برخیز و بیا بتا برای دل ما حل کن به جمال خویشتن مشکل ما یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم زان پیش که کوزه ها کنند از گل ما هیچ چیز نیست.یک نمی دانم چی چی کوچک در مغز بنده پیدا کرده اند.احتمالآ دود سیگار را به جای اینکه پایین بدهم، بالا داده ام، رفته آنجا غده ساخته. این دستگاه های پزشکی هم خیلی جاسوس های خوبی هستند.تا ته مخت را می بینند.حالا نمی دانم افکار را هم می خوانند یا نه.ولی یحتمل هنوز به این تکنولوژی نرسیده اند.اگر رسیده بودند به جای بیمارستان من را می فرستادند زندان.اما حالا که نتوانسته اند بخوانند از لجشان می فرستند بیمارستان. کلی هم تاکید می کنند که نترس.چیزی نیست.طفلکی ها نمی دانند من از بیرون بیمارستان بیشتر می ترسم. حالا دارم می روم ببینم آن یکی طبیب چه می گوید.شاید این یکی بگوید بیمارستان و این جور سوسول بازی ها نمی خواهد، یک راست ببرید بهشت زهرا.
نتیجه گیری حرفه ای : اگر پزشکی به رویت لبخند زد و گفت عزیزم اصلآ نگران نباش، بیماریت کاملآ قابل درمان است؛ اشهد خود را بخوان. (توضیح : کی دیده اید که مثلآ سرما خورده باشید و پزشک بگوید عزیزم اصلآ نگران نباش، کاملآ قابل درمان است ؟ در این گونه موارد معمولآ می گوید وای وای، خیلی وضعت ناجور است.) چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ پیمانه که پر شود چه بغداد و چه بلخ می نوش که بعد از من و تو ماه بسی از سلخ به غره آید و از غره به سلخ Labels: زمزمه های دلتنگی, شبانه |