Wednesday، July 02، 2008

دادگاه

حکم تو را من صادر می کنم

مرگ نه

و سنگسار بر پوست ضمخت تو خراشی نمی گذارد

به همانجا می زنم که تو زدی

روحت را نا آرام می خواهم و قلبت را شکسته

و می خواهم که دروغ هایت به حقیقت بپیوندد

تا تنها دلخوشیت

طعم کباب باشد و پاسی از شب و جاده،

می خواهم تمامِ" با من هایت" پاک شود

تمام شبها و روزها یت

خنده ها را پس می گیرم

و آرامش آغوش را ،

تا تاوان تنهاییت را که من دادم به صبر

در بی کسی و درد بچشی

تو را به دادگاهی نمی برم

نه زندان و نه وکیل و نه حق الناسی

نه دیه دارد این که تو کردی

نه تاراج مال و فرزند

و نه نفرینم را حرامت میکنم

خدایگان خونینی که از اشک من زاده می شوند

ماموراجرای این حکم خواهند بود



دوازده تیر هشتادو هفت

Sunday، June 15، 2008

پوسته

اعتماد نکن
به سکوت من
روی صورتم پوسته ای کشیده ام
ضمخت،
که دهان ندارد




بیست و شش خرداد هشتاد و هفت

Wednesday، May 14، 2008

زالو

دست و پنجه ای ندارم
که برای زندگی نرم کنم
و نه شانه ای
برای کشیدن همین هیچ
یا خدایی
که بترساندم از کوه های آتش
مجموعه ی عناصرند
آب و دریا و خاک
و کلمه
تراوش ِجسم بزاقی ِدر هم پیچیده و
اتصال چند نرون
رگها
مجرای خونندو
حادثه را تاب نمی آورند
چه می نامید این را؟
این زیستن که شما می کنید چگونه است؟
این شب ها که می خوابید و روز ها که بیدار؟
این مو ها که بر سر دارید و این پوستها که بر تن؟
من
همین ساده را نمی توانم
نفس
دردیست که از شرش خلاصی بایدم
و درد خفگیش در چند لحظه
به درد تحملش تا خود تمام شود
سخت می ارزد
پایبند چیزی هستید لابد
کودکی شاید،
من نیز کودکی بودم
نازاده در بطن مادرم
و حالا
زالویی بر تن زمینم
که خونش را می مکد
تا خشک شود
و
به بادی بیافتد.



بیست و پنج اردیبهشت هشتادو هفت

Thursday، May 01، 2008

دهلیز

می پنداری
آب ها، از من جدا یت کرده اند؟
و نیکو ترین ِ زنان؟
آوازها، صدایت را برده اند؟
و راه ها
آغوشت؟
جهان تو، رگهای من است
و فاصله
آب های خون!
و تو
در دورترین نقطه
از دهلیز من
آنسو تر نمی روی!

ده،اردیبهشت،هشتادو هفت

Thursday، April 24، 2008

چشمهای باز

به خیانت تو
نگاه می کنم

با چشمهای باز
و لبخندی

وقتی
که لبی حسرت آلودِ بوسه ای از لبهام
به نفسی گر می گیرد
و انگشتانی
حریص

به کاوشی ترسان
بر تنم می سرد

آنگاه
که تو بر دیگری می را نی و
دیگری بر من،
آیا همانگونه نفس می زند
از نفس افتاده،

پیکر عریان، در چشمهایت
که در چشمهایش، من؟
تا سر آخر،
همه،
به آهی ختم شود و
تنی،
افتاده بر تخت...

پنج اردیبهشت هشتادو هفت،بامداد

Tuesday، April 01، 2008

و شاید فراموشی

به بو سه ای، آلوده
به شرابی ، گرم
به سیگاری ، خمار، بودم
آنگاه که شب برای بیداری بودو
ماه نیمه
تا به امید خواب نا آرام صبحدم
خود را به فراموشی فریفتم




سیزده فروردین هشتادوهفت

حالم خوب نیست

دکتر!
حالم را نپرسید
و سنم ر ا
و شغلم
و اینکه آیا تا به حال خود کشی کرده ام یا نه
یا چه قرصهایی می خورم
و نپرسید چه بر سرم آمده
و به من لبخند نزنید
حالم خوب نیست
سنم کم است انگار
شغلم را از دست داده ام
و جز به خود کشی فکر نمی کنم
قرص ها بی حافظه ام می کند
و می ترساندم از آنچه بعد به خاطر نخواهم آورد
و
گویا همین کافیست برایتان
تا نسخه ای روی پرونده ام ضمیمه کنید
اگر می شود
بگذارید چند قطره اشک هم بریزم
کمی به انتظار بیمارهای پشت در می افزاید
و خرجش چند دستمال کاغذ یست
راستی شما مردید یا زن؟
و درونتان مثل من مرد یا زنی می زید
جنینی رشد کرده
که خودش را از حفره های درونتان بالا بکشد
و پوستتان را فشار دهد؟
دستگاه هورمونی تان منظم است؟
و تفاوت دو جنس نر و ماده آزارتان نمی دهد؟
تا به حال از زندگی و مرگ به یک میزان تر سیده اید؟
و یا از پشت پنجره دنبال خدایی گشته اید؟
و صداها را می شنوید
در خواب و بیداری؟
چند نفر شبها که چشمانتان باز است
در گوشتان پچ پچ می کنند؟
آیا آسوده می خوابید؟
و اصلا می خوابید؟
دیشب خواب دیدم که موهای بلندم را از ته بریده ام
شما از تفسیر خواب هم چیزی سرتان می شود؟
بله!
شنیدم!
تا دو هفته ی دیگر قرصها اثر می کند
...
من
موهای بلندم را
از ته بریدم
جناب دکتر!
بیست اسفند هشتادوشش

بیماری

واگیر ندارد
اما به قطع می کشد
مرگی زود رس و دیر پا
از آنگونه که جان کاهد
و تا آن
شبها به بیداری گذرد
خوابها به هذیان
کابوسها به عینه رویت شود
نگاه تار
سر دوران بر دارد
نفس به سختی بر آید
استخوانها پوک
دستها لرزان
پاها سست
ضربان
بسته به نوع تب
کاهش یا افزایش چشم گیر دارد
چشمها خیره
مغز ورم کرده
سوزش مدام جداره ی معده
.درد مزمن شقیقه
این
تنها
عوارض بیرونی این مرض است
این
تنها
بخشی از آنیست
که "عشق"نامیده می شود
بیست اسفند هشتادوشش

جا مانده


به من بازپس می دهی؟
حالا که رفته ای
سرم را،که روی شانه ات مانده
،و من
انگشتانت را به تو می دهم که هنوز بر پوستم می لغزند
موهایم؟
دیریست در باد رها کردمشان
تا بوی تو را نشنوم

محاکمه

باشد

شاید

توراست می گویی

ومن زیاد جدی گرفته ام

این مو جود ناشناخته را

که فقط کنارم نفس می کشد و دیده نمی شود

و پوست صورتم را میسوزاند

برای همین زیا د اشک می ریزم

تو راست می گویی

من زیادی بی درد زیسته ام

این راهمین بختک مادر مرده هم میداند

وقت تلف میکند برای کابوسهای من

که از سر بی دردی

دست از سرم بر نمی دارند

باشد

تو

راست می گویی

و عمر من

اینگونه بی صدا که می گذرد

گواه حرف تو

می توانی این پرونده رامختومه اعلام کنی

ارزش وکیل ندارد

و این همه کش و قوس

من

خوب می فهمم

که چه بی درد میزیم

زوزه

خفه اش کن
صدای این مادینه سگ را
زوزه اش دارد آسمان را دیوانه می کند
و زمین پوسته بر گوش کشیده،می لرزد
پوزه ی سیاهش به قطع میان دو قارّه باز شده
آب اقیانوس ها را خروشان می کند
های!
تو!
سگبان!
با بندهای گسسته در دست،
سه بندو هیچ سگ...
یکیشان من،
این گوشه زیر باران،خیس
و دو دیگر
اولی خانه ی ویران به دندان می کشدو آن یکی عدل نداشته به سگدان می برد
وهر یک پایکوب از عذاب آن یک
زوزه می کشند
خفه اش کن این مادینه سگ را
نمی بینی چطورهزار گله سگ وحشی زیر پوستم می غرند
و از دندانهای نیششان بزاق سرخ می ریزد؟
رها کن این بندهای بی صاحب راکه صاحبان توبر گردن انداخته بودند،
طوفان، دارد آغاز می شود...

تمام ِ...


خودت را ببر
رهایت می کنم
از پله ها بیا پایین
از روی تخت برو
تکیه از دیوار بگیر
سیگارت را خاموش کن
وسایلت را ببر
از روی تمام نیمکت ها بلند شو
و پایت را از تمام سنگها بردار
به من نگاه نکن
تو...
خیلی می شود که بی من کنار صندلی خالی ماشینت می نشینی.
و من...
خیلی می شود که تو را که جا مانده ای ،از همه جا پاک می کنم.
بیا!
محض رضای خدا،این همه را ببر
این همه تو را، بی تو نگه داشته بودم

Monday، March 31، 2008

زندان


اینجا
محبوسم
در این چهار دیواری
که به همه جا در دارد
و درها باز
به زندان بزرگ
که به همه جا راه دارد
و راهها باز
وهیچ کدام به جایی جز اینجا نمی رسد
مگر
شاید
یکی
مثل هفت تیر خالی و یک فشنگ
که هزار جای گلوله داشته باشدو یکی پر
و هیچ یک نمی کشد
مگر
یکی
شاید
اینجا
کسی هست
که از مرگ من شاد می شود
آنطور که می گوید
و کسی که عاشقِ من
گاهی که الکل خوب به خونش نفوذ کند
و خیلی دوستم دارند
خیلی
که اندکند
اینجا
خاک
-عجوزه ی پیر-
دستهای بسیارِ،بسیار چروکیده اش را
مثل ریشه های هزار شاخه
در گوشتم دوانیده
و جای چنگالهای سختش،سخت می سوزد
اینجا
چون لاشه ای میان زمین و هوا
در هذیان باد رقصانم
و از اینجا
از
اینجا
خیره
به نابودی خود
فقط نگاه می کنم

Monday، March 03، 2008

جهنم

من
می دانم جهنم کجاست
ساعت های بیست و شش سالگی
که با نگاه به دیوار و سقف می گذرد
و سیگارورژیم
لاک ناخن ها
و بند انداختن هر هفته
و کندن پوست لبها
و چشیدن خون
و سکوت
و صدای خیابان
من
شیارهای مغزم را می بینم، که در هم می لولند
و در جمجمه ام انگار، مگسهای سبز بزرگ وول می خورند
و از نگاهم، مثل باکتری، گناه می ریزد
همه جا پخش میشود و رشد می کند
و ساعت
گناهانم را ثانیه می زند
من،می دانم جهنم کجاست
موجوداتی از من
در من
می زیند
بی سایه
در سایه روشن اتاق
می نشینند،راه می روند
روی لبهای من نفس می کشند
و روی پوست من می خوابند
من
از این ملحفه هیچ لکه ای را نزدوده ام
نه عرق
نه خون
و نه چای ِوارونه شده
اما
بوی تن تو را نمی دهد دیگر
بس که آشفته جنبیده اند و کاویده اند این حرام زاده ها
و به شهوت خود
در خود تنیده ،ارضا شده اند
صدا ندارد این نیم شبها
که در بستر بیداریم
هزار تن می خوابند
من
در اتاق را
همیشه محکم می بندم
من
می دانم جهنم کجاست



دوازده اسفند هشتادوشش

Tuesday، November 06، 2007

عروسک

اینها که به من آویزان کرده ای
مثل عروسک پشت ویترین
با موهای چتری و لبخند مصنوعی
سنگین و بی حرکتم کرده
و انگار
هیچوقت چشمهایم را نمی بینی
که ازاشک
محروم شده اند


پانزده آبان هشتادوشش

Saturday، September 15، 2007

سهم

به من هم سهمی بده از این تقسیم نا مساوی
سهمی که تنها مال من باشد
همین نیم پیک عرق پس مانده از قمار دیشب
یا کور سوی آن شمع نیم سوخته
یا نوازشی جامانده در سرانگشتانت
سهمی از اینهمه نیاز
از این داشتن ِدانسته بی فرجام
به من سهمی از لبهایت بده
پیش از بوسه
و سهمی از دستهایم
میان تار موهایت
برای اشکهایم
سهمی از چشمهایت
بی توقع تر از اینهایم حتی
از همین هیچ
سهمِ نداشتنت
آنگاه که در آغوش من غوطه می خوری



دوازه/شهریور/هشتادوشش

Wednesday، June 13، 2007

سکوت سه نقطه

آقای نویسنده!
آقای نویسنده!
آقا!
من با پرده ی سوم این نمایشنامه مشکل دارم
با دیالوگ ها مشکل دارم
با صحنه ی دفن شدن تا خرخره مشکل دارم
و با توضیح صحنه ی "اینجا بازیگر یک قدم از زمین فاصله می گیرد"
من با استفراغ بی انجام این نطفه ی یک سال و نیمه مشکل دارم
با این جمله ی عاشقانه مشکل دارم
و با آن گریه ی مظلومانه
با صدای قارقار که زیر صدای من است مشکل دارم
می خواهم
بلرزم
میان این طوفان که تو آمدنش را هشدار می دهی
و با سکوت سه نقطه ،مشکل دارم
در این سکوت که تمام آدمهایت می آیندو می روند
وبلندتر از همیشه حرف می زنند
بگذار
من
بنشینم
خیره به روبرو
تا تو
تصویر رختخواب مرا بسازی
تصویر شب های مرا
و روزهایم
تصویر دستهایم
که خالی
تا تو
اندوهم را
به بی اعتقادیِ یک فاحشه پیوند بزنی
من
تکنیک اشک ریختن را میدانم،
تو
لحظه اش را انتخاب کن.



بیست و سوم خرداد هشتادو شش

Thursday، April 05، 2007

سایه ی سپید

برداشتم
این سایه ی سپید را از سرم
که تو بود
و به خوابهای گم شده می مانم
بیداری مطلق و هیچ...
بلند نمی شوم
نمی روم
نمی آیم
کنار این زن ژولیده
که درونم دست روی آتش افروخته گرم می کندو
سر به زیر
و همین می کندو خاموش،
ناخنهای یک در میان شکسته ام را لاک می زنم.
کمی بی تاب شده غده های پلکهای پف آلودم
واین سیاهرگ انگار دارد جانش را می گیرد این خونِ جان به مرگ شده!
می گویند بانکِ فلان، فلان وام را میدهد
و شنیده ای این فیلم سیصد...؟
تازه خرید هم کردم امروز!
آرایشگاه هم می روم
و موهایم را همانطور که آن هنرپیشه زده بود میزنم
که تو گفتی
هان؟
چرا هی ناله می کند این زن ژولیده؟
چیزیم نیست من!؟
فقط دستانم را فوت می کنم که خشک شود
و نفسم کمی سخت بالا می آید نفس بریده!
برای همین قرمز شده ام
تو چیزهایی از عشق می گفتی و خواستن و ...یادم هست
دیگر تکرار بیهوده می شود اینها
حالا که سایه ی سپید تو
مثل پیراهن مچاله شده
روی مبل خانه تان افتاده.
ناخنهایم دارد خشک می شود

بامداد فروردین هشتادوشش.شانزده

Saturday، March 17، 2007

کود

باید شعری بگویم؟
برای فصلی که نو می شود؟
چون در قطعه ای از خاک زمین
-که مرگ کود زراعت کِشتی دیگر است-سال می گردد؟
برای چیزی باید زیست؟
تا آسمان بروی شانه های ماآسمان بماندو
زمین بزیر پای ما زمین؟
و از این دو گریز...؟
آه!نه!سرد نیست
گرم نیست
موجودات در هم لولیده و به هم مشغول!
کیسه های متحرک کود!
تولیدی مرگ!
ما
به شعرو عشق و خدا
آلوده ایم
و سالمان
در این قطعات پیوسته
هر سال نو می شود


بیست و پنج اسفند هشتادو پنج

Monday، February 19، 2007

لکه

تصویر تو
گوشه ی تاریک مردم چشمم می لغزد
لرزان و نحیف
به آدمی می ماند هنوز
لکه ای که محو می شود،
از پس آخرین نفسهای این شب
تو کوچک شده ای یا من بزرگ
که می توانم اینگونه
با اشکی
از دیده
بچکانمت؟


بیست و هشت بهمن هشتادو پنج

خانه

خانه مرد
با همان لباس سفیدو بی هیچ اساسی
وآن چیزها-که هرگز نخریدم-پشت شیشه ی مغازه
روی دست برگه ی "حراج زمستانه"جان دادند
عمرش
چند قطره اشک تو بودو
کوچ من
این خانه ی کوچک یک روزه


بیست و هشت بهمن هشتادوپنج

Friday، December 01، 2006

نفس

باید ایستادو نفس نکشید
حالا
که تنها اختیاری که با دستان من است
بازو بسته کردن ِ دریچه ی این پنجره ی فعلی است
که صاحب خانه
موقت
اجاره اش داده به چشمهایم
از این منظر نا مطمئن
آمدو شد تو
لحظه های مقطع خوب یا بدند
و حضور من
مامن سکون هیچ ماندگاری نیست
باید ایستادو نفس نکشید
ده آذر هشتادو پنج

Tuesday، October 17، 2006

خون

قادر به قتل خویشتنم
در تمامی روزهای زندگیم
به شقی ترین شکل
به تکه تکه کردن و دریدن
به سر انگشتانم قسم
لایق ترینم برای این کشتار
کشتار تک تک آنچه مرا می سازد
پوست و گوشت واستخوان
و خونی که به راحتی از راه آب ظرفشویی پایین می رود
_شیر آب چند لحظه که باز بماند بویش را هم می برد_
این گندیده را
که راه فرار ندارد از من
جز دوران قاعدگی



بیست و چهار مهر ماه هشتادو پنج

Sunday، September 03، 2006

بخيه

لبهايم را به هم بخيه زدم
و گوش ديوار را پنبه تپاندم
تا بگويي و
بي پاسخ بماني
حرفت كي تمام مي شود
تا اين نخهاي خوني را بكشي و
بوسه اي حرامت كنم؟

يازده شهريور هشتادو پنج

قبله

روبروي قبله
كافر مي شوم
وسر به سجده ي گناهي مي نهم
كه آلوده ترين باشد



شهريور