یک شاعر در ۲۱ سالگی میمیرد. یک انقلابی یا یک ستاره راک در ۲۴ سالگی. اما بعد از گذشتن از آن سن، فکر میکنی همه چیز رو به راه است. فکر میکنی توانستهای از «منحنی مرگ انسان» بگذری و از تونل بیرون بیایی. حالا در یک بزرگراه ۶ بانده مستقیم به سوی مقصد در سفر هستی. چه بخواهی باشی، چه نخواهی. موهایت را کوتاه میکنی؛ هر روز صبح صورتت را اصلاح میکنی. دیگر یک شاعر نیستی، یا یک انقلابی و یا یک ستاره راک. در باجههای تلفن از مستی بیهوش نمیشوی و یا صدای «دورز» را ساعت چهار صبح بلند نمیکنی. در عوض، از شرکت دوستت بیمه عمر میخری، در بار هتلها مینوشی و صورت حسابهای دندان پزشکی را برای خدمات درمانی نگه میداری.
"قسمتی از داستان «فاجعه در معدن نیویورک» اثر هاروکی موراکامی ترجمه بزرگمهر شرفالدین" Labels: زمزمه های دلتنگی, شبانه |