Saturday, July 30, 2005

آره ؟

خبر داغی را ایرنا مخابرکرده است : اورکات فیلتر شد

اگر فردا در صفحه اول روزنامه های ایران اخبار زیر را به نقل از ایرنا دیدید تعجب نکنید :


- خرمشهر آزاد شد
- شاه رفت
- برکناری هویدا !



-|- posted by Arman @ Saturday, July 30, 2005    
 

سه گانه

آفت وبلاگ نویسی این است که مخاطبت را می شناسی. او می تواند با یک کلیلک نظرش را به تو انتقال دهد. می شناسدت . بعدها می بیندت.

همین باعث می شود وقتی توی وبلاگ می نویسم ، قیافه ی دوستانم جلوی چشمانم رژه برود. باید دقت کرد فلان کس هم این نوشته را می خواند . باید مواظب بود ، فلان دوست هم ممکن است به وبلاگ سر بزند .
البته شاید تا حدی جذابیت وبلاگ نویسی همین باشد . ولی آفت نوشتن هم هست . روزنامه را می نویسی می رود پی کارش . اگر اسمت هم روی مطلبت نباشد چه بهتر . شاید هم اشتباه می کنم . در هر صورت اینجا آدم با مخاطبش احساس نزدیکی می کند.


* تاحالا شده رمز کیف خودتان که ماه هاست همه جا با خود می برید را فراموش کنید ؟ نشستم ازسه صفر شروع کردم شماره ها را تست کردن ، شانس آوردم دریک سوم ابتدایی باز شد.
اگر این گونه اتفاقات نشانه ی بیماری ای چیزیست ، من را خبر کنید . چند روز قبل پلاک منزلم را هرچی فکر می کردم یادم نمی آمد ، به آژانس گفتم بیا سرکوچه سوار می شوم.

* یک ماه پیش کتابی را شروع کردم ، قرار گذاشتم یک ماهه تمامش کنم ، درسه روز اول نود درصد اش تمام شد . سه هفته فراموشش کردم ، دیروز ده درصد آخری را خواندم . دقت کردم دیدم شده همان یک ماه ، کلی ذوق کردم از خوش قولی خودم.

-|- posted by Arman @ Saturday, July 30, 2005    
 

Wednesday, July 27, 2005

مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد بهرام بیضایی

حناق که نیست ، می گویند دیگر

این اظهارات مضحک را خوانده اید ؟ :
حسين پارسايي مدير مجموعه تئاترشهر گفت:«از ابتدا بنا داشتيم نمايش”مجلس شبيه ...” را بيش از حد معمول روي صحنه داشته باشيم اما پس از انتشار فهرست اجراهاي نمايش‌ها در سال جاري و سال آتي، تصميم گرفتيم به خواست هنرمندان ارجمند تئاتر، احترام گذاشته و شانس استفاده از تالار اصلي و ديگر تالارهاي نمايشي مجموعه تئاترشهر را براي ديگران نيز فراهم کنیم.

از طرفی روابط عمومی به ایسنا گفته است :
بليط هاي اين نمايش تا روز جمعه هفتم مردادماه، پيش فروش شده و براي روزهاي بعد از آن تنها تعداد اندكي بليط پيش فروش شده اند.
مثل کسی که دم خروس را انکار کند !
حال اگر نمایش متوقف نشده بود می گفتند تا آخر مرداد پیش فروش شده است نیایید !

آقایان دست کم مرد باشید و حقیقت را بگویید. بگویید نمایش بهرام بیضایی "مشکل" داشت. بگویید گفته اند نباید ادامه پیدا کند. چرا فرهاد آییش را بدنام می کنید یا از دیگر هنرمندان مایه می گذارید ؟ چه کسی خواسته بود نمایش بیضایی زودتر تمام شود تا خودش به تالار اصلی بیاید ؟

کم مانده بود اعلام کنند مردم اعتراض کرده اند و خواسته اند نمایش بیضایی زودتر تمام شود ! در حالی که نمایش های کمدی و بی محتوا فقط به خاطر سود گیشه چند هفته تمدید می شوند ، نمایش بیضایی به علت ازدحام هنرمندانی که هم اکنون پشت تالار اصلی صف کشیده اند ، نیمه کاره رها شده است !
حسین پارسایی می گوید به بهرام بیضایی پیشنهاد کردیم روزی دو نوبت اجرا کند ! مثل این است که بگویند می خواهیم نصف عمرت را بگیریم ، اگر بخواهی می توانی این روزها که زنده هستی دو برابر نفس بکشی.

دیشب ، درست نمی دانم چه زمانی بود که خبر را از دوستم که در نمایش بیضایی بازی می کند شنیدم . هنوز هیج جا مخابره نشده بود. برای پندار نوشتمش و اینجا گذاشتم. ولی هنوز امیدوار بودم صحت نداشته باشد. صبح از ایسنا پی گیری کردند و ظهر گذشته بود که خبر در ایسنا هم مخابره شد.
بیضایی از ذکر علت آن خودداری کرده است اما نزدیک های غروب ایران تئاتر (با کمال بی شرمی) علت را ازدحام نوبت های نمایش دانست(از قول مسولیین دوصد البته) و نوشت :
به زودي فرهاد آييش در تالار اصلي. حال بنشینید ببینید چقدر باید سالن اصلی خالی بماند تا نمایش آییش آماده شود.
البته شب گذشته هم آقای حسن محمودی ، از این شایعه چیزی نوشته بود.


آقای بیضایی
صمیمانه تبریک می گویم.

-|- posted by Arman @ Wednesday, July 27, 2005    
 

بوی گندم مال من ، هرچی که دارم ما ل تو

آر اس اس می دهیم ، همچین و همچین گل گندم. وبلاگش مال من لینکش مال مردم گل گندم.


این صفحه شخصی گوگل بسیارسرکار نهاده مارا ، بیا و تماشاکن. عجب دنیایست هرچه می خواهی یک جا برایت فراهم می شود ، مانند سفره ی حضرت سلیمون.
متخصصان جان بر کف شبانه ها در تلاش شبانه ی خود تا ساعاتی دیگر دسترسی به RSS را فراهم می کنند این کنار می گذارند ، برای امت همیشه در وبلاگ.

دوست طنز نویسی دارم ، امروز دیدمش گفت ، این وبلاگت کی به شب می شود ؟ کمی طول کشید تا طنازی جدیدش را درک کنم.
گفتم این چند خط را نوشته باشم ایجا به شب شود ، فعلن تا شب بعد.


-|- posted by Arman @ Wednesday, July 27, 2005    
 

Monday, July 25, 2005

شاهزاده ی نمیه مغرور

هنگامی که آوازه ی هری پاتر به ایران رسید ، به سرعت در مقابلش جبهه گرفتم:
- من ؟ من هری پاتر بخوانم ؟ اوه نه من سالهاست حتی رمان هم نمی خوانم . بیشتر فلسفه و تاریخ مطالعه می کنم. جدن فکر می کنید من هری پاتر بخوانم؟
از طرفی زمانی که نوجوان بودم به شدت به ژول ورن علاقه داشتم و نمی توانستم تصور کنم اکنون به نویسنده ی محبوب نوجوانی ام پشت کرده و نوشته های بچه گانه ی یک خانم انگلیسی را ورق بزنم.از طرفی طراحی های کودکانه جلد هری پاتر توسط که توسط کتابسرای تندیس (و البته چند انتشارات دیگر) منتشر شده بود ،
خاله رولینگ قصه گوحسابی توی ذوق می زد. من که در نوجوانی کتابهای کلاسیک ژول ورن را مطالعه کرده بودم ، برای خودم کسر شان می دانستم چنین نوشته های کودکانه ای بخوانم.
اما این بانوی بریتانیایی که آن روبرو عکسش را می بینید ، گویا هنرمند تز از این حرفها بود.

اردیبهشت هشتاد و دو، شانزدهمین نمایشگاه کتاب تهران برپا بود (و حداقل از هفده و هجدهمینش بسیار بهتر بود) ، نمی دانم چگونه شد که وقتی از غرفه ی کتابسرای تندیس رد می شدم ، هوس کردم سری کتابهایش را بخرم. پیش خودم فکر کردم حالا یک نگاهی می کنم بعد هدیه می دمش به کودکی و بادی به غبغب می اندازم و می گویم البته من هم سن تو بودم ژول ورن می خواندم و تام سایر و رمان های کلاسیک.
آن شب که نگاهی به جلد اول از مجموعه هری پاتر (سنگ جادو) انداختم ، نمی دانم چگونه شد که نزدیک طلوع کتاب به پایان نزدیک شده بود.
و اکنون ، من ، آرمان اسلامبولچی ، همان پرادعایی که غیر از تاریخ و فلسفه ، چیزی نمی خواند ، بی صبرانه منتظر انتشار جلد ششم هری پاتر با ترجمه های بی نظیر ویدا اسلامیه هستم.
این عکس خاله رولینگ رو هم دلم نیامد اینجا نباشد. کی بود که می گفت پول باشد ، وزغ هم زیبا می شود؟



-|- posted by Arman @ Monday, July 25, 2005    
 

ف مثل فمینیسم

عصر امروز در تاکسی به سمت خانه می آمدم ، رادیوی ماشین روشن بود و برنامه ی جالبی داشت. تاریخچه ای از فمینیسم و برابری طلبی زنان اروپا در قرن نوزدهم پخش می کرد. یک گوینده زن و یک گوینده مرد به تناوب سخن می گفتند و موسیقی مهیجی نیزضمیمه می شد. لحن گفتارشان بسیار ساده بود و با کلمات قابل درکی سخن می گفتند . ابتدا به نظرم جالب و شنیدنی آمد . عجیب بود که در رادیو به چنین مسائلی پرداخته شود. اما وفا مجوی ز ... چیزی نگذشت که لحن گویندگان تغییر کرد . گویا نویسنده به اندازه کافی فروتنی کرده بودو اکنون نوبت ریختن زهر بود. تا جایی که گوینده ی زن با لحن نیش داری که در صدا و سیما بسیار معمول است می گفت : این گروه ها تا جایی پیش رفتند که خود فروشی را حق زن دانستند وروسپیگری و فحشا را رواج دادند! و گوینده مرد ادامه می داد که کنوانسیون حقوق زنان اولین جایی بود که فمینیست ها شکست خوردند و قوانینی گاه بر خلاف خواسته هایشان تنظیم شد.(نقل به مضمون)

اما ما باید بیشتر به این موضوعات بپردازیم. بسیار بسیار بیشتر.
این را زمانی احساس کردم که راننده تاکسی من بوق زنان از کنار اتوموبیلی رد شد و راننده ی زن خودروی کناری در حالی که چشمانش گرد شده بود دستانش را محکم به روی فرمان فشار داد و در مقابل کلمات زشتی که شنید ، تنها اخم کرد.
همین یک موضوع به تنهایی بسیار جای مطالعه دارد. ساعتها می توان پیرامون آن گفت و گو کرد و به باور من بررسی رفتار بانوان در چنین شرایطی بسیار حیاتی تر از تلاش برای ورود زنان به استادیوم فوتبال است.
مشکل اینجاست که آن زن (به عنوان یک زن نه به عنوان یک انسان) زشت می داند که سرش را از شیشیه بیرون بیاورد و پاسخ ناسزاهای راننده دیلاق تاکسی را بدهد.
من نمی گویم پاسخ دادن ناسزا راهکار مناسبیست اما خودداری از این کار به خاطر زن بودن ، درست نیست.

شاید اگر راننده ی خودرویی که از آن صحبت می کنم مرد بود ، چند برابر چیزی که شنید تحویل راننده لمپن تاکسی می داد و سپس با کمال خونسردی دور می شد. بدون آنکه چشمانش گرد شود و دستانش بلرزد.

من به تنهایی چندین سناریو را بررسی کردم از رفتاری که آن زن جوان می توانست نشان دهد.
در یکی از سناریو های من کار به جایی می رسد که راننده ی تاکسی ته سیگار را از روی لبش تف می کند و راه را بر روی زن جوان می بندد و از ماشین پیاده می شود .
اما در سناریوی دیگری تمام رانندگان تاکسی می دانند که اگر به زن جوانی بی احترامی کنند ، بی پاسخ نخواهد ماند ، بنابراین بیشتر مراعات می کنند.

-|- posted by Arman @ Monday, July 25, 2005    
 

Friday, July 22, 2005

نه چندان درخشان

عجیب موجودیست این حسین درخشان و خوب می داند چگونه از هیچ ، جنجال بسازد تا به قول خوابگرد به عنوان نخاله ی وبلاگستان باقی بماند.

در مورد نقد ها (کتک کاری ها) یی که آقایان از هم کرده اند نظری ندارم . اما می توانم بگویم خوابگرد بیهوده انتقاد نمی کند و دست کم یک بار نوشته هایش را بازخوانی می کند و هرآنچه برزبانش جاری شده منتشر نمی سازد.
اما برای اثبات ادعای خودم ، مبنی بر هوچی گری درخشان توضیحاتی دارم.

درخشان می گوید انتشار نامش در مطبوعات ایران ممنوع شده (شاید با همان منطق استفاده ابزاری از عکس زن) اما از طرفی می گوید با خواهش و تمنا از او خواسته اند نامش به عنوان مدافعان معین حاضردر هفت تیر ذکر شود ، و البته ایشان هم با اکراه در اواخر برنامه در آنجا حضور یافتند.
گفتی است پیش از این ایشان در روز تجمع اعتراضی زنان نیز رفته بودند کتاب بخرند و اتفاقی سر از تجمع در آوردند. مهران آن روز عکسی از درخشان گرفت و اینجا گذاشت و البته پس از آن حسین درخشان به خوبی از این عکس برای هوچی گری استفاده کرد تا خود را شخصیت مهم و بی نظیری بنامد تا جایی که مهران مجبور شد توضیحاتی در تخته سیاه منتشر کند.

حسین درخشان ، دروغ گو است . چرا ؟ چون نوشته است : عکسم را چاپ کرده‌اند و بزرگ تیتر زده‌اند که «حسین درخشان در تهران؟!» و تویش هم نوشته‌اند فلانی که مطالب زهردار علیه نظام می‌نویسد آمد تهران

در حالی که آسیا نوشته بود : به گزارش خبرنگار «آسیا» حسین درخشان دومین و وبلاگ‌نویس ایرانی و شخصی كه اولین راهنمای فارسی وبلاگ‌نویسی را تهیه كرده و در اختیار همگان قرار داده بود و بعد از مهاجرت به كانادا و نوشتن نقدهای تند و زهردار در مورد مسایل سیاسی و اجتماعی ایران اكنون در تهران است.

خبرنگار مذکور داریوش بلادی است . آن روز خودش با حسین درخشان خوش و بش می کند و در مورد عکس از او اجازه می گیرد و خبر را نیز طوری تنظیم می کند که برای درخشان مشکل ساز نشود . اصولآ ضمیمه ی کامپیوتر آسیا بسیار به دنیای وبلاگستان علاقه مند است. گویا گفت و گوی با خوابگرد هم طبق همین استراتژی بوده است.
گفت و گویی که ظاهرآ برای حسین درخشان سنگین تمام شده ،شاید ایشان دوست داشتند همیشه عکس خودشان روی صفحه ی اول باشد !
حسین درخشان همانند هخا اهورا ، خوابگرد را به خاطر سانسور نشدن وبلاگش زیر سوال می برد(گویا فراموش کرده خود به تهران می آید و از لاریجانی حمایت می کند و آزادانه از ایران خارج می شود و اینها را مشکوک نمی داند) و مضحک تر از آن روزنامه ی آسیا را وابسته به اطلاعات موازی می خواند (مانند تلویزیون های لس آنجلسی که همه را مزدور می خوانند) و منبع او دوستان صمیمی اش هستند (به راستی این دوستان چه کسانیند ؟) . گذشته از اینها اگر خوابگرد هفته گذشته با آسیا مصاحبه نکرده بود درخشان چنین افشا گری نمی کرد ؟ و یا در مورد چاپ عکسش در آسیا سکوت می کرد ؟ خیر اینها تنها فرصتی بود برای هوچی گری تا درخشان بریده ی روزنامه ی آسیا را اسکن کند (گویا خیلی برایش مهم بوده که آن را تا کرده و در چمدانش گذاشته و به آن سوی آبها برده است) و در وبلاگ به نمایش می گذارد .
من در آسیا روزنامه نگاری نمی کنم و تنها چند مقاله ی ساده منتشر ساخته ام ، مسوولیت من در آسیا در مورد وب سایت و عکس است ، و در این حیطه ها نیز ردی از اطلاعات موازی ندیده ام که هیچ ، شاهد هستم چگونه آسیا پاورچین حرکت می کند تا مبادا مطلبی یا عکسی همانند گذشته برایش مشکل بسازد. ایرج جمشیدی و همسرش و پسرش به اندازه کافی دردسر داشته اند و طعم غذای زندان را چشیده اند و همانند حسین درخشان آشنایان موتلفه ای ندارند.
کاوه شجاعی پسر دوست داشتنی تحریریه آسیا در رد اتهامات آبکی حسین درخشان دلایلی آورده که هرچند همه ی نوشته هایش را قبول ندارم اما حرفهایش کامل است.
در نهایت از اینکه آب به آسیاب غوغا سالاران می ریزم راضی نیستم ، این چند خط را به این دلایل نوشتم :
اول آنکه هرچند شکراللهی بسیار تند ، درخشان را به نقد کشیده ، اما بیراه نرفته است.
دوم آنکه درست است من مسولیت چندانی در آسیا ندارم و این مسایل و بازی ها هم شاید برای آسیا چندان مهم نباشد ، اما نمی توانستم ساکت بمانم .نه به عنوان کسی که در این مجموعه است ، بلکه به عنوان یک بی طرف.
سوم اینکه وقتش رسیده افرادی از توهم لیدر بودن و مهم بودن خارج شوند.


-|- posted by Arman @ Friday, July 22, 2005    
 

همچنان دوره می کنیم

یکم : تا حالا شده وقتی که یک تئاتر در حال تمام شدنه ، انگشتاتون برای دست زدن کز کز کنه ؟
تابه حال برایتان پیش آمده هنگامی که بازیگر نقش منفی یک تئاتر را تشویق می کنید ، دستتان بلرزد ؟ یا هوس کنید جای تشویق او را هو کنید ؟
تاحالا شده وقتی که کارگردان به روی صحنه می آید هوس کنید اورا ماچ کنید ؟
دلم برای یک چنین نمایشی تنگ شده است .
نمایش بیضایی اعصاب خرد کن ترازچیزی بود که بتوان ازآن لذت برد و بلیت فنز را هم که به بالاترین قیمت خریداریم.


دوم : با هرگونه مراسم عزاداری (اعم از مدرن و سنتی ؛ روشنفکری یا عوامانه) و هرگونه یادبود به مناسبت فوت، مخالفم.همانند انسانهای کرتیِ هزارن سال پیش ، مرگ را شایسته هیچ نمی دانم جز سکوت .نه سکوت از ضعف یا انکار ، که سکوت از روی عظمت.
از آن گذشته این بامداد از آن دست بامداد هایی نیست که به غروب بنشیند. نه غروب کرده و نه مزاری دارد .


سوم : نازلی ، سخن بگوی.

-|- posted by Arman @ Friday, July 22, 2005    
 

Thursday, July 21, 2005

no comment



-|- posted by Arman @ Thursday, July 21, 2005    
 

Wednesday, July 20, 2005

فیلم زیادی

زن زیادی ساخته ی تهمینه میلانی را اگر ندیده اید من در دو جمله برایتان خلاصه می کنم ، این می شود : اگر پس از ازدواج ، مردان می توانند با بیشتر از یک زن رابطه داشته باشند ، زنان هم باید بتوانند ، اما بهتر است هیچ کدام این کار بد را نکنند !
به عقیده من بهتر بود خانم میلانی به جای فیلم ، صحبت هایشان را در مقاله یا کتاب منتشرمی ساختند.
چراکه زن زیادی اصالتا فیلم نیست و در هیچ ژانری نمی گنجد (باید گفته باشم که من نه فیلم شناسم نه ژانر شناس این جمله را هم کش رفته ام) ،بازیگر های خانم میلانی هم گویا به خوبی می دانستند نباید چندان فیلم او را جدی گرفت ، فقط باید دیالوگ هارا گفت و رفت.من هم آمده ام این چند خط را بنویسم و بروم.
اما موضوعی که فیلم به آن می پردازد با تمام کهنگی ، از مشکلات جدی جامعه ی ما محسوب می شود، فقط کاش این موضوع را به چنین فیلم های کسل کننده ای نکشانیم و جنبه ی احساسی برایش تعریف نکینم بلکه منطقی و صریح به فکر اصلاحش باشیم.


تکمیلی ::
تهمينه ميلانی:: شرايط سينماي ايران باعث شده است تا ناخواسته حرف‌هايم را در يك فيلم بزنم(+)

-|- posted by Arman @ Wednesday, July 20, 2005    
 

Monday, July 18, 2005

شهر خالی از فرشته

بعضی مسائل انقدر تکراری شدن که دیگه هیچ توجهی بهشون نداریم. امروز نزدیک های غروب در یکی از مناطق عادی و رو به بالای شهر تهران بودم و فقط سعی کردم کمی بهتر به در و دیوار ها وساختمان ها دقت کنم که توجهم به یک چیز تکرار جلب شد.

عجب شهر کثیف و درب و داغانی داریم! واقعآ زندگی تو چنین شهر مزخرفی ، تاسف برانگیزه . کوچه ها پر از زباله های ریز و درشتن که گاهی وقتی از کنارشون رد می شدی بوی گندی هم تا چند متر بدرقت می کنه. هر چند قدم به یک ساختمان نیمه کاره می رسی که جلوی درش رو با نهایت بی سلیقگی ممکن تزیین کردن ، یه تپه خاک و آجر هم کنار کوچست که این همه زیبایی رو تکمیل می کنه . اگر هم خوش شانس باشی ، کاگر های کثیف و بد لباس رو هنگام شستن موی سر و یا چشمچرانی ، می توانی زیارت کنی.
برادران و خواهران و کودکان پر تعدادی هم به راحتی پیدا می شن که مشغول کسب روزی از زباله هان و کیسه های پاره شده رو به حال خودشون رها میکن و گویا در این کار با پیشی های مامانی رقابت دارن.
آدم های شهر هم بد لباس و اخمو به این طرف و اون طرف می رن ، گاهی سوار ماشین های خاکی و دودزاشون می شن و گاهی هم تاکسی ها و اتوبوس های زوار در رفته رو ترجیح می دن.

جوب های شهر هم در این گرما چیزی به نام آب روان براشون باقی نمونده ، بلکه فقط مقادیر تمام نشدنی ای زباله و پس آب ، توشون ته نشین شده و البته اگه کمی دقت کنید بعید نیست افتخار ملاقات با موش موشی های نازنینی رو هم پیدا کنید.
خانه های شهرمون هم با معماری های تکراری ونچسب و یکنواختشون مثل قارچ همه جا سبز شدن ، و کوتاه و بلند و بی تناسب ، با نماهای رنگ و و رو رفته و کسالت بر انگیزشون از چشم ها پذیرایی می کنن.
تیرهای بی قواره برق ، جدول ها کثیفی که با نهایت بی سلیقگی ممکن رنگ آمیزی شدن و چمن های زرد که معمولآ یک انسان بد لباس با شلنگ سوراخش به جانشان افتاده و مغازه ها و فروشگاه های مختلفی که بدون اندکی دقت و ظرافت همه جا سبز شدن نیز از این قاعده مستثنی نیستن.

افلاطون بود که می گفت سیمای هر شهری ، سیمای مردم اون شهره ؟


-|- posted by Arman @ Monday, July 18, 2005    
 

لحاف ملا

تا به امروز هرگاه سنگی را رها کرده ام به زمین افتاده است(به علت جاذبه یا هر کوفت دیگر) پس اکنون اگر یک سنگ را رها کنم حتمآ به زمین می افتد؟

همه ی انسانها رنگ آسمان را "آبی" نام می گذارند ، یعنی آیا همه ی انسانها وقتی به آسمان نگاه می کنند ، رنگ مشابهی می بینند؟

من در خواب گاهی فکر می کنم که بیدارم ، یا در بیداری گاهی فکر می کنم که خوابم ؟

دمای هوای زمین مناسب حیات بود یا حیات مناسب دمای هوای زمین ؟

چه چیز باعث شده است که هندوانه در گرمای تابستان لذت بخش باشد ؟

اگر انسان از ابتدا چشم نداشت ، هیچ درکی از بینایی نیز نداشت . چه چیز دیگری می توان تصور کرد که انسان از ابتدا نداشته است ؟

اول مکان بود یا اول زمان؟

مُسَکِن در خون باعث می شود دندان درد را احساس نکنم یا عدم وجود مسکن در خون باعث می شود درد را احساس کنم ؟

-|- posted by Arman @ Monday, July 18, 2005    
 

Saturday, July 16, 2005

کلاس اولِ نظم

سلام خانم فروتن

اگر درست یادم مانده باشد ، نامتان همین بود. خانم "فروتن" . معلم کلاس اول نظم . دبستان شهید محمد منتظری ، یا همان اندیشه سابق . با دیوار های بلند قهوه ای ، درهای بزرگ آهنی و آسفالت سیاه و سفتش که زنگ های ورزش گاهی حالمان را می گرفت.
سکوی سیمانی و میله ی دراز که به پرچم کثیف و خاکی ای ختم می شد و میکروفونی که همیشه خراب بود و آقای خالقی می بایست با سیم آن بازی کند تا بتواند درمراسم صبحگاه ، سرمان داد بکشد و بخواهد که پشت سرهم بایستیم و حرف نزنیم.

خانم فروتن، اجازه بدهید مثل گذشته ها ، خانم صدایتان بزنم. با تلفظ خانوم.

خانوم ، یادتان هست ؟ کلاس ما طبقه ی اول بود ،انتهای راهرو سمت چپ.دو پنجره ی خشن آهنی داشت و سه ریف نیمکت چوبی درب و داغان و یک تخته سیاه زیر عکس امام که همیشه چند گچ سفید و صورتی زیرش بود و یک تخته پاک کن که به سختی تخته را با آن پاک می کردید.

یادتان هست که به مادرم گفته بودید اگر اینگونه ادامه بدهم بدخط خواهم شد ؟
خانوم من هنوز بدخطم . بسیارهم بد خط. پس از شما همکارانتان نتوانستند من را مجبور
کنند بهتر بنویسم . من آخرین نفری بودم که خانم صالحی ، معلم کلاس چهارم به او اجازه داد با خودنویس بنویسد که آن هم شاید از سرناچاری بود.

خانوم ، یادتان هست گاهی بچه های بزرگتر به کلاستان می آمدند؟ شما آنها را می بوسیدید و به ما به عنوان شاگرد نمونه ی سالهای قبلتان معرفی می کردید.من همیشه آرزو داشتم هنگامی که سرکلاس هستید ، داخل شوم و شما من را ببوسید و به بچه های کوچکتر معرفی کنید و من در مقابل دیدگان حیرت زده شان لبخند بزنم و فخر بفروشم.

اما خانوم شما همان سال از مدرسه مان رفتید و من سالهای بعد چند بار از آقای بیات و هبخو سراغتان را گرفتم اما با بی حوصلگی گفتند که از اینجا رفته اید.

خانوم ، خانوم حقیقت جو معلم کلاس دوم خیلی بد اخلاق بود و خانوم بهپور هنوز حال من را بهم می زند.اما خانوم صالحی به اندازه ی شما مهربان بود و دوست داشتنی هرچند در کلاس پنجم خانوم پیکان نو را اصلا دوست نداشتم.

خانوم مطئنم به یاد دارید که سر یکی از درس های کتاب فارسی که از درس های آخر نیز بود چه گفتید.من حرفتان را گوش کردم . هنوز هم گوش می کنم. می خوانم اما باور نمی کنم.
اما ای کاش به ما یاد داده بودید حرف های باور نکردنی را هرگز به زور نخوانیم.

خانوم آن سالها گذشته است.زمستان های سرد و تابستان های گرم از پی هم آمده اند و رفته اند.نام آن مدرسه را عوض کرده اند و اشکال مسخره ای نیز به آن دیوار های زمخت کشیده اند که شاید بچه های جدید تر روحیه شان باز شود! . یک بار که از آنجا رد شدم ، پنجره ها اصلا به نظرم بزرگ نیامد! شاید بلایی هم سرآنها آورده باشند.
من هم بزرگ شده ام. دیگر آن پسرک کوچک کم حرف نیستم که سرکلاس دست به سینه می نشست.

اما خانوم
خانوم فروتن
معلم کلاس اول نظم

در مدرسه ی خشن قول ها با دیوار های بلند قهوه ای و نرده های آهنی و پنجره های بزرگ ، شما تنها کسی بودید که دوست داشتم.
خانوم ، دلم برایتان تنگ شده است.
خیلی

-|- posted by Arman @ Saturday, July 16, 2005    
 

Friday, July 15, 2005

چشم هایی کاملآ بسته


باشگاه خبرنگاران جوان گزارش داده ، تاکسیرانی در صدد راه اندازی سرویس تاکسی ویژه بانوان است و گویا مطالعات شبانه روزی این خادمان جان برکف همچنان ادامه دارد تا در صورت استقبال پرشور مردم! تصمیمات بعدی نیز اتخاذ شود.

مسئله این است که آیا زنان در مقابل زنان می توانند از خود دفاع کنند اما در مقابل مردان نمی تواند ؟ و یا زنان یکپارچه صحت و سلامتند و فقط همجواری با مردان می تواند خطرساز باشد؟
مورد اول همان مصداق واژه ضعیفه نیست ؟ و گزینه دوم ناسزایی به مردان ؟


سالهاست جامعه ما با طرح های این چنینی آشناست که بسیاری نیز موفق یا نا موفق اجرا شده اند. اما هرگز شفافانه به آن پرداخته نمی شود.
فرض بر اینکه بر اساس اعتقاد ایرانیان به اسلام مسائلی از قبیل حجاب به کلی رعایت شود ، پس از آن آیا جدا کردن اتوبوس مردان و زنان بر اساس اعتقادات اسلامیست و یا دلیل دیگری وجود دارد ؟
آیا مردان در اتوبوس به زنان متعرض می شوند و یا وجود زنان برای مردان مضر است (ویا بلعکس)؟ و در هردوصورت آیا راه مقابله، جدا کردن اتوبوس هاست ؟
باید پرسید آیا معضلی که دلیل تعرض را پدید می آورد با جداکردن زنان از مردان به کلی حل شده ؟
یعنی بعد از پانزده سال اگر دوباره اتوبوس ها مختلط باشند مشکلی نخواهد بود ؟

من نمیتوانم بیشتر به این موضوع بپردازم.
از طرح چنین مطالب مضحکی نیز ، شرمگینم


-|- posted by Arman @ Friday, July 15, 2005    
 

Thursday, July 14, 2005

جبهه ی حکومتراسی خواهی


من بعید می دانم کسانی که نمی توانند پشت چراغ قرمز عابر پیاده ، اندکی شکیبایی خرج کنند ، به دموکراسی نیاز چندانی داشته باشند.

جامعه مدنی نه شاخ دارد و نه دم. نه لیدر می خواهد و نه مشارکت. تنها شعوری می خواهد که بیشتر از آنکه به دنبال آزادی برای فحاشی سیاسی باشد ، به فکر آموزش مدنیت درشبهه مدینه هایی باشد که هنوز برای آدمیان ،همچون سگ و گربه ، نرده های بلندی می کشند تا مبادا با عبور از خیابان جانشان به خطر بیافتد.
کاش آن بزرگان علم و دین و ادب به جای جبهه دموکراسی خواهی ، مدرسه ی فرهنگ تاسیس می کردند و آن دیگر بزرگان حکمت و سیاست به جای فیتیله پیچ و بارانداز به فکر عقل و اندیشه بودند.

جامعه مدنی شعار سوخته ی آن شیخ الشیوخ بود، اما باور دارم که هنوز تازه و داغ می تواند هدف همه ی ما باشد.
یک اخم به یک رفتار غیر مدنی شاید از هزار دعوت به نافرمانی مدنی تاثیر گذار تر باشد.

بیشتر خواهم نوشت از این درد خانمان سوز ...

-|- posted by Arman @ Thursday, July 14, 2005    
 

Wednesday, July 13, 2005

مصائب پیاده روی

یک سال می گذرد از روزی که در بحث های طولانی ظهرهای گرم تیرماه، دور میزی دنج و خلوت پر از لیوان های خالی و کاغذهای پراکنده ، جرقه های آغازین "پیاده رو" شکل گرفت.
چند جوان شاید بتوان گفت کم سن و سال( که گویا من پیرمردشان بودم) ، با انبوهی از تفکرهای نو انتقادات تیز و ایده های مثال زدنی ، گرد هم جمع شدند تا هرآنچه باب طبع های نازک و سخت گیرشان بود را در نشریه ای بجویند که قرار بود با هزینه های اندک شخصی خود فراهم آورند.

یک سالی می گذرد از زمانی که روی نیمکتی دور افتاده در ساعتی که هنوز دربهای همه ی پاتوق های دوست داشتنیمان بسته بود ، هرآنچه فکر کردیم شیوا تر از نام "پیاده رو" به اندیشه مان نرسید.
و همان روزها بود که هنجار های پیاده رویمان را فراهم کردیم و غافل از مشکلات راه قدم در راه علایق فریاد زندیمان گذاشتیم.

نه ، در توان ما نبود نشریه ای روی کاغذ چاپ کنیم که از ما بهترانش در آن مانده اند (همانند چیز در گل) ، چاره ای غیر از پناه بردن به پشت شیشه های مجازی مونیتور هایمان نداشتیم.
از دنیای دروغین مونیتورها می ترسیدیم و از موجها و تب هایش.
مقرر کردیم فراموش نکنیم که ما تنها از ناچاری به دنیای مجازی وبلاگ ها و نشریات اینترنتی سفر کرده ایم(که البته باعث امتنان است).
آری سخت بود.
انکار نمی کنم که می پنداشتیم مصائب فنی ما به اندازه وبلاگ نوشتن ساده خواهد بود و بماند که چند هفته ای همه چیزمان(این چیز ، چیز بدی نیست) تعطیل بود تا دوستی برایمان اتودی فراهم آورد و نرم افزاری جا اندازد و دستی به سر و روی وب سایت ارزان خریداری شده مان بکشد.

فراموش نمی کنم که میعاد را هر هفته در دانشگاه می دیدم و او از مشکلات نصب Mt سخن می گفت و من از بد قولی دوستانی فنی کارمان!
چند هفته ای گذشت تا میعاد بر مصائبی که سخن می گفت چیره شود و با آن همه وسواسش "پیاد رو"یی تزیین کند که اگر همه ی آنچه خواسته بودیم نبود ، دست کم بخشی از آن بود.
و سام نریمانی لازم بود تا آب جارویی کند سنگ فرش های پیاده رویمان را !
پس از آن چه گذشت ، بماند برای قصه های زمان پیریمان اما گفتن همین بس که نهمین شماره از پیاده روی های مجازی در حال طبخ در تنور داغیست که در آن هیچ چیز نمی سوزد!
پیاده رو با همان گروهک تا دندان مسلح اش بازخواهد گشت.
تنها پس از استراحتی کوتاه...

-|- posted by Arman @ Wednesday, July 13, 2005    
 

Tuesday, July 12, 2005

هیاهوی بسیار برای هیچ

بسیار خوب می نویسد این خاله نوشی ندیده ی ما و گویا خوب تر هم می داند چطور دل خواننده را بریان کند.
خبرچین لیستی از حامیانش ترتیب داده که جای خوشحالیست ، کاش بنده را هم اضافه کند. چه کمکی در وبلاگ می توان کرد جز هیاهو ؟
پس من هم هایی می کشم تا شاید آن همه که تاکنون از وبلاگ نوشی لذت برده ام را پاسخی داده باشم.
هرچند "های" ما در وبلاگهایمان از آن نوع "های" هایی نیست که "هوی" پاسخ بدهندش.
" هیاهوی بسیار برای هیچ" را برای عنوان این چند سطر برگزیده ام ، نه برای آنکه آنچه دوستانمان برایش هیاهو کرده اند ، هیچ است. بلکه برای اینکه هیاهوی ما هیچ انگاشته می شود.
بیشتر از بمباران گوگلستانی و لوگوی زنده باد ، مرده باد ، چه توانسته ایم با تریبون های متحدمان بکنیم ؟

-|- posted by Arman @ Tuesday, July 12, 2005    
 

شب اول

اینجا را علم می کنم ، نه برای اینکه جای دیگری برای نوشتن نیست.بلکه برای اینکه نوشتن بلای جانسوزیست که به آن مبتلاییم.
خواندن و نوشتن و خوانده شدن مثل ویروسیه که توی بدن ما هست. وشاید هم بالاتر از ویروس ، ژنتیک درمان نشدنیمون باشه.
شاید ده ها سرویس مجانی و هزار و یک محل دیگه دقیقآ برای همین منظور وجود داشته باشه .
اما ما(دست کم من) ، گویا تا برای چیزی از جیب نپردازیم ، قدرش رو نمی دونیم (نمی دونم).
که البته اگر بپردازیم هم شاید ندونیم.
از مقدمه نویسی بدم میاد. حتی هنگام شروع کردن کتاب جدید هم هیچ وقت حوصله ی خواندن دیباچه و مقدمه و یادداشت ناشر و مترجم و این قبیل اضافه گویی هارو ندارم.
پس پست اول تمام و سنگینی مقدمه نویسی هم تمام.

**
شب که جوی نقره مهتاب
بی کران دشت را دریاچه می سازد،
من شراع زورق اندیشه ام را می گشایم در مسیر باد.

شب که آوایی نمی آید
از درون خامش نی زارهای آب گیر ژرف
من امید روشن ام را همچون تیغ آفتابی می سرایم شاد.

شبانه . ا-بامداد

-|- posted by Arman @ Tuesday, July 12, 2005    
 
 

About Me

Arman Eslambolchi
Journalist & Photographer

e-mail - contact

 

شب گردی ها

(آرشیو)

Previous Post
Archives
 

 

Links