نیم شب میگذرد
از زیر ثابت نورهای سفید تیرهای بلند
که کنارخیابان تاریک
مثل رسوا گران فانوس به دست
صف کشیده اند استوار و خشن
روسپی بیگانه گامهای برهنه اش را بر خیسی سیاه آسفالت فرو میگذارد و میرود
به چیزی پناه نمیبردو نمی گریزد از چیزی
نه از رسواگران فانوس به دست
و نه از کفشهای پاشنه بلند قرمزبراق لنگر انداخته بر نک انگشتان آویزان دستش
آرام می رود روسپی
و تنها شب نور ماهتاب را لغزنده بر خط سرخ خون پشت سرش نگاه می کند
روسپی بیگانه
با خون جاری از ساق سفید
آرام می گذرد
1381/11/5