خدای ویلان
و جیر جیرک بی خانمان ِ بالای پنجره
واین قرآن ِ تک افتاده و خدایش
که ویلان در اتاق می چرخد
قرص های نیم خورده و جا مانده روی میز
و عکس های قدیم
این
منم
که می خندیدم؟!
و این خدای من
که چه بزرگ بود و حالا
آشفته ی آشفتگیم
پدر
پشت این قاب خاک گرفته
دیگر نمی تواند من را روی پاهایش بخواباند
و پیش از خواب ِ من
در لالایی ِ حزن آلود خود به خواب رود،
کودکی که پشت در همیشه قفل اتاق اسباب بازی ایستاده
به سختی ایستاده
به سختی ایستاده ام
در زندان ِ نفسهایم
نا آشنا
با تصویر آینه
نمی دانم
با موهایم چه کنم
اگر دست های تو را بخواهند از من...

