Monday، February 28، 2005

شکار

از من بگریز
پنجه هام به جستجوی شکار تازه بر آمده
و برق چشمانم
کمینگاه دیرینم را فاش می کند
نفسهام
حریص و نا مقطع
زوزه ی وحشی باد را فرو می خورد
و تو
مغبون تر از آنی
که تاب ِو
باز
تاب
و
باز
تاب ِ حمله بیاوری
چرا دانسته برای شکارم محیا می شوی؟




83/12/9

آشفته

کتاب خوان نیستم
و نمی خواهم هیچ شعر تازه ای بسرایم
میان این
آشفته سلسله جبال ا وراق پیرامونم
پی کلامی می گردم
تا بازت گرداند



83/12/9

اشتباه

من
دستانم کوتاه است
زبانم دراز
چشمانم اشک نمی ریزد
لبانم نمی خندد
من
یک اشتباه بزرگم
که در اشتباه کردن
هرگز اشتباه نمی کند


83/12/9

جاده

من
از مردم شهرم می هراسم
نه چون نگاهشان خیره
کلامشان برنده
و قلبشان نا صاف است
نه چون گزنده ترند
یا کمانشان به سوی من نشانه
نه چون فکرشان روشن
و راهشان بلند است
من
سایه ی مردی را می بینم
روی صندلی اتاقم
که شانه هایش سنگیست
و چیزی می تپد در اندامش
من ازمردم شهرم می هراسم
چون مثل جسد های آواره
هیچ صدایی جز سکوت نمی آفرینند
و مرد شانه سنگی ام را
نمی پذیرند




83/12/9

مست

تا نرفته ای
پیکت را بالا بیاور
تا من از پشت سرخی جامت
چشمت را ببینم که باز می خندد
و آن تار مو را که با پیشانی بلندت بازی می کند
و لبهات را
که حالا سرخ تر شده اند
به سلامتی حسرت بو سیدنت،ننوشیده مست می شوم
نه اسفند هشتادو سه