Thursday، April 24، 2008

چشمهای باز

به خیانت تو
نگاه می کنم

با چشمهای باز
و لبخندی

وقتی
که لبی حسرت آلودِ بوسه ای از لبهام
به نفسی گر می گیرد
و انگشتانی
حریص

به کاوشی ترسان
بر تنم می سرد

آنگاه
که تو بر دیگری می را نی و
دیگری بر من،
آیا همانگونه نفس می زند
از نفس افتاده،

پیکر عریان، در چشمهایت
که در چشمهایش، من؟
تا سر آخر،
همه،
به آهی ختم شود و
تنی،
افتاده بر تخت...

پنج اردیبهشت هشتادو هفت،بامداد

1 نظر:

Anonymous مصلوب گفت...

تا سر آخر،
همه،
به آهی ختم شود

خودت مي گويي جوابت را...

12:26 AM  

ارسال يک نظر

پيوندهای مربوط به اين پيام:

ايجاد يک پيوند

<< صفحه اصلی