خانه
خانه مرد
با همان لباس سفیدو بی هیچ اساسی
وآن چیزها-که هرگز نخریدم-پشت شیشه ی مغازه
روی دست برگه ی "حراج زمستانه"جان دادند
عمرش
چند قطره اشک تو بودو
کوچ من
این خانه ی کوچک یک روزه
با همان لباس سفیدو بی هیچ اساسی
وآن چیزها-که هرگز نخریدم-پشت شیشه ی مغازه
روی دست برگه ی "حراج زمستانه"جان دادند
عمرش
چند قطره اشک تو بودو
کوچ من
این خانه ی کوچک یک روزه
بیست و هشت بهمن هشتادوپنج


1 نظر:
چقدر این شعرت رو دوست دارم
یه مدتی نبودم
همون وقتا هم امدم و اینو خوندم...
حالا که برگشتم
نوشتمش روی یه کاغذ و گذاشتمش روی میز کامپیوترم...
خیلی بهش نزدیکم
خیلی
ارسال يک نظر
پيوندهای مربوط به اين پيام:
ايجاد يک پيوند
<< صفحه اصلی