Monday، January 09، 2006

گناه

گناه
چه معصومت کرده
در این معاشقه ی چشمها
و اینها که می آیند
از این بستر آلوده
که بین نگاهِ من و توگسترده
،و تن ها مان در آن ،عریان
در هم می تنندو بر هم می رانند
هیچ
جز همان سنگفرش هر روزه نمی بینند

هجده دیماه1384

وحشت

تنت
وحشت غریبی دارد
میان ملافه های به هم لولیده
نترس
به نیش می کشم لبانت ومی خراشم پوستت و در تقلای تو آرام می لغزم و
رام می شوی



هجده دیماه1384

توبه

می گیرمت از آنچه داری
به سر انگشتان سرد و نگاهی
و گناه آلوده پناهت می دهم
بازوباز
از این داغ
تا به لبهای ملتهب
توبه هایت را
بربایم


هجده دیماه1384

Thursday، January 05، 2006

بی بندو بار

چه بی بندو بارم
وقتی که دوستت دارم
و تو وحشیانه می آیی و می روی
و تو آرام می آیی و می روی
و تو
و
تو
چه بی بندو بارم
وقتی چین میان ابروهایت می لرزد
از آنچه نمی دانی چیست
و نمی دانی چرا در آغوش من نیستی وقتی بوی تنم تنت را پر کرده؟
من در را باز گذاشته ام
تا بیایی
یا بروی
و یا هر چیز دیگر
و
گوشه ی تاریک روشن ِجایی
که خانه هست و خانه نیست
کِز کرده ام
و این اشکها را
از سر بی بندو باری می ریزم


دیماه 84

مکث

برایت دست تکان نمی دهم
برو
کتت را بینداز روی صندلی عقب
و نگاهم کن
چرا مکث می کنی روی دیدنم
باید بروی
و من برایت دست تکان نخواهم داد


دیماه84

قتل

بیا
این همه ی چیزهاست برای کشتن من
گلوله،تبر،چاقو،طناب و سیخی گداخته
اما
ترا به خدا
نه با نگاهت
که می کشد
و نمی میرم
دیماه84

نیم ساعت

من ثانیه ها را شمردم که دقیقه می شدند
وقت لبهای تو
و
سردی دیوار
دقیقه ها را شمردم
وقت لغزش دستانت
و
لرزش تن
و می شمردم
تجاوز چشمان و چین ابرو
و شمردم
آن "آه"را
و شمردم
انگشتانت را لای موهای آشفته
و
دانه های عرق
و دقیقه ی پشیمانی را
و
لحظه ی خالی شدن دستانم از تو
و شانه هایت که ایستاد
و عقربک ها
شال گردن آبیت را پوشاندند
من شمردم
ساعت هنوز به نیم نرسیده بود
رفتی
و نمی دانم کی شد
....رفته بودی
...و رفته ای
من
....نشمردم
پانزده دیماه 84