Saturday، July 19، 2008

مرگ

از مرگ من سالها می گذرد

در جهانی که کتاب ها دوزخش خوانده اند

بیست و هفت سال زیسته ام

و زین پس

هرگز برای من مرگی نخواهد بود

جهان های بعد از این در انتظار مانده اند

کتاب ها چنین شهادت می دهند

من می زی ام،

دلم برای رقص باد،لابلای موهایم تنگ نمی شد

اگر فقط یک بار

برای همیشه می مردم

Saturday، July 05، 2008

دادگاه

حکم تو را من صادر می کنم

مرگ نه

و سنگسار بر پوست ضمخت تو خراشی نمی گذارد

به همانجا می زنم که تو زدی

روحت را نا آرام می خواهم و قلبت را شکسته

و می خواهم که دروغ هایت به حقیقت بپیوندد

تا تنها دلخوشیت

طعم کباب باشد و پاسی از شب و جاده،

می خواهم تمامِ" با من هایت" پاک شود

تمام شبها و روزها یت

خنده ها را پس می گیرم

و آرامش آغوش را ،

تا تاوان تنهاییت را که من دادم به صبر

در بی کسی و درد بچشی

تو را به دادگاهی نمی برم

نه زندان و نه وکیل و نه حق الناسی

نه دیه دارد این که تو کردی

نه تاراج مال و فرزند

و نه نفرینم را حرامت میکنم

خدایگان خونینی که از اشک من زاده می شوند

ماموراجرای این حکم خواهند بود



دوازده تیر هشتادو هفت