Monday، March 03، 2008

جهنم

من
می دانم جهنم کجاست
ساعت های بیست و شش سالگی
که با نگاه به دیوار و سقف می گذرد
و سیگارورژیم
لاک ناخن ها
و بند انداختن هر هفته
و کندن پوست لبها
و چشیدن خون
و سکوت
و صدای خیابان
من
شیارهای مغزم را می بینم، که در هم می لولند
و در جمجمه ام انگار، مگسهای سبز بزرگ وول می خورند
و از نگاهم، مثل باکتری، گناه می ریزد
همه جا پخش میشود و رشد می کند
و ساعت
گناهانم را ثانیه می زند
من،می دانم جهنم کجاست
موجوداتی از من
در من
می زیند
بی سایه
در سایه روشن اتاق
می نشینند،راه می روند
روی لبهای من نفس می کشند
و روی پوست من می خوابند
من
از این ملحفه هیچ لکه ای را نزدوده ام
نه عرق
نه خون
و نه چای ِوارونه شده
اما
بوی تن تو را نمی دهد دیگر
بس که آشفته جنبیده اند و کاویده اند این حرام زاده ها
و به شهوت خود
در خود تنیده ،ارضا شده اند
صدا ندارد این نیم شبها
که در بستر بیداریم
هزار تن می خوابند
من
در اتاق را
همیشه محکم می بندم
من
می دانم جهنم کجاست



دوازده اسفند هشتادوشش

1 نظر:

Anonymous ailin گفت...

دوست مي دارم شعر هايت را رفيق ناديده من:****

12:42 AM  

ارسال يک نظر

پيوندهای مربوط به اين پيام:

ايجاد يک پيوند

<< صفحه اصلی