
|
| |
|
Friday, August 19, 2005 |
|
چون نیست حقیقت و مجاز اندر دست |
یک فیلم ضبط شده ی ویدیو را در نظر بگیرید.انسانک هایی داخل فیلم وجود دارند و کارهایی انجام می دهند.من می توانم با یک فشار انگشت سرعت افعالشان را دو برابر کنم.آنها همه ی آن کارها را انجام می دهند ، اما با دو برابر سرعت.همچنین می توانم سرعت زندگی آنها را نصف کنم.آنها متوجه هیچ چیز نخواهند شد ، چون وقتی من سرعت حرکاتشان را عوض می کنم ، سرعت چرخش عقربه های ساعتشان نیز عوض شده است.پس آنها هرگز چیزی نمی فهمند.تا وقتی که درون زمان هستیم ، درکی از آن نداریم.مثل آدمک های فیلم. بقیه ابعاد هم بهتر از این نیستند. به قول بهادر، اگر فردا صبح از خواب بیدار شویم و همه چیز نیم متر بلند تر شده باشد ، ما هرگز به این تغییر پی نخواهیم برد.چون خطکش هایمان نیز نیم متر بزرگ شده اند . خودمان هم نیز …
چون نیست حقیقت و مجاز اندر دست نتوان به گمان و شک همه عمر نشست هان تا ننهیم ساغر و باده ز دست در بی خبری ، مرد چه هشیار وچه مست … |
|
-|-
posted by Arman @ Friday, August 19, 2005 |
|
|
|
| |
|
Wednesday, August 17, 2005 |
|
اگر آزادی سرودی می خواند |
دلم می خواهد اینجا راحت باشم . خودِ خودِ خودم باشم. برای همین دوست ندارم برخلاف خیلی های ، اینجا را بکنم آرشیو و ویترین فعالیت هایم. اما این یکی از جنس دیگریست. این نوشته ، فردا چاپ می شود ، و آن را از تمام این شماره هایی که در ستون ثابت روزانه ، از تئاتر نوشته ام ، بیشتر دوست دارم. چند تا از عکس هایی که می خواستم چاپ کنم اشکال داشتند (این هم از مکافات کم تجربگی در مطبوعات) . این عکس هم که چاپ شد ، چند جایش را سیاه کردند ، من حواسم نبود ، شانس آوردم که صفحه بند متوجه موارد! شد. شما هم لازم نیست زیاد دقت کنید ، مشخص است کجاها باید سیاه شود. اما علت اینکه این مطلب را بیشتر دوست دارم اینها نیست. هنگام تهیه مطلب ، خودم را مجسم می کردم که از این تالار های دیدنی تئاتر لندن دیدن می کنم یا در این صندلی های جذاب نشسته ام و روی صحنه درامی از شکسپیر یا کمدی ای از مولیر اجرا می شود (مسلمن از نیمکت های تالار سایه و یا کوسن هایی که کنار صحنه ی چهارسو می چینند برای تماشاگران بدون بلیت ، بسیار راحت ترند) اگر بگویم به زندگی اروپایی علاقه ای ندارم ، دروغ گفته ام اما حالا منظورم این نیست. چیزی که در حین تهیه این مطلب مرا هیجان زده می کرد آزادی هنر و احساس و شعر و شاعرانگی بود.ناخود آگاه به یاد جشنواره تتاتر سال قبل افتادم، در یک نمایش آلمانی وقتی که قبل از نمایش خانم کارگردان از محدودیت هایی که در ایران برایش پیش آمد می گفت ، و مترجم برای ما ترجمه می کرد ، همه دست می زدند و من فکر می کردم آزادی احساس و هنر چقدر هیجان انگیز است و چه قدر لذت دارد که به عواقب احمقانه آنچه می گویی و می نویسی و می سازی و می کِشی ، فکر نکنی. |
|
-|-
posted by Arman @ Wednesday, August 17, 2005 |
|
|
|
| |
|
|
|
سازهای ناکوک |
گاهی حرف دارم فراوان و همت نوشتن نیست. گاهی هم غده های داخلی به شدت نوشتن ترشح می کنند اما حرف دان می خشکد. این می شود که گاهی انسان ها الکی ساکتند و گاهی چرند می نویسند. از جمله بنده. ذهنم درگیر چند تا مسئله شده بود ، حوصله نوشتن را نداشتم ، اکنون هوس نوشتن بالازده است ، برای پرداختن چیزی در چنته ندارم. لامورت قلم فکستنی به موقع هوس بازی نمی کند ** این هم یک جمله قصار : "خواب و مستی ، هردو نوع دیگری از تجربه زنده بودن هستند" این جمله از عقل گرایان قرن شانزده اروپا "باروخ اسپینوزا ، لایب نتیس ، رنه دکارت" نیست(این اسم ها ردیف کردم فقط برای فخر فروشی) ، از یک آدم لایعقل است ، در اوج مستی. |
|
-|-
posted by Arman @ Wednesday, August 17, 2005 |
|
|
|
| |
|
Monday, August 15, 2005 |
|
شرح هجران |
درین همسایه مرغی هست،گویا مرغ حق نامش؛ نمی دانم، و شاید جغد،شاید مرغ کوکوخان؛ درین همسایه،نامش هرچه،مرغی هست که شب راهمچنان ویرانه ها،دوست می دارد. و تنها می شیند در سکوت وحشت ویرانه ها تا صبح و حق حق می زند، کوکو سرایان ناله می بارد ... ... -شب و ویرانه آری ، این و این آری. من این ویرانه ها را دوست می دارم. و شب را دوست می دارم شب مطلق ، شب ویرانه مطلق و شاید هرچه مطلق را .... م.امید |
|
-|-
posted by Arman @ Monday, August 15, 2005 |
|
|
|
| |
|
Saturday, August 13, 2005 |
|
مژده به بانوان ایرانی |
امروز در روزنامه مقاله ای بود در مورد خانم ها ، باید عکس دار می شد ، وقتی کلمات womanیا female را در موتور های جستجو وارد می کردم ، از من عذر خواهی می شد و پیامی که می بینید ظاهر می گشت ! (اینجا از این بزرگتر جا نمی شد ، روش کلیک کنید کاملش را ببینید) شرکت خدمات اینترنت فرارایانه ، گویا با این کلمات مشکل دارد ! مجبور شدم از سرویس یک شرکت دیگر استفاده کنم. امروز جمعه بود ، فردا یادم بماند با فرا(فرو)رایانه ای ها تماس بگیرم به خانم منشی شان تبریک بگویم که از نظر همکارانش ، کلمه "زن" ، خلاف اخلاق و غیر قابل دسترسی است.(یا به قول خودشان می باشد) شاید هم این کلمه دارای بار سیاسی و مشوش اذهان عمومی ست. سرویس های شرکت های دیگر چنین مشکلی ندارند ، پس فرا رایانه ی گرامی که سالهاست مشتری اش هستم نمی تواند ماجرا را به گردن مخابرات و غیره وغیره بیاندازد. مستقیمن باید پاسخگو باشد که از نظر مشاورین و متخصینش چرا واژه "زن" و معادل انگلیسی آن “woman , female” باید غیر قابل دسترسی باشد ؟ یعنی این واژه به تنهایی حاوی مضامین غیر اخلاقیست ؟ یا اصالتن زن را مشکل ساز می دانند ؟ شاید کسی خواست احیاین در مورد زنان مسلمان یا هرچیز فوق مجاز دیگر اطلاعات کسب کند. شاید هم ، همه مانند مشاوران فرارایانه از زن دنبال یک مفهموم خاص هستند ؟
این هم نمونه های خوش رنگ کارتهای شرکت مذکور ببنید چقدر خوش سلیقه اند
|
|
-|-
posted by Arman @ Saturday, August 13, 2005 |
|
|
|
| |
|
Thursday, August 11, 2005 |
|
مشت کودک در خواب |
خواب می دیدم رفته ام. نمی دانستم از کجا ، تنها می دانستم رفته ام. در باغی ایستاده بودم. کودکی سوار تاب بود . آن کودک خودم بودم. موهای روشن بلندش در هوا تکان می خورد و با تاب به جلو و عقب می رفت. مردی پشت تاب ایستاده بود. پدرم بود.موهایش هنوز مشکی بود و مثل همیشه یک وری شانه شده بود.لبخندی به لب داشت و چیزی در دستش بود.فکر کنم خوراکی ای برای من خریده بود. بلند بلند می خندیدم و تاب می خوردم. از خودم دور شدم . هنوز در باغ بودم.از دور صدای خنده ی کودکی که تاب می خورد را می شنیدم.پیر مردی روی نیمکتی نشته بود. با موهای سفید و قد خمیده و عینکی که از چشمانش برداشته بود و کنار خودش روی نیکت گذاشته بود.سرش را به نیمکت تکیه داده بود و چشمانش را بسته بود ، ولی خواب نبود.از تکان های خفیف پلکهایش می شد فهمید که خواب نیست. در فکر بود. شاید به صدای کودک گوش می کرد. ناگهان نگاهم به دست راستش افتاد.ماشین آبی رنگی دستش بود.یک ماشین اسباب بازی کوچک.مال خودم بود.بهترین اسباب بازی کودکی هایم. توی دست آن پیر مرد با موهای سفید بلند و عینک.پیر مرد چشمانش را باز کرد و من را نگاه کرد. دیگر در باغ نبودم. |
|
-|-
posted by Arman @ Thursday, August 11, 2005 |
|
|
|
| |
|
Monday, August 08, 2005 |
|
نوشیدنی فلسفکی |
اگر طبیعتا میزان الکل خون انسان ها کمی بیشتر بود چه می شد ؟ بعد اگر نوشیدنی ای بود که الکل خون را کم می کرد چه ؟ آنوقت به کسی که آن را می نوشید چه می گفتند ؟ مست یا هشیار ؟
اگر خدا یادش رفته باشد و در خون بعضی ها مقداری الکل ریخته باشد چی ؟
|
|
-|-
posted by Arman @ Monday, August 08, 2005 |
|
|
|
| |
|
Thursday, August 04, 2005 |
|
در طبع جهان اگر وفایی بودی |
کتاب خواندن و فیلم دیدن و تئاتر تماشا کردن اگر نباشد چگونه من به زندگی ادامه دهم ؟ گاهی فکر می کنم ای کاش انسان ثروتمندی بودم ، جای دنجی انتخاب می کردم ، بدون دغدغه می نشستم تمام کتاب های دنیا را می خواندم و تمام فیلم ها را می دیدم. ولی هرچه نگاه می کنم ، ثروتمندی را نمی بینم که علایقی شبیه من داشته باشد.فقط فقرا شبیه من فکر می کنند. آخر آدمی که فقط کتاب بخواند و پول خرج سینما و تئاتر کند که ثروتمند نمی شود. شاید هم آدمی که ثروتمند باشد ، کارهای مهم تری برای انجام دادن پیدا می کند.
|
|
-|-
posted by Arman @ Thursday, August 04, 2005 |
|
|
|
| |
|
Tuesday, August 02, 2005 |
|
Stranger |
هرگزنمی شود با یک غریبه خلوت کرد تنها ماندن با کسی که اصلن نمی شناسی ، هیچ از او نمی دانی ، از اخلاقش ، خصوصیاتش . روحیاتش. چه کسی را دیده اید به راحتی با یک انسان ناشناس تنها بماند ؟ می شود با تعداد زیادی غریبه و ناشناس ، سرکرد. در ان صورت دیگر کسی غریبه نیست. موضوع در جمع فرق می کند. اما با یک نفر ، نه . نمی شود . نمی شود تنها با یک غریبه زندگی کرد. این کار ممکن نیست. هیچ انسان عاقلی حاضر نیست با یک غربه تنها بماند.حتی برای زمان کوتاه نیز امکان پذیر نیست. تصور کن اگر مجبور شوی لحظه هایت را با یک غریبه تقسیم کنی ، چقدر عذاب خواهی کشید. و بد تر از آن اینکه غریبه نخواهد با تو هم صحبت شود . نخواهد آشنا شود . دوست شود . همیشه یک سایه ی ناشناس را باید همراه خودت حمل کنی. با او غذا بخوری. با او کار کنی . با او بخوابی.دوستی نداشتن سخت نیست . تنها بودن سخت نیست . با یک غریبه تنها بودن سخت است. باخود غریبه بودن سخت است.
پیامهای بازرگانی : راهنمای تضمینی تهیه بلیت فنز( + )
فردا(چهارشنبه) این عکس ، کنار مطلب من در روزنامه ، کار می شود. بدون اسم عکاس و یا منبع (حالا رضایش به جهنم) . من توانایی ای برای مقابله با این رسم اشتباه مطبوعات ایران ندارم. فقط می توانم اینجا عذر خواهی کنم.
عکس از رضا معطریان است ، منتشر شده در ایران تئاتر |
|
-|-
posted by Arman @ Tuesday, August 02, 2005 |
|
|
|
| |
|
Monday, August 01, 2005 |
|
استاد نگو ، بلا بگو |
سال اول دانشگاه بودم ، یک کاغذی چسبانده بودند روی برد دانشجویی ، نوشته بودند ، از آنجاییکه دخانیات برای سلامتی مضر است ، مصرف آن در دانشگاه ممنوع و با متخلفین برخورد می شود. همان ترم یک کلاسی داشتیم که اتفاقن استادش ، رییس دانشگاه بود ، پس از درس عادت داشت اندکی با دانشجویان خوش و بش کن. یک روز لاف می آمد در مورد زیبایی و دلربیایی خودش ، رندی برگشت گفت : استاد با این اوصاف باید از ورودتان به دانشگاه جلوگیری کنند ، برای سلامت خانمها ضرر دارید ، استاد هم جواب داد : خیر ، باید مصرفم ممنوع شود.
|
|
-|-
posted by Arman @ Monday, August 01, 2005 |
|
|
|
| |
|
About Me |
Arman Eslambolchi
Journalist & Photographer
e-mail - contact
|
|
شب گردی ها |
|
(آرشیو)
|
| Previous Post |
|
| Archives |
|
|
| |
|
|
| Links |
|
|
| |
|
|
|