Tuesday, July 12, 2005

شب اول

اینجا را علم می کنم ، نه برای اینکه جای دیگری برای نوشتن نیست.بلکه برای اینکه نوشتن بلای جانسوزیست که به آن مبتلاییم.
خواندن و نوشتن و خوانده شدن مثل ویروسیه که توی بدن ما هست. وشاید هم بالاتر از ویروس ، ژنتیک درمان نشدنیمون باشه.
شاید ده ها سرویس مجانی و هزار و یک محل دیگه دقیقآ برای همین منظور وجود داشته باشه .
اما ما(دست کم من) ، گویا تا برای چیزی از جیب نپردازیم ، قدرش رو نمی دونیم (نمی دونم).
که البته اگر بپردازیم هم شاید ندونیم.
از مقدمه نویسی بدم میاد. حتی هنگام شروع کردن کتاب جدید هم هیچ وقت حوصله ی خواندن دیباچه و مقدمه و یادداشت ناشر و مترجم و این قبیل اضافه گویی هارو ندارم.
پس پست اول تمام و سنگینی مقدمه نویسی هم تمام.

**
شب که جوی نقره مهتاب
بی کران دشت را دریاچه می سازد،
من شراع زورق اندیشه ام را می گشایم در مسیر باد.

شب که آوایی نمی آید
از درون خامش نی زارهای آب گیر ژرف
من امید روشن ام را همچون تیغ آفتابی می سرایم شاد.

شبانه . ا-بامداد

-|- posted by Arman @ Tuesday, July 12, 2005  
 
 

About Me

Arman Eslambolchi
Journalist

arman
 [at] shabaneha
 
[dot] com

 

Previous Post
Archives
 

 

Links