چشمهای باز
به خیانت تو
نگاه می کنم
با چشمهای باز
و لبخندی
وقتی
که لبی حسرت آلودِ بوسه ای از لبهام
به نفسی گر می گیرد
و انگشتانی
حریص
به کاوشی ترسان
بر تنم می سرد
آنگاه
که تو بر دیگری می را نی و
دیگری بر من،
آیا همانگونه نفس می زند
از نفس افتاده،
پیکر عریان، در چشمهایت
که در چشمهایش، من؟
تا سر آخر،
همه،
به آهی ختم شود و
تنی،
افتاده بر تخت...
نگاه می کنم
با چشمهای باز
و لبخندی
وقتی
که لبی حسرت آلودِ بوسه ای از لبهام
به نفسی گر می گیرد
و انگشتانی
حریص
به کاوشی ترسان
بر تنم می سرد
آنگاه
که تو بر دیگری می را نی و
دیگری بر من،
آیا همانگونه نفس می زند
از نفس افتاده،
پیکر عریان، در چشمهایت
که در چشمهایش، من؟
تا سر آخر،
همه،
به آهی ختم شود و
تنی،
افتاده بر تخت...
پنج اردیبهشت هشتادو هفت،بامداد


1 نظر:
تا سر آخر،
همه،
به آهی ختم شود
خودت مي گويي جوابت را...
ارسال يک نظر
پيوندهای مربوط به اين پيام:
ايجاد يک پيوند
<< صفحه اصلی