Sunday، September 03، 2006

بخيه

لبهايم را به هم بخيه زدم
و گوش ديوار را پنبه تپاندم
تا بگويي و
بي پاسخ بماني
حرفت كي تمام مي شود
تا اين نخهاي خوني را بكشي و
بوسه اي حرامت كنم؟

يازده شهريور هشتادو پنج

قبله

روبروي قبله
كافر مي شوم
وسر به سجده ي گناهي مي نهم
كه آلوده ترين باشد



شهريور

ترس

حالا مي ترسم
تمام اين سنگها را شمرده ام
و خطوط سفيد مورب را
تمام تار موهايم را
از ملافه چيدم وانداختم پشت تخت
و اين ديوارهاي بيچاره را به سرفه انداختم
اينجا
كسي نشسته و سيگار مي كشد
تمام سنگها را مي شمرد
و تمام خطها را
و مدام موهايش را از ملافه مي چيندو
مي اندازد پشت تخت
حالا مي ترسم


يازده شهريور هشتادو پنج

بي خواب

سكوت و اين بي خوابي سنگين
اتاق من است
با يك دريچه ي سياه سقفي
جاسوس سرد سرفه هاي مداوم
پنجره
با نقاشي ثابت صبح يا شب
من
زانوانم را طوري بغل كرده ام
كه هوس نكنند
چهارچوب حضورم را قدم بزنند
مانده ام
پشت اين در بلند
كه كليدش را بلعيده و تف نمي كند


يازده شهريور هشتادوپنج