همه چیزم شبانه بوده، بیمارستان رفتنم هم شبانه است.آخر کدام {...} ای این موقع شب می رود بیمارستان ؟ آن طبیبی که گفتم یک نامه داده گفته برو آنجا خودت را معرفی کن. منظورش دقیقآ این بود که خودت را تحویل بده وگر نه خودم تحویلت می دهم.پس من هم دارم می روم خودم را معرفی کنم.امیدوارم مثل بقیه جاها که آدم باید برود خودش را معرفی کند، اعتراف و این جور چیزها در کار نباشد. نمی دانم چه قدر اون تو نگه ام دارند.و در واقع نمی دانم بعد از آنجا کجا بفرستندم. شاید زیادی خودم را لوس کرده ام و یکی، دو روز دیگه برگردم به همینجایی که هستم. خلاصه ما رفتیم داداش.ما رو داشته باش. در بيمارستانی که بسترِ من در آن به جزيرهيی در بیکرانهگی میماند گيج و حيرتزده به هر سويی چشممیگردانم: اين بيمارستان از آنِ خنازيريان نيست. سلاطونيان و زنانِ پرستارش لازم و ملزومِ عشرتی بینشاط اند. جذاميان آزادانه میخرامند، با پلکهایِ نيمجويده و دو قلب در کيسهیِ فتق و چرکابهيی از شاش و خاکشی در رگ با جاروهایِ پر بر سرنيزهها به گردگيرییِ ويرانه راهروها با احساسِ سهمگينِ حضورِ سايهيیِ هيولا که فرمانِ سکوت میدهد محورِ خوابگاههايیست با حلقههایِ آهن در ديوارهایِ سنگ و تازيانه و شمشير بر ديوار
اسهاليان شرم را در باغچههایِ پُرگُل بهقنارهمیکشند و قلبِ عافيت در اتاقِ عمل میتپد در تشتکِ خلاب و پنبه ميانِ خرناسهیِ کفتارها زيرِ ميزِ جراح اينجا قلبِ سالم را زالو تجويزمیکنند تا سرخوش و شاد همچون قنارییِ مستی به شيرينترين ترانهیِ جانات نغمهسردهی تا آستانِ مرگ که میدانی امنيت بلالِ شيردانهيیست که در قفس به نصيب میرسد، تا استوارِ پاسدارخانه برگِ امان در کفات نهد و قوتییِ مسکّنها را در جيبِ روپوشات: ــيکی صبح يکی شب، با عشق!
اکنون شبِ خسته از پناهِ شمشادها میگذرد و در آشپزخانه هماکنون دستيارِ جراح برایِ صبحانهیِ سرپزشک شاعری گردنکش را عريانمیکند (کسی را اعتراضی هست؟) و در نعشکشی که به گورستان میرود مردهگانِ رسمی هنوز تقلايیدارند ونبضها و زبانها را هنوز از تبِ خشم کوبِش و آتشی هست
عريان بر ميزِ عمل چاربندم اما بايد نعرهيی برکشم: شرفِ کيهانام آخر
هابيلام من و در کدوکاسهیِ جمجمهام چاشتِ سرپزشک را نوالهيی هست.
به غريوی تلخ نواله را به کاماش زهرِ افعی خواهمکرد، بامدادم آخر طليعهیِ آفتابام.
الف بامداد Labels: زمزمه های دلتنگی, شبانه |