دادگاه
حکم تو را من صادر می کنم
مرگ نه
و سنگسار بر پوست ضمخت تو خراشی نمی گذارد
به همانجا می زنم که تو زدی
روحت را نا آرام می خواهم و قلبت را شکسته
و می خواهم که دروغ هایت به حقیقت بپیوندد
تا تنها دلخوشیت
طعم کباب باشد و پاسی از شب و جاده،
می خواهم تمامِ" با من هایت" پاک شود
تمام شبها و روزها یت
خنده ها را پس می گیرم
و آرامش آغوش را ،
تا تاوان تنهاییت را که من دادم به صبر
در بی کسی و درد بچشی
تو را به دادگاهی نمی برم
نه زندان و نه وکیل و نه حق الناسی
نه دیه دارد این که تو کردی
نه تاراج مال و فرزند
و نه نفرینم را حرامت میکنم
خدایگان خونینی که از اشک من زاده می شوند
ماموراجرای این حکم خواهند بود

