Wednesday, May 07, 2008

خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند

عبدالقادر بغدادی عزیز

از لطفی که به من کردی سپاس‌گزارم.
نمی‌دانم چگونه باید از تو تشکر کنم. کاری که تو در حق من کردی کمتر از بخشیدن یک زندگی دوباره نیست. در واقع تو ایثار کردی و این از خود گذشتگی تو، من را بیشتر مدیونت می‌کند. اگر می‌دانستم کجایی، شخصا به دیدار تو می‌آمدم و از تو می‌خواستم خود را تا این حد به دردسر نیاندازی. شاید خودم از پس معرکه بر می‌آمدم. اما حالا که همه چیز تمام شده، کاری جز تشکر از دست من ساخته نیست.

عبدالقادر جان
گاهی فکر می‌کنم اگر تو نبودی من چه حال و روزی داشتم. بلافاصله فکر می‌کنم با این همه دردسر که برای کمک به من تحمل کردی، روزگار خودت چگونه است. شاید تو هم نیاز به کمک پیدا کرده باشی. با این فکر آشفته می‌شوم. اما بعید نیست کسی هم به کمک تو شتافته باشد. امیدوارم لطف تو در حق من بی‌جواب نماند و کسی هم از تو دستگیری کند. متاسفم که در این مورد، کمکی از من ساخته نیست.

راستی به پاس لطف بی‌نظیرت، عکست را همیشه روی طاقچه نگه می‌دارم.

Labels:

-|- posted by Arman @ Wednesday, May 07, 2008  
 

Friday, February 29, 2008

آنی‌هال

یه جوک قدیمی هست. دو تا پیرزن در یه منطقه کوهستانی بودن. یکی‌شون می‌گه: «غذای اینجا واقعا وحشتناکه»؛ و اون یکی می‌گه: «آره، ولی همونشن به آدم کم می‌دن».

-خوب، طرز فکر من در مورد زندگی دقیقا همین‌طوره؛ پر از تنهایی و نکبت و زجر کشیدن و ناراحتیه.
تازه خیلی هم زود به آخر می‌رسه!


می‌دونین، یاد اون جوک قدیمی افتادم؛ همون که یه یارو می‌ره پیش یه روان‌پزشک و می‌گه: «دکتر، برادر من دیوونست، اون فکر می‌کنه مرغه!»
بعدش دکتر می‌گه: «خوب چرا نمی‌فرستیش تیمارستان؟»
اون‌وقت مرده می‌گه: «می‌خواستم بفرستمش، ولی تخم‌مرغ‌هاشو لازم دارم.»

-خوب، گمونم این خیلی شبیه طرز فکر فعلی من راجع به روابط زن و مرده. می‌دونین این روابط کاملا غیر منطقیه. دیوونه‌وار و مسخرست. ولی گمونم هممون به این روابط ادامه می‌دیم، چون به تخم‌مرغ‌هاش احتیاج داریم.

وودی آلن

Labels: ,

-|- posted by Arman @ Friday, February 29, 2008  
 

Saturday, February 09, 2008

منحنی مرگ

یک شاعر در ۲۱ سالگی می‌میرد. یک انقلابی یا یک ستاره راک در ۲۴ سالگی. اما بعد از گذشتن از آن سن، فکر می‌کنی همه چیز رو به راه است. فکر می‌کنی توانسته‌ای از «منحنی مرگ انسان» بگذری و از تونل بیرون بیایی. حالا در یک بزرگراه ۶ بانده مستقیم به سوی مقصد در سفر هستی. چه بخواهی باشی، چه نخواهی. موهایت را کوتاه می‌کنی؛ هر روز صبح صورتت را اصلاح می‌کنی. دیگر یک شاعر نیستی، یا یک انقلابی و یا یک ستاره راک. در باجه‌های تلفن از مستی بیهوش نمی‌شوی و یا صدای «دورز» را ساعت چهار صبح بلند نمی‌کنی. در عوض، از شرکت دوستت بیمه عمر می‌خری، در بار هتل‌ها می‌نوشی و صورت حساب‌های دندان پزشکی را برای خدمات درمانی نگه می‌داری.

"قسمتی از داستان «فاجعه در معدن نیویورک» اثر هاروکی موراکامی ترجمه بزرگمهر شرف‌الدین"

Labels: ,

-|- posted by Arman @ Saturday, February 09, 2008  
 

Tuesday, January 15, 2008

شکایت از که کنم که خانگیست غمازم

۹ ماه سیگار را به کارگزاران بخشیدم


حکایت عدم پرداخت حقوق اعضای تحریریه کارگزاران قبلی و انتشار این روزنامه با تحریریه جدید، حکایت تلخیست که کمدی احمقانه‌ای شده است. یا شاید حکایت خنده‌داریست که تلخ شده است.

من تابستان و پاییز سال گذشته برای سرویس «ادب و هنر» کارگزاران قبلی کار کردم. به صورت روزنامه‌نگار حق‌التحریر. هر هفته دو ستون از من منتشر می‌شد. یکی در مورد تئاتر و دیگری در حواشی سینما.

برای هر ستون، چیزی بین ۸ تا ۱۰ هزار تومان دریافت می‌کردم. یعنی حداکثر ماهیانه ۴۰ هزار تومان. یک بار در اوایل پاییز وقتی ۳ ماه پرداخت این مبلغ ناچیز به تعویق افتاده بود، از کار دست کشیدم و ۱۰ روز بعد وقتی ۱ ماه آن پرداخت شد دوباره مدتی همان دو ستون را ادامه دادم.


بدون تعارف و تملق، کارکردن در کنار افرادی مثل محسن فرجی و یا چنگیز محمود‌زاده برایم دوست داشتنی بود. (هرچند در کنارشان نبودم و بدون حضور در تحریریه، مطالبم را با ای‌-میل می‌فرستادم. اینجا منظورم از «کنار» استعاری است.) خوب پول سیگار و اینترنت ماهیانه‌ام را نیز در می‌آوردم.

به هرحال من الان حدود ۴ ماه حق‌التحریر، یعنی چیزی حدود ۱۶۰هزار تومان از مسوولان این روزنامه طلب دارم. سیگار ژیتان فرانسوی من پاکتی ۶۰۰ تومان است و مصرف ماهیانه‌ام می‌شود ۱۸ هزار تومان. پس من چیزی نزدیک به ۹ ماه سیگارم را از مسوولان روزنامه "سر"کارگزاران طلب دارم.

این‌ها را گفتم که بگویم من برخلاف برخی از دوستانم، هیات تحریریه جدید روزنامه را مقصر نمی‌دانم. به آن‌ها چه که ما پولمان را نگرفته‌ایم. به آن‌ها پیشنهاد کار شده و خودمان می‌دانیم در این زمانه، کار پیدا کردن یعنی چه. تحریم هم نکرده‌ام و خودم هر روز کارگزاران می‌خرم.

اینجا فقط می‌خواهم بگویم روزنامه‌نگاری در ایران یعنی ریسک. ما در بزرگترین زندان روزنامه نگاران جهانیم برادران ! (و البته خواهران !) . خودمان خواستیم که جسارت به خرج دهیم. سر خودمان درد می‌کرد. مارا دشمن می‌پندارند و خود را دشمن ما می‌دانند. پس وفا مجوییم ز دشمن که پرتوی ندهد.

اگر به این حرفه آمدی، زندگی را فراموش کن. اینجا کسی به تو خوش آمد نمی‌گوید. قلم توتم نیست و روزنامه خوراک گاوان می‌شود. ما می‌نویسیم که از نوشته‌مان خمیر بسازند.
من به شخصه، ۹ ماه سیگارم را به کارگزاران می‌بخشم. سرطان شود بچسبد به ریه‌شان!

و از همین روزن گشوده به دود، (دود همان ژیتان ۶۰۰ تومانی) برای تحریریه جدید آرزوی بهترین‌ها را دارم. امیدوارم که کارگزاران سرکارشان نگذارد که اگر چنین شود دوجین از دوستان خودم سرکار رفته‌اند! و همچنین امیدوارم در تنور داغ انتخابات نسوزند.

پی‌نوشت: نمی‌دانم چرا این‌ها را نوشتم. خواستم چیزی نوشته باشم. واقعا فقط همین!

مرتبط:

بی‌ادبی با روزنامه‌نگاران ادبی – سایت آتی‌بان، امید ماهان

در نبود انسجام صنفی و حرفه‌ای – پدرام الوندی

هرچه بگندد نمکش می‌زنند – محسن فرجی، که خیلی عصبانی است

-|- posted by Arman @ Tuesday, January 15, 2008  
 

Friday, December 28, 2007

تنهایی، اندکی باران و غربت بسیار

شاید کسی بخواهد آرزوهای من و خانواده کوچک و شادم را بداند.

آن وقت باید یک کلیک خرج این‌جا کند: آرزوهای بربادرفته انجمن خبرنگاران مرده


وی یک حرف اضافه و خصوصی :
به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر - کز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود

وقتی تو را دیدم؛
پرنده، جدایی شد

باد، بوی تنهایی

خیال، اندوهی خیس

و تو، ابدیت زمزمه ای دلتنگ.


روزی که مردم
به یادم شعری بخوان
پر از هق هق باران
بی قراری کبوتر.
و خاطره ای از نخستین دیدار.

(فرامرز ویسی)

Labels: ,

-|- posted by Arman @ Friday, December 28, 2007  
 

Wednesday, November 07, 2007

ز واو (زو)

ویرم گرفته امشب، شعری ز «واو» بگویم
از روی قایق خویش، در مدح ناو بگویم

ویرم گرفه انگار، سر بخورم تو احساس
با این دل شکسته، از عشق و «لاو» بگویم

ویرم گرفته امشب، سر بزارم به صحرا
به جد و آباد خویش، فحشی ز گاو بگویم

قافیه جور نمی‌شه، شاعری زور نمی‌شه
برای فکر بی ذوق، از کند و کاو بگویم

Labels: ,

-|- posted by Arman @ Wednesday, November 07, 2007  
 

Tuesday, October 30, 2007

سفر ایستگاه

قطار می‌رود
تو می‌روی
تمام ایستگاه می‌رود

و من چقدر ساده‌ام
كه سال‌های سال
در انتظار تو
كنار این قطار رفته ایستاده‌ام

و همچنان
به نرده‌های ایستگاه رفته
تكیه داده‌ام!

هیچ‌وقت چندان با سروده‌های قیصر ارتباط برقرار نکرده‌ام.
اما نمی‌دانم چرا خبر مرگش ماتمی عجیب به جانم انداخت.

Labels:

-|- posted by Arman @ Tuesday, October 30, 2007  
 
 

About Me

Arman Eslambolchi
Journalist & Photographer

e-mail - contact

 

شب گردی ها

(آرشیو)

Previous Post
Archives
 

 

Links