چشمانم را که می بندم تاریکی عمیق می شود دیوارهای اتاق ناگهان جان می گیریند و به عقب می روند می روند تا دوردست ها فضای تاریک بزرگ می شود و من باد می شوم چیزی که نمی دانم چیست در من می دمد و من بزرگ و بزرگ تر می شوم « صدای باران اکنون ضعیف شده و از دوردست می آید تاریکی غلیظ است و جان دار و من باد شده ام » اما اگر چشمهایم را بگشایم « دیوارها، سرجایشان هستند من لاغر و کوچک درون تخت خفته ام و باران به شیشه می زند » Labels: زمزمه های دلتنگی, شبانه |