همیشه از دوربینی که درمقابلم قرار گرفته باشد ترسیده ام.وقتی همه شاد و خندان ایستاده اند تا کنار هم عکس بگیرند، من مسخ شده به دوربین خیره می شوم تا ببینم انگشت عکاس کی فرود می آید. بدتر از همه وقتی است که عکاس شروع به شمارش می کند. 3 ... 2 ... و ضربان قلب من بالا می رود، انگار در مقابل جوخه اعدام قرار گرفته باشم، پلک هایم مدام باز و بسته می شوند و نفسم در سینه حبس می شود. انگشت سبابه دست عکاس همانند عضلات بدن من منقبض شده و مثل عقابی که طعمه اش را یافته، آماده فرود است. صدای چیلیک و نورفلاش یعنی عذاب تمام شده.
- اه عکس خراب شده، صبر کنین دوباره بگیرم .... - نه ...... Labels: شبانه |