نفس
باید ایستادو نفس نکشید
حالا
که تنها اختیاری که با دستان من است
بازو بسته کردن ِ دریچه ی این پنجره ی فعلی است
که صاحب خانه
موقت
اجاره اش داده به چشمهایم
از این منظر نا مطمئن
آمدو شد تو
لحظه های مقطع خوب یا بدند
و حضور من
مامن سکون هیچ ماندگاری نیست
باید ایستادو نفس نکشید
ده آذر هشتادو پنج


1 نظر:
انگار
قصه ناتمامی است
می ایستیم
نفس های بریده بریده
را
که بالانمی ایند
فرو میبریم
ارسال يک نظر
پيوندهای مربوط به اين پيام:
ايجاد يک پيوند
<< صفحه اصلی