Friday، December 01، 2006

نفس

باید ایستادو نفس نکشید
حالا
که تنها اختیاری که با دستان من است
بازو بسته کردن ِ دریچه ی این پنجره ی فعلی است
که صاحب خانه
موقت
اجاره اش داده به چشمهایم
از این منظر نا مطمئن
آمدو شد تو
لحظه های مقطع خوب یا بدند
و حضور من
مامن سکون هیچ ماندگاری نیست
باید ایستادو نفس نکشید
ده آذر هشتادو پنج

1 نظر:

Anonymous lotus گفت...

انگار
قصه ناتمامی است
می ایستیم
نفس های بریده بریده
را
که بالانمی ایند
فرو میبریم

10:41 PM  

ارسال يک نظر

پيوندهای مربوط به اين پيام:

ايجاد يک پيوند

<< صفحه اصلی