صدای گریه ای از درون کمد چوبی دیوار اتاقم می شنوم. لباس های پاییزی هستند که می گریند. هرروز که در کمد را باز می کنم با اشتیاق به دستانم خیره می شوند. من ابتدا نا امیدانه از پنجره به آسمان نگاهی می اندازم تا مثل هرروز انوار گرم خورشید چشمانم را آزار دهد. سپس به ناچار پیراهنی با آستین کوتاه را بیرون می آورم. پیراهن به من اخم می کند و چتر پیر از آن ته کمد آه می کشد.
با بستن در کمد دوباره صدای گریه بلند می شود. تا فردا باید گریه لباس های پاییزی را تحمل کنم. دیروز یکی شان با بغض می گفت امسال نوبت به ما نمی رسد ، یک راست زمستان می شود. Labels: زمزمه های دلتنگی |