Sunday، February 19، 2006

مسابقه

بیایید شروع کنیم
از همینجا که هستیم
همه با هم
با شماره ی سه
زمین را گاز بزنیم و بجویم و ببلعیم
با تمامی سنگها و آبها و جداره ی بیرونی و میانی و درونی
و هسته ی آخرش را پرت کنیم روی طبقه ی هفتم بهشت
!تمام می شود این بلوا
!یک
....دو


سی بهمن1384

ساعت پنجِ بامداد

مهم این است
که
در خونین ترین جنگ و آشوب ترین زمان
وقتی که کشور ها روی کشور ها می خزند
و دریاها روی دریاها طغیان می کنند
و آسمان بزرگترین بمب اتم را حامله است
وقتی که آدمها آدمها را می جوندوباد می کنندو می ترکانند
و این همه کرم این همه جا می لولد
من
اینجا
روی این فرش کهنه
ساعت پنجِ بامداد
به تو نگاه می کنم
!که چه آرام خوابیده ای

نقاشی

ساده
مثل سلامی و لبخندی
خدا
روی صندلی اتاق نشیمن نقاشیت کرد
و اتفاق افتاد
نا به هنگام و به هنگام تر
دستانت را هنوز گرم کشیده بودو موهایت هنوز لخت
به تمامی
دیگر باره بر تن من آفریدت
روی این تخت چوبی و اتاق تاریک
و این بلند ترین فریاد بود
ازبودنش



سی بهمن1384

Sunday، February 12، 2006

آخرین پیاله

این پیاله ی آخر است
انگورمان تمام شده و عشقمان هم
باید بالایش سیگار بکشی
و جرعه ای آب خنک
!بهترش می کند
کمی خواب شاید
به شرط آنکه روی سقف هیچ تصویر رویا گونه ای نبینی
و با انگشت سبابه روی بالش چیزی ننویسی
یادت نرود
پوستت را از پنجره بتکان
تا آثار معاشقه بریزد در حیاط خلوت همسایه
و به سایه ی بیدارشان روی دیوار نگاه نکن
این پیاله ی آخر است
از تمام انگورهای دنیا
کنار شمعدان
روی دیوان شاعر ِمرده
حواست باشد
...عینکت را نیندازی وقت برداشتنش
بیست و سه بهمن 84

Friday، February 10، 2006

کودک

:کودک به آسمان نگاه کردو گفت
"خدا"
(آسمان لبخند گشادی زد)
:کودک به آسمان نگاه کردو گفت
"یک دوچرخه ی نارنجی"
:کودک به آسمان نگاه کردو گفت
"مادرم...پدرم"
:گودک به آسمان نگاه مردو گفت
"می خواهم"
:کودک به آسمان نگاه کردو گفت
"زندگی"
:کودک به آسمان نگاه کردو گفت
"عشق"
(آسمان گریست)
:کودک به آسمان نگاه کردو گفت
"خوشبختی"

"بیزارم"

"دیگر به تو نگاه نخواهم کرد"

"خسته ام"

"درد دارم"

"غمگینم"

"آزادی؟"
...کودک به آسمان نگاه کرد
کودک به آسمان نگاه...
کودک به آسمان گفت
"مرگ"
...آسمان سوار دوچرخه ی نارنجی از دور می آمد

...اما

تو لب بسته ای به سکوت و چشم به حسرت
زیر این باران
که از موهای من شره میکند نوک بینی ِسرخ ِاز سرما
و نمی دانی چه بگویی
از این همه کلمه ی چیده شده از پیش
:که آخرش همین یک جمله است
"...دوستت دارم اما"
چشم دوخته ام به لبانت و
این امای هنوز نگفته از چشمم می لغزدو
.می چکد روی سردی ِگونه ی خیس
باران
چه تند
.....می بارد


بیست و یک بهمن هشتادو چهار