آقای کاف و آقای لام همسایه بودند. یک روز آقای کاف با خانم میم ازدواج کرد و هیچ کس نمی داند چرا بعد از ازدواج رابطه اش با آقای لام به هم خورد. او همیشه جلوی بچه هایش، آقای لام را بدترین و خبیث ترین موجود جهان معرفی می کرد و اعتقاد داشت آقای لام موجود خطرناکی است که همیشه همسرش را کتک می زند و بچه هایش را آزار می دهد. او هر وقت که می توانست چمنزن آقای لام را خراب می کرد یا گاهی از بچه هایش می خواست بروند و ماشین آقای لام را پنجر کنند. همیشه وقتی آقای لام خانه نبود ، می رفت و شیشه های منزل او را می شکست و البته همیشه تهدید می کرد که روزی خانه ی آقای لام را آتش خواهد زد. خصومت آقای کاف نسبت به آقای لام ادامه داشت تا بالاخره یک شب آقای لام ، آقای کاف را به ضرب دو گلوله کشت. Labels: شبانه |