در سفر بودم.روی کوه.موبایلم صدایی کرد.پیام کوتاهی از مصطفا بود.اوریانا فالاچی درگذشت.این خبر ناراحت کننده ای نبود.فالاچی سرطان داشت.دیر یا زود یک همچین خبری می رسید. مه همه اطراف را گرفته بود.هوا سرد بود.شماره مصطفا را گرفتم. -کی مرد ؟ -دیشب -همون سرطان ؟ -آره سرطان داشت -می دونم
فالاچی اسطوره بود.نماد بود.نماد برگزیدن تند ترین کلمات برای بیان حقیقت.کلماتی که پوست شنونده را بسوزاند و تا اعماق وجودش رخنه کند.حقیقت را باید همین گونه فریاد زد.اوریانا مثل پاناگولیس برای بیان حقیقت تفنگ نمی خواست.او سلاح کشنده تری داشت. این روزها مطلبی را که می خواستم در ستایش او بنویسم با خودم مرور می کردم.فایده ای نداشت.از اوریانا باید همانند خودش نوشت.تند و سوزنده.آن وفت هیچ یک از نشریات بزدل مطلب من را منتشر نمی کرد.اوریانا این آخر ها تند تر شده بود.سخت به ریشه چیزی زده بود که اینجا می پرستندش.از خیر نوشتن درباره او گذشتم.فقط همینی که اینجاست را خطاب به خودش می نویسم.همین چند خط را.آن هم جسارتا. نامه به بانویی که هرگز نخواهد مرد
تو مردی.بالاخره مردی.چه کسی فکرش را می کرد ؟ وقتی در ویتنام میان هشتاد سرباز خشن در یک هواپیما سی-130 به اردوگاه نظامی داکتو می رفتی، وقتی در میان آتش و خمپاره ویتنامی ها خودت را به تپه 1383 رساندی یا وقتی هلیکوپتر خراب شد و نتوانتسی به خه سان بروی، چه کسی خیال می کرد 40 سال بعد در بیمارستانی در فلورانس و بر اثر سرطان خواهی مرد ؟ در حالی که هشت دهه زیسته ای .. مکزیک یادت هست؟ میدان سه فرهنگ و عمارت چی هوآهوآ ؟ وقتی برخلاف آن دو خبرنگار ترسوی آلمانی کنار نکشیده بودی و درست در میان دانشجویان محاصره شده توسط نظامیان به حرفه ات مشغول بودی ؟ خوب آن آلمانی ها حق داشتند، چون پلیس تو را با دانشجوهای معترض اشتباه گرفت.لابد آن بزدل ها پیش خودشان می گفتند، ولش کن، خودش را به کشتن می دهد.داشت همین طور هم می شد.کمتر کسی از آن کشتار وحشیانه بیرون آمد.اما انگار تو باید می ماندی. آن سربازی که سه گلوله به سمت تو شلیک کرد، آیا می دانست که تو ماجرای او را کتاب خواهی کرد ؟ یادت هست، موزه باورش نمی شد زنده مانده ای .. -میس اوریانا ! شما زنده اید میس اوریانا ؟
یادم نیست پاناگولیس می خواست آکروپولیس را منفجر کند و یا جای دیگری را، ولی خوب به یاد دارم که تو تنها همدستش بودی.پاناگولیس را کشتند، ولی تو باقی ماندی تا ماجرای او را در تمام تاریخ زنده نگه داری.سرهنگ های یونان کجا باور می کردند که تو سالها بعد بر اثر سرطان خواهی مرد؟ شاید کمی نا امید شدند که تو هم در اتوموبیل نبودی تا یک جا کلکتان را بکنند.شاید با خود گفتند بماند برای یک وقت دیگر. وقتی در دادگاه نتوانستی ثابت کنی که پاناگولیس کشته شده همه شان نفس راحتی کشیدند، آنها نمی دانستند که تو بعدها در کتابت به همه دنیا ثابت خواهی کرد که پاناگولیس به قتل رسیده.به همه خواهی فهماند که او یک شورشی مزاحم نبود.او «یک مرد» بود.یک قهرمان.
رهبران قدرتمند جهان فکر نمی کردند مصاحبه با یک زن ایتالیایی خیلی برایشان مشکل باشد.خوب همه را فریب می دادی. اما فقط خدا می داند بعد از سوال دوم و سوم، چه قدر آرزو داشتند مصاحبه تمام شود. یادت هست، پادشاه ایران در مقابل تو خودش را نماینده خدا خواند. معلوم نیست که خود محمدرضا پهلوی از چرندیاتی که گفته بود پشیمان شد و یا اطرافیانش به او فهماندند که نباید در دامی که تو پهن کرده بودی می افتاد.ولی حتمآ به یاد داری که ساواک هتل را زیر و رو کرد تا کاغذ های تو را پیدا کند.تو متن اصلی مصاحبه را به در بردی.احمق های ساواک، هنوز تو را نشناخته بودند. بعد از انتشار مصاحبه، حتمآ پادشاه ایران آرزو می کرد تو از آن آدم هایی بودی که می شد با یک دستور، حتی جنازه ات هم دیگر پیدا نشود.او فکرش را هم نمی کرد که او از سلطنت و حتی از زندگی ساقط می شود و تو می مانی تا سالها بعد در آرامش با زندگی وداع کنی.
میس اوریانا! تو بالاخره مردی.چند شب پیش،سرطان تو را شکست داد.چیزی از درون خودت.نه گلوله های امریکایی و نه خمپاره های ویت کنگی.نه جنگ اسراییل و نه جنگ ویتنام.نه در دره خه سان و نه در تیر باران مکزیک.تو در زادگاهت مردی.همان گونه که همه می میرند.چیزی مثل سرطان تو را کشت یا هر چیز دیگر.اما هرچه بود از درون خودت بود.مگر تو نبودی که به فرانسوآ می گفتی : «زندگی یک نوع محکومیت به مرگ است و درست به خاطر همین محکومیت به مرگ است که باید آن را طی کنیم، بدون ترس از اینکه تردید کنیم یا فکر کنیم که ممکن است آن را از دست بدهیم.» یا مگر تو نبودی که برای کودکت نوشتی : «زندگی نه به تو احتیاج داره، نه به من.تو مردی. منم شاید بمیرم. ولی مهم نیست. چون زندگی نمی میره!» درسته میس اوریانا.مردن برایت مهم نبود.برای همین هم دیر مردی.ولی زندگی ادامه داره و رد پر رنگ تو هم برای همیشه توش ثبت شده.برای همیشه میس اوریانا. Labels: زمزمه های دلتنگی, شبانه |