Wednesday، June 03، 2009

خدای ویلان

من
و جیر جیرک بی خانمان ِ بالای پنجره
واین قرآن ِ تک افتاده و خدایش
که ویلان در اتاق می چرخد
قرص های نیم خورده و جا مانده روی میز
و عکس های قدیم
این
منم
که می خندیدم؟!
و این خدای من
که چه بزرگ بود و حالا
آشفته ی آشفتگیم
پدر
پشت این قاب خاک گرفته
دیگر نمی تواند من را روی پاهایش بخواباند
و پیش از خواب ِ من
در لالایی ِ حزن آلود خود به خواب رود،
کودکی که پشت در همیشه قفل اتاق اسباب بازی ایستاده
به سختی ایستاده
به سختی ایستاده ام
در زندان ِ نفسهایم
نا آشنا
با تصویر آینه
نمی دانم
با موهایم چه کنم
اگر دست های تو را بخواهند از من...

دوازده خرداد هشتادو هشت

کور سو

به نگاهی در دور دست ها دل خوش کرده
آهوی لنگ
نرم نرمک و سر بزیر می رود
از مسیر چاله های خون اندود
از روی لاشه ی گوزن های نیم جان
با شاخ های سترگ و ناله های در هم پیچیده
حتی کلاغ ها و کرکس ها گریخته اند
و لشگر خندان کفتار ها
جایی همین نزدیکی
مرگ از تن هم می لیسند
در این سایه روشنِ مه آلوده
روی برق چشمهای درشت سیاه
تو، با رویای سبزه زار امن و گلهای زرد و سپید
تو، زیر سایه ی تک درخت روی تپه
در آسمانی که از سوزش خورشید می گرید
هشیار، به انتظار نشسته ای
تنها
اگر
گوش کفتار پیر
به صدای شکستن ِ ساق پای لرزان
در گودال عمیق
تیز نشود.


ده خرداد هشتادو هشت

Tuesday، April 28، 2009

عجیب نیست

عجیب نیست که نمی بینی
اینگونه بی صدا که نیست شده ام
این آشنا
که تن های ماست
تن من با تن تو
آمیخته ی شهوتی بی پایان و آلوده ی عشقی آسمانی!
این تن سایش و لغزیدن و سریدن
تنها تنیدن دو تن نیست
این دو آشنای همند
اجزای همند
دیگر من و تو نیستند
نه!
عجیب نیست که نمی بینی
من،دیریست همراه همان آرزو ها که از در راندی
رفته ام
و با حسرت
تنم را که در آغوش تو خفته
از دور ، نگاه می کنم.


7/2/88

شیشه

و هنوز
وقتی به پنجره نگاه کنی
من را می بینی
نشسته ، روی هره ی خانه ی خالی
که در سایه ی شیشه اش
زیر عکس ماه
تو
سر به دیوار تکیه داده
سیگار می کشی
و به من میگویی که دیگر هرگز ترکم نمیکنی
چه خوب دروغ می گویی!


5/1/88

گور

تمام گلها مردند
در پیشواز بهاری که ارمغانش آوردی
و ماهی بیچاره ،زیر پلاسیده ی سبزه ی سفره ی سال نو
مدفون شد
پنجره ی شعرهایم
که به شاخه های هرس خورده می رسید
پشت پرده ی دستهای من و تو
-که نا پیداست-
نا پیدا شد
خانه!
و این تختخواب آرزو های چهار خانه ام!
برای عشقمان
چه گور مهیایی،مهیا کرده بودی
تا در آرامگاه نبودنت
بخوابانیم


5/1/88

Saturday، December 27، 2008

نقطه

چیزی تا نقطه نمانده

اگر تاب آورد این جمله رسیدن را

اینگونه که در ابراز خویش می کوشد قلم ، با فریاد

و به خشم، بر پوسته ی نازک تن می ساید

تا نقطه چیزی نمانده دیگر

تا پایان ِ این جمله ی کوتاه ، که منم

نامی

که جوهرش بر چهره می ماسد وخشک می شود

چشمها، این دو نقطه ی زیرین

و دستی که به سوی آسمان مانده

تنی ، خزیده بر هیچ و پاهای چمبره

به آه می ماند

و کسی می گویدم انگار

که این "سی"عمر من است

قلم ، چه بر فشار دردناک ِ خود اصرار می کند!

نقطه

Sunday، September 07، 2008

قاب حقیقت

از خواستن دست کشیده
از رفتن مانده
از ماندن به تنگ آمده

آنها که در نفی ظلم می گفتند
ظالمان خوبی شده اند
آنها که به دیگران مشغول بودند
با خود به آشتی نشسته اند
آنها که نمی توانستند ببینند
حالا نگاه نمی کنند

پشت پنجره مانده چشمها
به نیمکت خالی
شیشه اشک می شمرد


شانزده شهریور هشتادو هفت

Friday، August 15، 2008

دروغ

اگر
دوستت نداشتم
می گفتم
که طاقتم طاق شده از این راه ِ دور که رفته ای
و انگار
تمامی ِ اتصالهایم به این جهان و آن جهان
چنان پاره شده
که ترمیمش نا ممکن است
اما:

"همه چیز خوب است
مثل قبل
تو چطوری؟"




بیست و پنج مرداد هشتادو هفت

پری

شاید
اگر
مثل بختک
با دست و پا و چنگ و دندان
نگرفته بودمت
کسی
مثل پری آسمانی
به نگاهی
از من نمی بردت
حالا
برای باز آوردنت از آن بهشت
به این جهنم
فرشته می شوم
فرشته ی عذاب!


بیست و پنج مرداد هشتادو هفت

محاسبه

مثل جبرو هندسه
عشقت را
تقسیم می کنی
و تا لوگاریتم این
با
جمع آن ضربدرa به توان ِ دو
مساوی نشود
مساَله را حی نمی کنی
نه آقا جان!
عشق ِ من چیزی شبیه ِ تنگی ِ دریچه ی دهلیز چپ است
و منجر به فشار خون و پارگی رگها می شود
با قرنیه نسبت دارد
و نرون های مغز را
به ساختن تصویری در خوابهای مشوش وا می دارد
که دلیل ِ تحریک ِمحفظه های عروقیست
و شاید
واکنش تماس ِ سلولهای مرده ی لب باشد
با آنچه تو بر تن خود پوست می نامی
اگر این پمپاژ ناقص و بی قراری ِ گلبولهای قرمز
نفسم را نگرفته بود
به تو می گفتم
که تمام ِ من ضربدرa به توان ِ دو
با هیچ یک از لوگاریتم های تو
برابر نمی شود


بیست و پنج مرداد هشتادو هفت

چرک نویس


انگار
چرک نویس ِ خط خطی ِخدایی تازه کار باشم
افتاده کنج اتاقی تاریک
اینبار هم با هیجان شروع کرد و
تند تند نوشت
اما
من
باز هم
خطی دیگر خوردم


بیست و پنج مرداد هشتادو هفت

Saturday، July 19، 2008

مرگ

از مرگ من سالها می گذرد

در جهانی که کتاب ها دوزخش خوانده اند

بیست و هفت سال زیسته ام

و زین پس

هرگز برای من مرگی نخواهد بود

جهان های بعد از این در انتظار مانده اند

کتاب ها چنین شهادت می دهند

من می زی ام،

دلم برای رقص باد،لابلای موهایم تنگ نمی شد

اگر فقط یک بار

برای همیشه می مردم

Saturday، July 05، 2008

دادگاه

حکم تو را من صادر می کنم

مرگ نه

و سنگسار بر پوست ضمخت تو خراشی نمی گذارد

به همانجا می زنم که تو زدی

روحت را نا آرام می خواهم و قلبت را شکسته

و می خواهم که دروغ هایت به حقیقت بپیوندد

تا تنها دلخوشیت

طعم کباب باشد و پاسی از شب و جاده،

می خواهم تمامِ" با من هایت" پاک شود

تمام شبها و روزها یت

خنده ها را پس می گیرم

و آرامش آغوش را ،

تا تاوان تنهاییت را که من دادم به صبر

در بی کسی و درد بچشی

تو را به دادگاهی نمی برم

نه زندان و نه وکیل و نه حق الناسی

نه دیه دارد این که تو کردی

نه تاراج مال و فرزند

و نه نفرینم را حرامت میکنم

خدایگان خونینی که از اشک من زاده می شوند

ماموراجرای این حکم خواهند بود



دوازده تیر هشتادو هفت


Sunday، June 15، 2008

پوسته

اعتماد نکن
به سکوت من
روی صورتم پوسته ای کشیده ام
ضمخت،
که دهان ندارد




بیست و شش خرداد هشتاد و هفت

Wednesday، May 14، 2008

زالو

دست و پنجه ای ندارم
که برای زندگی نرم کنم
و نه شانه ای
برای کشیدن همین هیچ
یا خدایی
که بترساندم از کوه های آتش
مجموعه ی عناصرند
آب و دریا و خاک
و کلمه
تراوش ِجسم بزاقی ِدر هم پیچیده و
اتصال چند نرون
رگها
مجرای خونندو
حادثه را تاب نمی آورند
چه می نامید این را؟
این زیستن که شما می کنید چگونه است؟
این شب ها که می خوابید و روز ها که بیدار؟
این مو ها که بر سر دارید و این پوستها که بر تن؟
من
همین ساده را نمی توانم
نفس
دردیست که از شرش خلاصی بایدم
و درد خفگیش در چند لحظه
به درد تحملش تا خود تمام شود
سخت می ارزد
پایبند چیزی هستید لابد
کودکی شاید،
من نیز کودکی بودم
نازاده در بطن مادرم
و حالا
زالویی بر تن زمینم
که خونش را می مکد
تا خشک شود
و
به بادی بیافتد.



بیست و پنج اردیبهشت هشتادو هفت

Thursday، May 01، 2008

دهلیز

می پنداری
آب ها، از من جدا یت کرده اند؟
و نیکو ترین ِ زنان؟
آوازها، صدایت را برده اند؟
و راه ها
آغوشت؟
جهان تو، رگهای من است
و فاصله
آب های خون!
و تو
در دورترین نقطه
از دهلیز من
آنسو تر نمی روی!

ده،اردیبهشت،هشتادو هفت

Thursday، April 24، 2008

چشمهای باز

به خیانت تو
نگاه می کنم

با چشمهای باز
و لبخندی

وقتی
که لبی حسرت آلودِ بوسه ای از لبهام
به نفسی گر می گیرد
و انگشتانی
حریص

به کاوشی ترسان
بر تنم می سرد

آنگاه
که تو بر دیگری می را نی و
دیگری بر من،
آیا همانگونه نفس می زند
از نفس افتاده،

پیکر عریان، در چشمهایت
که در چشمهایش، من؟
تا سر آخر،
همه،
به آهی ختم شود و
تنی،
افتاده بر تخت...

پنج اردیبهشت هشتادو هفت،بامداد

Tuesday، April 01، 2008

و شاید فراموشی

به بو سه ای، آلوده
به شرابی ، گرم
به سیگاری ، خمار، بودم
آنگاه که شب برای بیداری بودو
ماه نیمه
تا به امید خواب نا آرام صبحدم
خود را به فراموشی فریفتم




سیزده فروردین هشتادوهفت

حالم خوب نیست

دکتر!
حالم را نپرسید
و سنم ر ا
و شغلم
و اینکه آیا تا به حال خود کشی کرده ام یا نه
یا چه قرصهایی می خورم
و نپرسید چه بر سرم آمده
و به من لبخند نزنید
حالم خوب نیست
سنم کم است انگار
شغلم را از دست داده ام
و جز به خود کشی فکر نمی کنم
قرص ها بی حافظه ام می کند
و می ترساندم از آنچه بعد به خاطر نخواهم آورد
و
گویا همین کافیست برایتان
تا نسخه ای روی پرونده ام ضمیمه کنید
اگر می شود
بگذارید چند قطره اشک هم بریزم
کمی به انتظار بیمارهای پشت در می افزاید
و خرجش چند دستمال کاغذ یست
راستی شما مردید یا زن؟
و درونتان مثل من مرد یا زنی می زید
جنینی رشد کرده
که خودش را از حفره های درونتان بالا بکشد
و پوستتان را فشار دهد؟
دستگاه هورمونی تان منظم است؟
و تفاوت دو جنس نر و ماده آزارتان نمی دهد؟
تا به حال از زندگی و مرگ به یک میزان تر سیده اید؟
و یا از پشت پنجره دنبال خدایی گشته اید؟
و صداها را می شنوید
در خواب و بیداری؟
چند نفر شبها که چشمانتان باز است
در گوشتان پچ پچ می کنند؟
آیا آسوده می خوابید؟
و اصلا می خوابید؟
دیشب خواب دیدم که موهای بلندم را از ته بریده ام
شما از تفسیر خواب هم چیزی سرتان می شود؟
بله!
شنیدم!
تا دو هفته ی دیگر قرصها اثر می کند
...
من
موهای بلندم را
از ته بریدم
جناب دکتر!
بیست اسفند هشتادوشش

بیماری

واگیر ندارد
اما به قطع می کشد
مرگی زود رس و دیر پا
از آنگونه که جان کاهد
و تا آن
شبها به بیداری گذرد
خوابها به هذیان
کابوسها به عینه رویت شود
نگاه تار
سر دوران بر دارد
نفس به سختی بر آید
استخوانها پوک
دستها لرزان
پاها سست
ضربان
بسته به نوع تب
کاهش یا افزایش چشم گیر دارد
چشمها خیره
مغز ورم کرده
سوزش مدام جداره ی معده
.درد مزمن شقیقه
این
تنها
عوارض بیرونی این مرض است
این
تنها
بخشی از آنیست
که "عشق"نامیده می شود
بیست اسفند هشتادوشش

جا مانده


به من بازپس می دهی؟
حالا که رفته ای
سرم را،که روی شانه ات مانده
،و من
انگشتانت را به تو می دهم که هنوز بر پوستم می لغزند
موهایم؟
دیریست در باد رها کردمشان
تا بوی تو را نشنوم

محاکمه

باشد

شاید

توراست می گویی

ومن زیاد جدی گرفته ام

این مو جود ناشناخته را

که فقط کنارم نفس می کشد و دیده نمی شود

و پوست صورتم را میسوزاند

برای همین زیا د اشک می ریزم

تو راست می گویی

من زیادی بی درد زیسته ام

این راهمین بختک مادر مرده هم میداند

وقت تلف میکند برای کابوسهای من

که از سر بی دردی

دست از سرم بر نمی دارند

باشد

تو

راست می گویی

و عمر من

اینگونه بی صدا که می گذرد

گواه حرف تو

می توانی این پرونده رامختومه اعلام کنی

ارزش وکیل ندارد

و این همه کش و قوس

من

خوب می فهمم

که چه بی درد میزیم

زوزه

خفه اش کن
صدای این مادینه سگ را
زوزه اش دارد آسمان را دیوانه می کند
و زمین پوسته بر گوش کشیده،می لرزد
پوزه ی سیاهش به قطع میان دو قارّه باز شده
آب اقیانوس ها را خروشان می کند
های!
تو!
سگبان!
با بندهای گسسته در دست،
سه بندو هیچ سگ...
یکیشان من،
این گوشه زیر باران،خیس
و دو دیگر
اولی خانه ی ویران به دندان می کشدو آن یکی عدل نداشته به سگدان می برد
وهر یک پایکوب از عذاب آن یک
زوزه می کشند
خفه اش کن این مادینه سگ را
نمی بینی چطورهزار گله سگ وحشی زیر پوستم می غرند
و از دندانهای نیششان بزاق سرخ می ریزد؟
رها کن این بندهای بی صاحب راکه صاحبان توبر گردن انداخته بودند،
طوفان، دارد آغاز می شود...

تمام ِ...


خودت را ببر
رهایت می کنم
از پله ها بیا پایین
از روی تخت برو
تکیه از دیوار بگیر
سیگارت را خاموش کن
وسایلت را ببر
از روی تمام نیمکت ها بلند شو
و پایت را از تمام سنگها بردار
به من نگاه نکن
تو...
خیلی می شود که بی من کنار صندلی خالی ماشینت می نشینی.
و من...
خیلی می شود که تو را که جا مانده ای ،از همه جا پاک می کنم.
بیا!
محض رضای خدا،این همه را ببر
این همه تو را، بی تو نگه داشته بودم

Monday، March 31، 2008

زندان


اینجا
محبوسم
در این چهار دیواری
که به همه جا در دارد
و درها باز
به زندان بزرگ
که به همه جا راه دارد
و راهها باز
وهیچ کدام به جایی جز اینجا نمی رسد
مگر
شاید
یکی
مثل هفت تیر خالی و یک فشنگ
که هزار جای گلوله داشته باشدو یکی پر
و هیچ یک نمی کشد
مگر
یکی
شاید
اینجا
کسی هست
که از مرگ من شاد می شود
آنطور که می گوید
و کسی که عاشقِ من
گاهی که الکل خوب به خونش نفوذ کند
و خیلی دوستم دارند
خیلی
که اندکند
اینجا
خاک
-عجوزه ی پیر-
دستهای بسیارِ،بسیار چروکیده اش را
مثل ریشه های هزار شاخه
در گوشتم دوانیده
و جای چنگالهای سختش،سخت می سوزد
اینجا
چون لاشه ای میان زمین و هوا
در هذیان باد رقصانم
و از اینجا
از
اینجا
خیره
به نابودی خود
فقط نگاه می کنم