Thursday, February 26, 2009

ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد

واژه‌هایت تکراری‌اند
بگو خدانگه‌دار
دورشان بریز
سخن نگو
پشت خمیده‌ی این واژگان کهن‌سال؛
توانی ندارد
دیگر معنایی به دوش نمی‌کشد
دورشان بریز
واژگانی جدید اختیار کن
که ازآن خودت باشد
شاداب و زنده
تا بتوانی سخن بگویی
تا آن روز سکوت کن

Labels: ,

-|- posted by Arman @ Thursday, February 26, 2009 
 

Monday, February 09, 2009

روی خط بی‌خوابی

محسن فرجی نظیر ندارد. از این «نظیر نداشتن» تا آن «بی‌نظیر بودن» اندکی فاصله هست. عرض می‌کنم چه فاصله‌ای.

«نظیر نداشتن» عبارتی‌ست با فعل منفی (نداشتن). خلاف «بی‌نظیر بودن» که ذاتا منفی‌ست ولی فعلی مثبت در آن به کار رفته (بودن). عبارت دومی از تملق می‌آید.

این‌جا فعی منفی «نداشتن» ارجح است به فعل مثبت «بودن». (اصولا همه‌جا «نداشتن» ارجح است به «بودن»). وقتی می‌گوییم: «محسن فرجی نظیر ندارد»، یعنی محسن فرجی بین هزاران چیز که شاید نداشته باشد، یک چیز دیگر هم ندارد و آن «نظیر» است. این عبارت، هم آرایه‌ی ادبی پارادوکس را تداعی می‌کند (جمله برای تعریف و تمجید است، اما منفی‌ست. چیزی هست که او ندارد ولی همین نداشتن مایه‌ی برتری‌ست)؛ هم تملق آمیز نیست. چون اذعان دارید که محسن فرجی به هرحال کامل نیست و یک چیزی هست که ندارد!

(مگر این‌که عبارت را این‌گونه گفته باشد: «در جهان، محسن فرجی نظیر ندارد» آن وقت باز یک جای کار می‌لنگد، چون این‌جا جهان است که یک چیزی ندارد، نه محسن فرجی. باز تملق آمیز است)

اما اگر گفتیم: «محسن فرجی بی‌نظیر است»؛ یعنی همه‌ی کائنات را دیدیم یا به ما الهام شد که دیگر هیچ محسن فرجی مانندی در کهکشان وجود ندارد. اغراق آمیز است. متملقانه و چاپلوسانه است. زیبایی ادبی ندارد. (حتی اگر گفته باشیم: «محسن فرجی در جهان بی‌نظیر است»، باز همین است)

هرگاه کسی شما را «بی‌نظیر» خطاب کرد، طلب کنید یکی را در توضیح عقیده‌اش گزین کند: آیا من «نظیر ندارم» یا «بی‌نظیر هستم». اگر تاکید کرد «نظیر نداری» راست گوست، اگر جوابی نداشت متملق. (متملق این واقعیت‌ها را نمی‌داند و در مقابل سوال شما حیران می‌شود. پس پاسخی ندارد.)

همه‌ی این‌ها را نوشتم تا بگویم: «محسن فرجی نظیر ندارد».

نخواهید در چرایی این نظیر نداشتن‌اش بنویسم. اگر چنین کنم مانند آن است که نوشته باشم: «محسن فرجی بی‌نظیر است»

Labels:

-|- posted by Arman @ Monday, February 09, 2009 
 

Wednesday, February 04, 2009

خاتمی و هفتان

جناب آقای سید محمد خاتمی

خاطرتان هست آذر سال ۱۳۸۲؟ وقتی برای سخنرانی در «اجلاس جهانی جامعه اطلاعاتی» به ژنو سفر کرده بودید؟
خاطرتان هست چه گفتید؟ یادتان می‌آورم (و به یاد هرکس که حافظه‌اش کوتاه است): «مجموعا ۲۴۰ سایت فیلتر شده‌اند كه عمدتا شامل سایت‌های غیر اخلاقی می‌شوند. فیلترینگ حتی در بعضی از كشورهای غربی هم مورد توجه است؛ طبعا سایت‌هایی كه با جنبه‌های غیرمنطقی و غیراستدلالی و یا با دشنام دادن فعالیت می كنند، كنترل می شوند چرا كه احساسات را به نحو عجیبی بر می‌انگیزند. ما صرفا سایت‌هایی كه موهن هستند و یا به مقامات كشور توهین می‌كنند را بسته ایم»

فیلترینگ دنیای آزاد اینترنت در زمان ریاست جمهوری حضرت‌عالی رسمیت یافت و حالا کار به جایی رسیده که وب‌سایت فرهنگی و بی‌خطر «هفتان» را هم از تیغش گریزی نیست.

که به شما گفته حنایتان هنوز چون خون دانشجویان در شب ۱۸ تیر سال ۷۸ سرخ است که بازی «می‌آیم، نمی‌آیم» راه انداخته‌اید؟

من راست‌گویی چون محمود احمدی‌نژاد را شایسته‌تر [از شما] می‌دانم. (فارغ از اینکه آن‌چه می‌گوید با سلیقه‌ام سازگار است یا خیر) او و دولتش بدون ریا از روزنامه‌ها شکایت می‌کنند و پای حرفشان می‌ایستند و تعطیل‌شان می‌کنند. همانند که هستند و همانند که می‌گویند و همان می‌کنند.

شما از پشت به یارانتان خنجر می‌زنید و از دروغ گفتن ابایی ندارید. حرف از جامعه‌ی مدنی و مردم‌سالاری دینی می‌زنید و وقتی یک فعال مدنی دین‌باور (در این‌جا شیرین عبادی)، به افتخاری دست می‌یابد، استهزایش می‌کنید.

شما از آزادی بیان حرف می‌زنید و جلوی فرنگی‌ها لاف می‌آیید که در ایران تنها ۲۴۰ سایت غیراخلاقی فیلتر شده است (که همان زمان ده‌ها سایت کاملا اخلاقی هم مسدود بود) و هیچ فکر نمی‌کنید این بدعتی که گذاشته‌اید؛ پس از شما و در هنگام ریاست میراث‌تان، چه به روزگار فعالان بی‌آزار فرهنگی می‌آورد که بنویسند: «در روند پی‌گیری، به نقطه‌ای رسیده‌ام که مجبورم هرگونه تصمیم‌گیری در باره‌ی ادامه‌ی فعالیت هفتان را به زمانی دیگر ـنمی‌دانم کی‌ـ موکول کنم. خسته‌ام، مثل برخی از شما. و آزرده‌ام، همچون خیلی از شما. پس از سه سال و نیم، در این وضعیت ناگزیر، باید کمی بخوابم.»

همه‌ی ما باید کمی بخوابیم.

اگر خواستید در انتخابات سال آینده شرکت کنید، لطفا بیدارمان نکنید.

Labels:

-|- posted by Arman @ Wednesday, February 04, 2009 
 

Monday, January 12, 2009

خبر دل شنفتنم هوس است

لید (پارگراف اول) خبر اول خبرگزاری مهر، ظهر امروز (دوشنبه ۲۳ دی):


حسن قشقاوی درباره علت عدم مذاکره منوچهر متکی درباره غزه در خارج از کشور در شرایطی که سایر وزیران و معاونان رئیس جمهور سفرهایی در این رابطه در هفته اخیر داشته اند گفت که وزیر خارجه با استقرار در وزارتخانه متبوعش مسئولیت هدایت این روند را عهده دار است.


به کسی که این خبر را به فارسی ترجمه کند لوح تقدیر مهرورزی اهدا می‌شود.

Labels:

-|- posted by Arman @ Monday, January 12, 2009 
 

Thursday, January 01, 2009

این دود بین که نامه من شد سیاه از او

گویا دو نوجوان دل‌باخته روی شاخه‌ای دنج همدیگر را یافته‌اند. هیچ‌یک را پروای آغاز نیست. سکوت کرده و حضور دیگری را دل‌خوش دارند. باکشان نیست از سوز زمستان که گرمابخششان معشوقی‌ست در کنار.

اندیشه‌ام آمد که اگر جای ایشان بودم بالی گشوده و بخت خود به رختی دیگر می‌انداختم.

زمزمه‌ای بیش نبود:

-اینان را که بال و پری هست و پروازی آموخته‌اند. چون است که نمی‌گریزند زین اقامت‌گاه دود و سیمان؟
دانه که هرجایی هست و آشیانه نیز.

پاسخ از غیب آمد: تو را که «عقل» هست چه‌مانده‌ای؟

Labels:

-|- posted by Arman @ Thursday, January 01, 2009 
 

Wednesday, December 31, 2008

مرگ، بلوغ، نوجوانی

آقای فرهاد آییش

مرگ تئاتری شما بالاخره اتفاق افتاد.
زین پس در باورم آن آییش «گزارش به آکادمی» درگذشته است
.

وقتی «پنجره‌ها»تان را دیدم، خرده نگرفتم و گذاشتم به حساب فراز و نشیب‌های همیشگی یک هنرمند. اما «کرگدن» نه نشیب که «سقوط آزاد» است. زین پس هر خبری را از فعالیت‌های نمایشی شما، با خیالی آسوده، ناخوانده رها می‌کنم.

من دیگر آن روزنامه‌نگاری نیستم که از سوی روزنامه دعوتتان کند به کافه و هرآنچه در توانش است به میان آورد تا در کافه‌ای که قرار است شما به دعوتش، با «علاقه‌مندان»تان دیدار کنید، سوزن به زمین نرسد.

از آن همه هنر، چگونه چنین ذائقه عامه پروری بیرون زده؟ تنها نظریه این است:

آقای آییش
مرگ تئاتری شما طبیعی نیست
.
شما به قتل رسیده‌اید!
«کرگدن» شما را روی صحنه زیر گرفت. نه اینکه حیوان زبان نفهم تعمدی داشته باشد. او را به این جنایت وا داشته‌اند و تنها مظنون «تلویزیون» است. همان جعبه جنایت‌کار که صفحه‌اش از خون دوجین هنرمند تئاتر سرخ است.

توهم (بخوانید خود بزرگ بینی) ناشی از این رسانه مبتذل شما را به جایی رسانده که بنویسید:‌ «نگاهم را تا حدی نزدیک به یونسکو می‌دانم. خیلی‌ها هم همین را به من گفته‌اند....» و بعد از اوژن یونسکو در ایران شخصیتی بسازید که «مهران مدیری» را تداعی کند.

راستی اگر نام نمایش بعدی‌تان «شب‌های برره» باشد، تعجب نمی‌کنم.


آقای محمد رحمانیان

محاسن‌‌تان سفید شده. گویا پیری به خانه شما رسیده باشد. اما این روزها صدها نفر، چهارسوی روح جوان هنرتان را دیده‌اند. جوانی به غایت هنرمند، در نهایت شادابی و البته بلوغ.
«مانیفست چو» چنان تکانم داد که آخرهای نمایش انگشتانم برای تشویقتان گزگز می‌کرد.
توصیف هنرتان از این بیش در توان واژگانم نیست.

خانم ترانه علیدوستی

تولدتان روی صحنه «فنز» رعشه آور بود. گویا نوزادی نارس به تئاتر هدیه شده باشد. اما نوجوانی ِ جذاب و دلبرانه‌ای در «مانیفست چو» به نمایش گذاشتید. گویا پدر سفیدمویتان نیک به تربیت این نوزاد نارس همت گمارده. بانویی چون «مهتاب نصیرپور» و پدری چون رحمانیان، باید هم چنین فرزندی در خانواده خود ببینند.

اگر آییش چند نمایش‌گر را به قتل‌گاه «تلویزیون» فرستاد، رحمانیان شما را زیرکانه از «پرده نقره‌ای» ربوده است.

این گونه بماند، دوجین خواستگار شیفته و دل‌باخته خواهید یافت. امیدوارم پدرتان رضایت ندهد با هر بی‌سر و پایی وصلت کنید. اگر خواستید از منزل پدری چنین بزرگوار خارج شوید، دست‌کم جوان‌مردی بیابید که نوجوانی‌تان در صحنه‌اش حرام نشود.


منبع عکس‌ها به ترتیب: ایران تئاتر (شکوفه هاشمیان)، ایران تئاتر، وب‌سایت پندار (نیما افشار نادری)

Labels:

-|- posted by Arman @ Wednesday, December 31, 2008 
 

Tuesday, December 30, 2008

دلا طمع مبر از لطف بی‌نهایت دوست

جناب آقای مهندس اسفندیار رحیم‌مشایی؛ رییس محترم سازمان میراث فرهنگی و گردشگری

ارتش رژیم اسراییل مردم غزه را زیر باران گلوله و موشک گرفته و حمام خون به راه انداخته است. این ارتش از مردم اسراییل تشکیل شده و از دولت منتخب این مردم فرمان می‌گیرد.

آیا هنوز هم می‌خواهید با مردم اسراییل دوست شوید؟

Labels:

-|- posted by Arman @ Tuesday, December 30, 2008 
 
 

About Me

Arman Eslambolchi
Journalist

arman
 [at] shabaneha
 
[dot] com
 

 

Thematic Pages
Previous Post
Archives
 

 

Links