فعلآ که اینجام.یک کیلو قرص به دستم دادند گفتند برو.یکی صبح،یکی شب،یکی قبل از خواب،یکی هر وقت حالت بد شد،یکی هر وفت مردی. هزار جور آزمایش هم روی این نیمچه بدن نحیف من قرار است انجام شود تا اطبا بفهمند کرم از کجاست.(طبعآ از خود درخت) یک نقطه زائد درون مخ بی خاصیت من دیده اند.هرچه می گویم کلش زائد است قبول نمی کنند.می گویند باید ببینیم این لکه سفید رنگ چیست.اسکنر ندارم و الا این دوست سفید کوچولو را به شما هم نشان می دادم.بیچاره دارد اون تو زندگی اش را می کند. می گویند شاید طبیعی باشد (این می شود همان که گفتم.یعنی کل مغز زائد است، این لکه هم روش) و می گویند شاید هم طبیعی نباشد که باید دارو ببندیم به شکمت بلکه مثل قبل شدی. (من نمی دانستم شکم و مغز در این حد با همدیگر رابطه های آنچنانی دارند) در بدترین حالت نیز انگار چند سالی می توانم ول بگردم.البته اگر از تصادف و سقوط هواپیما و زلزله و جنگ و خودکشی و قتل و {...} و بیماری های دیگر جان سالم به در ببرم. در بیمارستان نگه ام نداشتند.گفتند برو خانه فعلآ.مال بد بیخ ریش صاحبش. تنها مشکل این است که این دارو های عزیز، زندگی شبانه من را دچار مشکل می کنند. اصلآ فکر می کنم مشکلشان با همین شبانه ها بود.می خواستند هرطور شده من را خواب کنند.حالا برای رو کم کنی هم که شده شاید بروم وبلاگ روزانه ها راه اندازی کنم. به هر حال می خور که زمانه دشمنی غدار است .... Labels: شبانه |