Monday، March 31، 2008

زندان


اینجا
محبوسم
در این چهار دیواری
که به همه جا در دارد
و درها باز
به زندان بزرگ
که به همه جا راه دارد
و راهها باز
وهیچ کدام به جایی جز اینجا نمی رسد
مگر
شاید
یکی
مثل هفت تیر خالی و یک فشنگ
که هزار جای گلوله داشته باشدو یکی پر
و هیچ یک نمی کشد
مگر
یکی
شاید
اینجا
کسی هست
که از مرگ من شاد می شود
آنطور که می گوید
و کسی که عاشقِ من
گاهی که الکل خوب به خونش نفوذ کند
و خیلی دوستم دارند
خیلی
که اندکند
اینجا
خاک
-عجوزه ی پیر-
دستهای بسیارِ،بسیار چروکیده اش را
مثل ریشه های هزار شاخه
در گوشتم دوانیده
و جای چنگالهای سختش،سخت می سوزد
اینجا
چون لاشه ای میان زمین و هوا
در هذیان باد رقصانم
و از اینجا
از
اینجا
خیره
به نابودی خود
فقط نگاه می کنم

Monday، March 03، 2008

جهنم

من
می دانم جهنم کجاست
ساعت های بیست و شش سالگی
که با نگاه به دیوار و سقف می گذرد
و سیگارورژیم
لاک ناخن ها
و بند انداختن هر هفته
و کندن پوست لبها
و چشیدن خون
و سکوت
و صدای خیابان
من
شیارهای مغزم را می بینم، که در هم می لولند
و در جمجمه ام انگار، مگسهای سبز بزرگ وول می خورند
و از نگاهم، مثل باکتری، گناه می ریزد
همه جا پخش میشود و رشد می کند
و ساعت
گناهانم را ثانیه می زند
من،می دانم جهنم کجاست
موجوداتی از من
در من
می زیند
بی سایه
در سایه روشن اتاق
می نشینند،راه می روند
روی لبهای من نفس می کشند
و روی پوست من می خوابند
من
از این ملحفه هیچ لکه ای را نزدوده ام
نه عرق
نه خون
و نه چای ِوارونه شده
اما
بوی تن تو را نمی دهد دیگر
بس که آشفته جنبیده اند و کاویده اند این حرام زاده ها
و به شهوت خود
در خود تنیده ،ارضا شده اند
صدا ندارد این نیم شبها
که در بستر بیداریم
هزار تن می خوابند
من
در اتاق را
همیشه محکم می بندم
من
می دانم جهنم کجاست



دوازده اسفند هشتادوشش