Saturday، March 19، 2005

آسمان

سکوت تو آسمانیست
...که کوه بغض من در آن روییده

برق نگاه

در چشمان تو چیست؟
که طپش ِسینه ام
در آن ضربان می گیرد
و می گیرد نفس ِ بر نیامده ام را از کام
عشق
در چشم تو
درخشش زیباییست




بیست و هفت اسفند

اشک

چرا گریه نمی کنی برایم؟
من اشک هایم را به تو دادم
و تو
...باز اشکهایم را به من



بیستو هفت اسفند

دریا

ماهیهای کوچک لغزان
از میان دستم می سرند
و
...نه به چنگ....نه به دندان
در دست تو اما
در یای بزرگیست
که یک قطره اش حتی
از لای انگشتان بازت
نمی چکد




بیست و هفت اسفند هشتادو سه