از درد زاییده شد استخوانهایم
با مرگ آمیخته شد
دستهایم
و دریچه ی باز غبار گرفته ایست
چشمهایم
رو به خشک ترین بیابان زندگی
...
از زمین زاده شد پاهایم
و از باران خون رگهایم
و من
جریان رودخانه ای عظیم و بی پایانم
که چند قطره اش بیش
تا خشکسالی
نمانده است
...
بیست و سه ی آذر هشتادو سه