Monday، February 19، 2007

لکه

تصویر تو
گوشه ی تاریک مردم چشمم می لغزد
لرزان و نحیف
به آدمی می ماند هنوز
لکه ای که محو می شود،
از پس آخرین نفسهای این شب
تو کوچک شده ای یا من بزرگ
که می توانم اینگونه
با اشکی
از دیده
بچکانمت؟


بیست و هشت بهمن هشتادو پنج

خانه

خانه مرد
با همان لباس سفیدو بی هیچ اساسی
وآن چیزها-که هرگز نخریدم-پشت شیشه ی مغازه
روی دست برگه ی "حراج زمستانه"جان دادند
عمرش
چند قطره اشک تو بودو
کوچ من
این خانه ی کوچک یک روزه


بیست و هشت بهمن هشتادوپنج