Wednesday، May 14، 2008

زالو

دست و پنجه ای ندارم
که برای زندگی نرم کنم
و نه شانه ای
برای کشیدن همین هیچ
یا خدایی
که بترساندم از کوه های آتش
مجموعه ی عناصرند
آب و دریا و خاک
و کلمه
تراوش ِجسم بزاقی ِدر هم پیچیده و
اتصال چند نرون
رگها
مجرای خونندو
حادثه را تاب نمی آورند
چه می نامید این را؟
این زیستن که شما می کنید چگونه است؟
این شب ها که می خوابید و روز ها که بیدار؟
این مو ها که بر سر دارید و این پوستها که بر تن؟
من
همین ساده را نمی توانم
نفس
دردیست که از شرش خلاصی بایدم
و درد خفگیش در چند لحظه
به درد تحملش تا خود تمام شود
سخت می ارزد
پایبند چیزی هستید لابد
کودکی شاید،
من نیز کودکی بودم
نازاده در بطن مادرم
و حالا
زالویی بر تن زمینم
که خونش را می مکد
تا خشک شود
و
به بادی بیافتد.



بیست و پنج اردیبهشت هشتادو هفت

Thursday، May 01، 2008

دهلیز

می پنداری
آب ها، از من جدا یت کرده اند؟
و نیکو ترین ِ زنان؟
آوازها، صدایت را برده اند؟
و راه ها
آغوشت؟
جهان تو، رگهای من است
و فاصله
آب های خون!
و تو
در دورترین نقطه
از دهلیز من
آنسو تر نمی روی!

ده،اردیبهشت،هشتادو هفت