Thursday، April 24، 2008

چشمهای باز

به خیانت تو
نگاه می کنم

با چشمهای باز
و لبخندی

وقتی
که لبی حسرت آلودِ بوسه ای از لبهام
به نفسی گر می گیرد
و انگشتانی
حریص

به کاوشی ترسان
بر تنم می سرد

آنگاه
که تو بر دیگری می را نی و
دیگری بر من،
آیا همانگونه نفس می زند
از نفس افتاده،

پیکر عریان، در چشمهایت
که در چشمهایش، من؟
تا سر آخر،
همه،
به آهی ختم شود و
تنی،
افتاده بر تخت...

پنج اردیبهشت هشتادو هفت،بامداد

Tuesday، April 01، 2008

و شاید فراموشی

به بو سه ای، آلوده
به شرابی ، گرم
به سیگاری ، خمار، بودم
آنگاه که شب برای بیداری بودو
ماه نیمه
تا به امید خواب نا آرام صبحدم
خود را به فراموشی فریفتم




سیزده فروردین هشتادوهفت

حالم خوب نیست

دکتر!
حالم را نپرسید
و سنم ر ا
و شغلم
و اینکه آیا تا به حال خود کشی کرده ام یا نه
یا چه قرصهایی می خورم
و نپرسید چه بر سرم آمده
و به من لبخند نزنید
حالم خوب نیست
سنم کم است انگار
شغلم را از دست داده ام
و جز به خود کشی فکر نمی کنم
قرص ها بی حافظه ام می کند
و می ترساندم از آنچه بعد به خاطر نخواهم آورد
و
گویا همین کافیست برایتان
تا نسخه ای روی پرونده ام ضمیمه کنید
اگر می شود
بگذارید چند قطره اشک هم بریزم
کمی به انتظار بیمارهای پشت در می افزاید
و خرجش چند دستمال کاغذ یست
راستی شما مردید یا زن؟
و درونتان مثل من مرد یا زنی می زید
جنینی رشد کرده
که خودش را از حفره های درونتان بالا بکشد
و پوستتان را فشار دهد؟
دستگاه هورمونی تان منظم است؟
و تفاوت دو جنس نر و ماده آزارتان نمی دهد؟
تا به حال از زندگی و مرگ به یک میزان تر سیده اید؟
و یا از پشت پنجره دنبال خدایی گشته اید؟
و صداها را می شنوید
در خواب و بیداری؟
چند نفر شبها که چشمانتان باز است
در گوشتان پچ پچ می کنند؟
آیا آسوده می خوابید؟
و اصلا می خوابید؟
دیشب خواب دیدم که موهای بلندم را از ته بریده ام
شما از تفسیر خواب هم چیزی سرتان می شود؟
بله!
شنیدم!
تا دو هفته ی دیگر قرصها اثر می کند
...
من
موهای بلندم را
از ته بریدم
جناب دکتر!
بیست اسفند هشتادوشش

بیماری

واگیر ندارد
اما به قطع می کشد
مرگی زود رس و دیر پا
از آنگونه که جان کاهد
و تا آن
شبها به بیداری گذرد
خوابها به هذیان
کابوسها به عینه رویت شود
نگاه تار
سر دوران بر دارد
نفس به سختی بر آید
استخوانها پوک
دستها لرزان
پاها سست
ضربان
بسته به نوع تب
کاهش یا افزایش چشم گیر دارد
چشمها خیره
مغز ورم کرده
سوزش مدام جداره ی معده
.درد مزمن شقیقه
این
تنها
عوارض بیرونی این مرض است
این
تنها
بخشی از آنیست
که "عشق"نامیده می شود
بیست اسفند هشتادوشش

جا مانده


به من بازپس می دهی؟
حالا که رفته ای
سرم را،که روی شانه ات مانده
،و من
انگشتانت را به تو می دهم که هنوز بر پوستم می لغزند
موهایم؟
دیریست در باد رها کردمشان
تا بوی تو را نشنوم

محاکمه

باشد

شاید

توراست می گویی

ومن زیاد جدی گرفته ام

این مو جود ناشناخته را

که فقط کنارم نفس می کشد و دیده نمی شود

و پوست صورتم را میسوزاند

برای همین زیا د اشک می ریزم

تو راست می گویی

من زیادی بی درد زیسته ام

این راهمین بختک مادر مرده هم میداند

وقت تلف میکند برای کابوسهای من

که از سر بی دردی

دست از سرم بر نمی دارند

باشد

تو

راست می گویی

و عمر من

اینگونه بی صدا که می گذرد

گواه حرف تو

می توانی این پرونده رامختومه اعلام کنی

ارزش وکیل ندارد

و این همه کش و قوس

من

خوب می فهمم

که چه بی درد میزیم

زوزه

خفه اش کن
صدای این مادینه سگ را
زوزه اش دارد آسمان را دیوانه می کند
و زمین پوسته بر گوش کشیده،می لرزد
پوزه ی سیاهش به قطع میان دو قارّه باز شده
آب اقیانوس ها را خروشان می کند
های!
تو!
سگبان!
با بندهای گسسته در دست،
سه بندو هیچ سگ...
یکیشان من،
این گوشه زیر باران،خیس
و دو دیگر
اولی خانه ی ویران به دندان می کشدو آن یکی عدل نداشته به سگدان می برد
وهر یک پایکوب از عذاب آن یک
زوزه می کشند
خفه اش کن این مادینه سگ را
نمی بینی چطورهزار گله سگ وحشی زیر پوستم می غرند
و از دندانهای نیششان بزاق سرخ می ریزد؟
رها کن این بندهای بی صاحب راکه صاحبان توبر گردن انداخته بودند،
طوفان، دارد آغاز می شود...

تمام ِ...


خودت را ببر
رهایت می کنم
از پله ها بیا پایین
از روی تخت برو
تکیه از دیوار بگیر
سیگارت را خاموش کن
وسایلت را ببر
از روی تمام نیمکت ها بلند شو
و پایت را از تمام سنگها بردار
به من نگاه نکن
تو...
خیلی می شود که بی من کنار صندلی خالی ماشینت می نشینی.
و من...
خیلی می شود که تو را که جا مانده ای ،از همه جا پاک می کنم.
بیا!
محض رضای خدا،این همه را ببر
این همه تو را، بی تو نگه داشته بودم