یک : یک نوشته، حاصل همخوابی قلم است با اندیشه.قلم باید آبستن شود از آنچه در بستر فکر می گذرد.اما هرگز نخواسته ام قلمم با هر اندیشه هرزه ای بخوابد و هر تخم حرامی را به فرزندی بزاید. ساده تر بگویم این می شود که نیم بند انگشت خاکی که روی این وبلاگ نشسته نتیجه زمانه بی شوهری و شرایط سخت ازدواج جوانان است !
دو : اگر در بین انگشت شمار خوانندگان اینجا کسی پیدا شد که حاضر بود در خصوص یک تحقیق شخصی (چیزی شبیه یک گزارش قابل انتشار) با موضوع «سنت و مدرنیسم در ایران» کنار من بایستد، خبرم کند.شاید جایی هم برای انتشارش پیدا شد.حقوق معنوی اش را می اندازیم دور، مادی اش نصف-نصف.
سه : بزرگ مردی هست در بین کسانی که گاه به اینجا سر می زند. کم رویی ذاتی ام مانع می شود که مستقیم به او بگویم.پس می نویسم تا شاید بخواند. رفتنت از شهر من کابوسی ناگزیر است بر شبانه هایم. سنگینی تحمل ناپذیر تنهایی بر شانه هایم.سیلابی از چشمانم که هیچ کس تاکنون ندیده و افسوسی بر روزهایی که چند قدم با من فاصله داشتی و حضورت را از خودم دریغ کردم.
چهار : روزشماری می کنم که این سال نحس بی بهار به پایان برسد.سال شومی که درخت زندگی ام از باد سردش به لرز نشست.کاش در بهاری که می آید شکوفه کنم. Labels: شبانه |