بوی شاش میدادی. بوی شاش و الکل. دستهایت میلرزید و زبانت بند آمده بود. از موهایت آب میچکید و پیراهن خیست به تنت چسبیده بود. باران و شایدهم اشک آرایش صورتت را به هم ریخته بود. به زحمت فهماندی که سیگار می خواهی.
نشاندمت گوشه تخت. یک سیگار برایت آتش زدم. پتو را به روی شانههایت کشیدم و یک حوله خشک به دستت دادم. بدون یک کلمه حرف به نوک سیگاری که چیزی نمانده بود از دست های لرزانت سقوط کند، خیره بودی.
لعنت به تو. دلم میخواست فریاد بزنم دیگر چه شده ؟ دیگر چه غلطی کردهای ؟ کدام گوری بودی ؟ از چه کسی فرار می کردی ؟ چگونه خودت را به اینجا رساندی ؟ ولی میدانستم جوابی نخواهم شنید.
رفتم یک نوشیدنی گرم برایت دست و پا کنم و شاید یک دست لباس خشک. وقتی برگشتم نبودی. رفته بودی. مثل همیشه غیب شده بودی. نصف پول های کیفم را هم با خودت غیب کرده بودی. پاکت سیگار را هم. فقط یک یادداشت مانده بود. مثل همیشه گوشه دیوار و با همان رنگ بنفش لعنتی که باران از چشمهایت به گونه هایت کشانده بود. : پس میدهم.
بوی شاش و الکل. آخرین چیزی که من را به یاد تو می اندازد. آخرین یادگاری تو برای من. و البته رنگ بنفش سیر و گاهی هم صدای باران تند. این باران لعنتی انگار سه سال است میبارد و تو باز نمیگردی. Labels: زمزمه های دلتنگی |