Saturday, July 16, 2005

کلاس اولِ نظم

سلام خانم فروتن

اگر درست یادم مانده باشد ، نامتان همین بود. خانم "فروتن" . معلم کلاس اول نظم . دبستان شهید محمد منتظری ، یا همان اندیشه سابق . با دیوار های بلند قهوه ای ، درهای بزرگ آهنی و آسفالت سیاه و سفتش که زنگ های ورزش گاهی حالمان را می گرفت.
سکوی سیمانی و میله ی دراز که به پرچم کثیف و خاکی ای ختم می شد و میکروفونی که همیشه خراب بود و آقای خالقی می بایست با سیم آن بازی کند تا بتواند درمراسم صبحگاه ، سرمان داد بکشد و بخواهد که پشت سرهم بایستیم و حرف نزنیم.

خانم فروتن، اجازه بدهید مثل گذشته ها ، خانم صدایتان بزنم. با تلفظ خانوم.

خانوم ، یادتان هست ؟ کلاس ما طبقه ی اول بود ،انتهای راهرو سمت چپ.دو پنجره ی خشن آهنی داشت و سه ریف نیمکت چوبی درب و داغان و یک تخته سیاه زیر عکس امام که همیشه چند گچ سفید و صورتی زیرش بود و یک تخته پاک کن که به سختی تخته را با آن پاک می کردید.

یادتان هست که به مادرم گفته بودید اگر اینگونه ادامه بدهم بدخط خواهم شد ؟
خانوم من هنوز بدخطم . بسیارهم بد خط. پس از شما همکارانتان نتوانستند من را مجبور
کنند بهتر بنویسم . من آخرین نفری بودم که خانم صالحی ، معلم کلاس چهارم به او اجازه داد با خودنویس بنویسد که آن هم شاید از سرناچاری بود.

خانوم ، یادتان هست گاهی بچه های بزرگتر به کلاستان می آمدند؟ شما آنها را می بوسیدید و به ما به عنوان شاگرد نمونه ی سالهای قبلتان معرفی می کردید.من همیشه آرزو داشتم هنگامی که سرکلاس هستید ، داخل شوم و شما من را ببوسید و به بچه های کوچکتر معرفی کنید و من در مقابل دیدگان حیرت زده شان لبخند بزنم و فخر بفروشم.

اما خانوم شما همان سال از مدرسه مان رفتید و من سالهای بعد چند بار از آقای بیات و هبخو سراغتان را گرفتم اما با بی حوصلگی گفتند که از اینجا رفته اید.

خانوم ، خانوم حقیقت جو معلم کلاس دوم خیلی بد اخلاق بود و خانوم بهپور هنوز حال من را بهم می زند.اما خانوم صالحی به اندازه ی شما مهربان بود و دوست داشتنی هرچند در کلاس پنجم خانوم پیکان نو را اصلا دوست نداشتم.

خانوم مطئنم به یاد دارید که سر یکی از درس های کتاب فارسی که از درس های آخر نیز بود چه گفتید.من حرفتان را گوش کردم . هنوز هم گوش می کنم. می خوانم اما باور نمی کنم.
اما ای کاش به ما یاد داده بودید حرف های باور نکردنی را هرگز به زور نخوانیم.

خانوم آن سالها گذشته است.زمستان های سرد و تابستان های گرم از پی هم آمده اند و رفته اند.نام آن مدرسه را عوض کرده اند و اشکال مسخره ای نیز به آن دیوار های زمخت کشیده اند که شاید بچه های جدید تر روحیه شان باز شود! . یک بار که از آنجا رد شدم ، پنجره ها اصلا به نظرم بزرگ نیامد! شاید بلایی هم سرآنها آورده باشند.
من هم بزرگ شده ام. دیگر آن پسرک کوچک کم حرف نیستم که سرکلاس دست به سینه می نشست.

اما خانوم
خانوم فروتن
معلم کلاس اول نظم

در مدرسه ی خشن قول ها با دیوار های بلند قهوه ای و نرده های آهنی و پنجره های بزرگ ، شما تنها کسی بودید که دوست داشتم.
خانوم ، دلم برایتان تنگ شده است.
خیلی

-|- posted by Arman @ Saturday, July 16, 2005  
 
 

About Me

Arman Eslambolchi
Journalist

arman
 [at] shabaneha
 
[dot] com

 

Previous Post
Archives
 

 

Links