Thursday، April 05، 2007

سایه ی سپید

برداشتم
این سایه ی سپید را از سرم
که تو بود
و به خوابهای گم شده می مانم
بیداری مطلق و هیچ...
بلند نمی شوم
نمی روم
نمی آیم
کنار این زن ژولیده
که درونم دست روی آتش افروخته گرم می کندو
سر به زیر
و همین می کندو خاموش،
ناخنهای یک در میان شکسته ام را لاک می زنم.
کمی بی تاب شده غده های پلکهای پف آلودم
واین سیاهرگ انگار دارد جانش را می گیرد این خونِ جان به مرگ شده!
می گویند بانکِ فلان، فلان وام را میدهد
و شنیده ای این فیلم سیصد...؟
تازه خرید هم کردم امروز!
آرایشگاه هم می روم
و موهایم را همانطور که آن هنرپیشه زده بود میزنم
که تو گفتی
هان؟
چرا هی ناله می کند این زن ژولیده؟
چیزیم نیست من!؟
فقط دستانم را فوت می کنم که خشک شود
و نفسم کمی سخت بالا می آید نفس بریده!
برای همین قرمز شده ام
تو چیزهایی از عشق می گفتی و خواستن و ...یادم هست
دیگر تکرار بیهوده می شود اینها
حالا که سایه ی سپید تو
مثل پیراهن مچاله شده
روی مبل خانه تان افتاده.
ناخنهایم دارد خشک می شود

بامداد فروردین هشتادوشش.شانزده

2 نظر:

Anonymous maslooub گفت...

its very nice..

9:27 AM  
Anonymous لوتوس گفت...

دلم
دردش امد
بعد از وا‍ژه هاي تو
...
دوستش ميدارم دختر
شعرت را
حرفت را
حست را
همه هرچه بود و هست را دوست ميدارم

7:13 PM  

ارسال يک نظر

پيوندهای مربوط به اين پيام:

ايجاد يک پيوند

<< صفحه اصلی