دروغ
دوستت نداشتم
می گفتم
که طاقتم طاق شده از این راه ِ دور که رفته ای
و انگار
تمامی ِ اتصالهایم به این جهان و آن جهان
چنان پاره شده
که ترمیمش نا ممکن است
اما:
"همه چیز خوب است
مثل قبل
تو چطوری؟"
. .
از مرگ من سالها می گذرد
در جهانی که کتاب ها دوزخش خوانده اند
بیست و هفت سال زیسته ام
و زین پس
هرگز برای من مرگی نخواهد بود
جهان های بعد از این در انتظار مانده اند
کتاب ها چنین شهادت می دهند
من می زی ام،
دلم برای رقص باد،لابلای موهایم تنگ نمی شد
اگر فقط یک بار
برای همیشه می مردم
حکم تو را من صادر می کنم
مرگ نه
و سنگسار بر پوست ضمخت تو خراشی نمی گذارد
به همانجا می زنم که تو زدی
روحت را نا آرام می خواهم و قلبت را شکسته
و می خواهم که دروغ هایت به حقیقت بپیوندد
تا تنها دلخوشیت
طعم کباب باشد و پاسی از شب و جاده،
می خواهم تمامِ" با من هایت" پاک شود
تمام شبها و روزها یت
خنده ها را پس می گیرم
و آرامش آغوش را ،
تا تاوان تنهاییت را که من دادم به صبر
در بی کسی و درد بچشی
تو را به دادگاهی نمی برم
نه زندان و نه وکیل و نه حق الناسی
نه دیه دارد این که تو کردی
نه تاراج مال و فرزند
و نه نفرینم را حرامت میکنم
خدایگان خونینی که از اشک من زاده می شوند
ماموراجرای این حکم خواهند بود
بیست و سوم خرداد هشتادو شش