گه گیجه
اسهال
استفراغ
تهوع
تخیل فرهیخته
کتاب
خودکار
دلم بلال می خواهد
سیگاری آتش می زنم
گه
طعم گه سیاه می دهد
سیاه
مثل آسمان که سیاه شد
و ریش بلند سیاه
انگشتهای کشیده
با نگین عقیق
مردک
مترسک
عین متر سک می ماند
اندام نخراشیده ی استاد دراز
دراز
مثل سیگار پین کوچک
که سرطان می آورد
سرطان
ایدز
هپاتیت بی
صدای بوق بوق بوق
بوق ماشینهایی که هر کدام
یک چیزیشان خراب است
و مردم
با دستهای روغنی
و شکم گرسنه
قبل از اینکه بخوابند شب
بی حس و حال معاشقه
با موجود ظریف یا ورم کرده
که خرناس می کشد یا نه
کنارشان نمی دانند هست یا نیست
یادشان نمی رود
به جای شام
شعار بدهند
باتوم
لباسهای سیاه ضد ضربه
شکم های ور آمده
روسری های باد کرده
روی شینیون های بزرگ
پول
آرزوی یک سینما رفتن با دل خوش
تئاتر
بی دغدغه
همکار
بی تقاضای همخوابگی
آدم
بی مشکل جنسی
کوهنوردی
آرام خوابیدن
یک روز
تمام وقت
سر را روی شانه ای گذاشتن که
نترسد
نلرزد
عشق
بدون قل و زنجیر
عاشقی که دهنش سرویس نشده باشد
آزادی
میدان بزرگ آزادی
که دورش میله های سر تیز آهنی نکشیده باشند
من
سرم درد می کند
سیگار دود می کنم پشت سیگار
و مزه ی گه می دهد
هر چیز در این لحظه
و این تخیل فرهیخته
حالم را به هم می زند
نه تقصیر من است
نه تقصیر نورتروپ فرای که هوای نوشتن برش داشته
تا چیزی به جهان بزرگ ادبیات بیافزاید
نه تقصیر مترسک ریش بلند
همه اش
تقصیر توست آدم
که سیب سرخ خوردی
تا من حالا
کیلو کیلو سیب سرخ در یخچال باشد
یخ بزند
بگندد
و من میلی به خوردنشان نداشته باشم
31/3/82