گاهی گذارم به دفتر روزنامه هایی می افتند که نه کسی آنها را می بیند و نه کسی می خواند.از اینکه همه سخت مشغول کارند تعجب می کنم.همه به شدت مشغولند.مشغول انتشار کاغذی که سرنوشتش زباله دان است.آنها فقط برای کاغذ کار می کنند. بهتر است بگویم همه ما فقط برای کاغذ کار می کنیم.دو جور کاغذ.کاغذ اولی که برای رضایت دبیر و سردبیر و مدیرمسوول منتشر می شود و کاغذ دومی که آخر ماه از همان مراجع دریافت می کنیم.
اسمش را گذاشته ام روزنامه نگاری کاغذی ! این کارها که ما می کنیم، کاغذ بازیست.چیز بیشتری نیست.
من یکی هیچ وقت نتوانسته ام با رضایت برای کاغذ کار کنم.البته اگر احیانآ واژه روزنامه نگار به من هم تعلق بگیرد. هیچ وقت هنگام تنظیم نوشته ای، نمی توانم تصور خواننده را از خودم دور کنم.دلم می گیرد از نوشتن در جریده ای که نصیب سبزی فروش ها می شود.بغض می کنم از انبوه نشریات تلنبار شده روی دکه، در ساعت 12 شب. کاغذ های سبز و آبی آخر ماه هم نمی تواند برایم انگیزه بیهوده سیاه کردن کاغذ های سفید شود.
اخیرآ با کسی آشنا شده ام که فرق روزنامه را از «جام جم» نمی داند.از نظر او روزنامه یعنی «جام جم».اسم همان «جام جم» را هم احتمالآ فقط در تلویزیون شنیده است. ماجرایش این است که این شازده (که متاسفانه در مقام شاگرد، حسابی کارم گیر آموزشش شده) شغلم را پرسید.گفتم : روزنامه نگار. از چهره اش فهمیدم اصلآ چیزی درک نکرده؛ حرفم را اصلاح کردم و گفتم : خبرنگار. به سرعت پرسید : کدوم کانال!!.کمی بعد فهمیدم از روزنامه فقط «جام جم» را می شناسد.شیطان به ما رحم کند!
حالا تصور کنید زندگی حرفه ای کسی مثل من را در جامعه ای که چنین شهروندانی دارد! آخ بمیرم برای احساسات نازک خودم.داشتم می ترکیدم.خوب شد اینجا حد اقل به تعداد انگشتان دست خواننده دارد. Labels: زمزمه های دلتنگی |